یکشنبه 10 ارديبهشت 1396 - 3 شعبان 1438 - 30 آپريل 2017
صفحه اصلي/كودك و نوجوان


 
 


 










 


 












خروجي RSS

كاسه ی عسل

كاسه ي عسل

كودكي بود كه در دكان خياطي، شاگردي مي كرد.

 
كودكي بود كه در دكان خياطي، شاگردي مي كرد. روزي استادش كاسه ي عسلي به دكان آورده بود. وقتي استاد خواست به دنبال كاري برود، به شاگرد مغازه گفت: «در اين كاسه زهر هست. مواظب  باش از آن نخوري كه هلاک مي شوي.»
 
گفت:«مرا با اين كاسه چه كار است؟!»
 
وقتي استاد رفت، شاگرد پارچه اي برداشت و به بازار برد. با آن ناني خريد و تمام عسل را با آن نان خورد. استاد برگشت و دنبال آن تكه پارچه مي گشت. شاگرد گفت: «مرا مزن تا راست گويم. وقتي من به خواب رفتم، دزدي آمد و پارچه را برد. بعد از آن بيدار شدم، ترسيدم كه تو بيايي و مرا بزني. پس تمام زهر را خوردم تا راحت شوم. اكنون هنوز زنده ام و سرانجام كار را نمي دانم.
 
چشم و دندان
 
كسي از درد چشم مي ناليد. همسايه اي به در خانه اش آمد و گفت:«تو را چه مي شود؟ دردت را بگو تا شايد آن را علاجي كنيم.»
 
مرد بيمار گفت:«چشمم چنان درد مي كند كه به مرگ خود راضي شده ام.»
 
همسايه قدري با خود انديشيد. آنگاه گفت:«پارسال دندانم درد مي كرد، آن را از بيخ كندم و راحت شدم.
 
كلاه
 
كچلي از حمام بيرون آمد و ديد كه كلاهش را دزديده اند. داد و فريادي راه انداخت و كلاهش را از حمامي خواست. حمامي گفت:« من كلاه تو را نديده ام و تو چنين چيزي به من نسپرده اي. شايد اصلاً كلاهي بر سر نداشته اي.»
 
كچل گفت:«انصاف بده اي مسلمان! اين سر من از آن سرهاست كه بشود بدون كلاه بيرونش آورد؟!»
 
جواب پر بركت!
 
سلطاني در راهي مي رفت. پيري ضعيف و از  كارافتاده را ديد كه خار بر دوش مي كشيد. رحمش آمد و گفت:«پدرجان، چند دينار زر مي خواهي يا خري يا چند گوسفند يا باغي كه به تو دهم تا روزگارت بهتر شود و از اين زحمت خلاص شوي؟»
 
پير گفت:«زر بده تا در كيسه ام ريزم و بر خر بنشينم و گوسفندان را جلو اندازم و به باغ بروم!»
 
سلطان را اين حاضر جوابي خوش آمد و دستور داد كه هر چه پيرمرد مي خواهد به او بدهند.
 
لطيفه هاي عبيد زاکاني- جامعه مجازي کودکان و نوجوانان ايران
تنظيم:نعيمه درويشي_تصوير:مهديه زمردکار



 
تعداد بازديد:1068 آخرين تغييرات:89/08/25
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر