یکشنبه 6 خرداد 1397 - 11 رمضان 1439 - 27 مي 2018
صفحه اصلي/كودك و نوجوان

چی شده که رفته ای توی لاک خودت؟!

چي شده که رفته اي توي لاک خودت؟!

لاکي يک لاک پشت کوچک بود که چندان مدرسه رفتن را دوست نداشت.

 
لاکي يک لاک پشت کوچک بود که چندان مدرسه رفتن را دوست نداشت. نشستن در کلاس و گوش کردن به معلم براي ساعت ها، او را خسته مي کرد و او خشمگين مي شد. اگر بچه ها کتاب، مداد يا دفتر او را مي گرفتند يا او را هل مي دادند، او بسيار خشمگين مي شد. گاهي براي مقابله، او هم بچه ها را هل مي داد يا حرف هاي بد به آن ها مي زد و طبعاً مدتي بچه ها با او بازي مي کردند. اما زياد طول نمي کشيد که دوباره لاکي سر چيزهاي کوچک عصباني مي شد و يا شروع به دعوا مي کرد و دوستانش را از خود مي رنجاند.
 
يک روز لاک پشت کوچولو، تنها و غمگين و عصباني در گوشه اي از حياط مدرسه ايستاده بود و به بازي کردن بچه ها نگاه مي کرد. در اين لحظه، آقا معلم که لاک پشت پير و مهرباني بود، آرام به او نزديک شد و از او پرسيد: «چرا با بچه ها بازي نمي کني و گوشه اي تنها ايستاده اي؟ انگار زياد از آمدن به مدرسه  خوشحال نيستي؟»
 
لاکي به صورت مهربان معلمش که لبخند مي زد نگاهي کرد و گفت: «من دوست ندارم که به مدرسه بيايم. هر کاري که مي کنم نمي توانم جلوي خودم را بگيرم. خيلي زود عصباني مي شوم و بچه ها هم ديگر با من بازي نمي کنند.»
 
معلم دانا گفت: «ولي تو هميشه راه حل مشکلت را با خود داري. راه حل تو همين لاکي است که بر پشت خودت حمل مي کني! وقتي خيلي عصباني و خشمگين هستي و نمي تواني خودت را کنترل کني. برو توي لاک. توي لاک مي تواني آرامش پيدا کني و وقتي آرام  شدي بيا بيرون. من هم هر وقت لازم است که به لاکم بروم، به خودم مي گويم لحظه اي صبر کن. يک نفس خيلي بلند مي کشم و گاهي هم دو سه نفس عميق، و بالاخره از خودم مي پرسم: «مشکل چيه؟»
 
ستايش صانعي_کودک بشري
تنظيم:نعيمه درويشي_تصوير:مهديه رمدکار


 
تعداد بازديد:1069 آخرين تغييرات:89/08/30
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر