سه شنبه 29 خرداد 1397 - 5 شوال 1439 - 19 ژوئن 2018
صفحه اصلي/كودك و نوجوان

پیرد مرد و طبیب

پيرد مرد و طبيب

پيرمرد بيمار به دنبال طبيب حاذقي مي گشت که او را از شر دردهايبش نجات دهد.

 

 

در قسمت قبل خوانديد که پيرمرد بيمار به دنبال طبيب حاذقي مي گشت که او را از شر دردهايبش نجات دهد. او بالاخره آن طبيب را يافت و نزدش رفت و به او گفت که همه ي اعضاي بدنش درد مي کند و حالا ادامه ي ماجرا....
طبيب نگاهي دلسوزانه به پيرمرد کرد و گفت: «فهميدم پدرجان. همه چيز را فهميدم. ديگر لازم نيست در باره بيماري هايتان توضيح بيشتري بدهيد! مقداري دارو برايت تجويز مي کنم. بايد مرتب از اين داروها بخوريد. هميشه و تا آخر عمر.»
پيرمرد پرسيد: «طبيب جان اگر اين داروها را بخورم، ديگر کاملاً خوب خوب مي شوم؟ مثل اولم مي شوم؟»
طبيب لبخندي زد و چيزي نگفت. پيرمرد ادامه داد: «جناب طبيب، هر کاري که مي تواني در حق من بکن. کاري کن که حالم کاملاً خوب شود.»
منّتي باشد ز تو بر جان من
گر بري اين سستي از دندان من
طبيب گفت: «پدرجان، تو بالاي هشتاد سال سن داري، اين داروها حالت را کاملاً خوب نمي کند، بلکه کمي کمکت مي کند تا دردها را آسان تر تحمّل کني. طبيعي است که مثل اولت نمي شوي! چون روز به روز سنّت بالاتر مي رود و روز به روز، پيرتر و پيرتر مي شوي. سرعت پيري بعد از هشتاد سالگي خيلي زياد است. اين را که خودت بهتر از من مي داني!»
پيرمرد گفت: «اين را مي دانم، ولي دردم چرا کاملاً خوب نمي شود؟ اين را نمي فهممم!»
طبيب پرسيد: «واقعاً نمي داني؟»
پيرمرد گفت: «نه! از کجا بايد بدانم. تو طبيبي نه من! من بيمارم. تو که طبيب هستي مي تواني مرا خوب کني!»
طبيب گفت: «پدرجان، فقط يک راه وجود دارد که حال تو کاملاً خوب خوب شود و مثل اولت بشوي!»
پيرمرد با خوشحالي پرسيد: «خوب خوب؟»
طبيب ادامه داد. «آري، خوب خوب اما اين يک راه از دست من خارج است. از من بر نمي آيد. البته از تو هم بر نمي آيد. يعني از هيچ کس بر نمي آيد!»
پيرمرد با تعجب پرسيد: «از هيچ کس؟ حتي از تو؟ آن راه مگر چيست، که اين قدر مشکل است؟ شايد خودم بتوانم مشکل را حل کنم!»
طبيب لبخندي زد و گفت: «پدرجان، آن يک راه اين است که تو بتواني حداقل چهل سال جوان تر شوي. يعني از هشتاد سالگي برگردي به چهل سالگي، يا به سي سالگي. آن وقت دندان هايت سالم مي شوند.  کمرت ديگر درد نمي گيرد. پاهايت قوي و محکم مي شود و سستي و بي رمقي از همه بدنت دور مي شود و...
چاره ضعفت پس از هشتاد سال
جز جواني نيست، و آن باشد محال
رسته دندان تو گردد قوي
گر از اين هشتاد، چل واپس روي
ليک چون واپس شدن مقدور نيست
گر، به اين سستي بسازي، دور نيست!
پيرمرد با تعجب پرسيد: «يعني تا به کي بايد با اين دردهايم بسازم؟» طبيب با نگاه دلسوزانه اي به پيرمرد گفت:
«چون اجل از تن جدايي بخشدت
از همه سستي، رهايي بخشدت
هفت اورنگ جامي
تنظيم:نعيمه درويشي_تصوير:مهديه زمردکار



 
تعداد بازديد:2193 آخرين تغييرات:89/08/20
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر