دوشنبه 18 آذر 1398 - 12 ربيع الثاني 1441 - 9 دسامبر 2019
صفحه اصلي/كودك و نوجوان

جادوی مار سفید

جادوي مار سفيد

سال ها قبل پادشاهي بود که در علم و دانايي شهره ي جهان بود.
 
سال ها قبل پادشاهي بود که در علم و دانايي شهره ي جهان بود. هيچ چيز از نظر او پنهان نمي ماند و به نظر مي رسيد که رازها ي نهان از آسمان به او مي رسد. اما اين پادشاه عادت عجيبي داشت، هر شب بايد خدمتکاري معتمد ظرفي سربسته را بعد از شام برايش مي آورد، هيچکس از محتويات درون ظرف خبر نداشت، چون پادشاه جلوي کسي در ظرف را برنمي داشت.
مدت ها به همين منوال گذشت تا اين که يک روز خدمتکاري که ظرف غذا را براي پادشاه مي برد، وسوسه شد تا درون ظرف را ببيند ، به همين خاطر ظرف غذا را به اتاقش برد و در را قفل کرد. سپس در ظرف را برداشت و يک مار سفيد درون آن ديد. وقتي خدمتکار مار را ديد کمي از آن را بريد و در دهانش گذاشت. همين که تکه ي مار به زبانش رسيد، صداهاي عجيبي از بيرون پنجره شنيد. او کنار پنجره رفت و به صداها  با دقت گوش داد. صداي پرندگان را شنيد که با هم در مورد زمين ها و جنگل هايي که رفته بودند، حرف مي زدند. او بسيار تعجب کرد و فهميد خوردن مار سفيد قدرت درک زبان حيوانات را به او داده است.
روزها گذشتند تا اين که يک روز ملکه حلقه ي طلاي بسيار زيباي خود را گم کرد. ملکه به خدمتکار مظنون شد، چون تنها او اجازه داشت به همه جا سر بزند. پادشاه به سربازانش دستور داد تا خدمتکار را به حضورش بياورند. پادشاه با عصبانيت زياد خدمتکار معتمدش را تهديد کرد که اگر تا فردا صبح حلقه را نزد او حاضر نکند، او را اعدام خواهد کرد.
خدمتکار بيچاره که خيلي ترسيده بود از قصر خارج شد و به باغ رفت.
در باغ چند اردک با هم در کنار برکه نشسته بودند و استراحت مي کردند. آن ها با نوکشان بين پرهايشان را تميز مي کردند و با هم حرف مي زدند. آن ها در مورد جاهايي که رفتند، غذايي که خوردند صحبت مي کردند. يکي از آن ها گفت " چيزي روي دلم مونده، فکر کنم حلقه اي را که زير پنجره ي اتاق ملکه بوده،  قورت دادم." خدمتکار با شنيدن اين کلمه اردک را برداشت و به آشپزخانه برد و به آشپز داد و گفت: امروز خوراک اردک آماده کن." وقتي آشپز داشت اردک را براي شام آماده مي کرد حلقه ي طلا را پيدا کرد.
حالا خدمتکار به راحتي مي توانست بي گناهيش را اثبات کند. پادشاه براي جبران اشتباهش به او اجازه داد تا چيزي از او بخواهد و حتي مي خواست بهترين پست دربار را به او اعطاء کند، ولي خدمتکار قبول نکرد و از پادشاه خواست تا يک اسب و مقداري پول به او بدهد تا او روياي کودکي اش را که سفر به دور دنيا بود، به حقيقت برساند.
وقتي پادشاه درخواستش را قبول کرد، خدمتکار اسبش را گرفت و راهي شد، يک روز بعد به رودخانه اي رسيد که سه ماهي بين ني ها گير افتاده بودند و براي رسيدن به آب لحظه شماري مي کردند. حالا بگذريم از اين موضوع که مي گويند ماهي ها گنگ و لال هستند، خدمتکار صداي آن ها را شنيد که آه و ناله مي کردند و بسيار نااميد و مايوس بودند. از آن جايي که خدمتکار قلب رئوف و مهرباني داشت، ماهي ها را با دست گرفت و در آب رها کرد. ماهي ها با خوشحالي داخل آب پريدند، سرشان را از آب بيرون آوردند و از خدمتکار تشکر کردند و گفتند يک روز لطف و مهربانيت را جبران مي کنيم.
خدمتکار سوار بر اسبش شد و راه افتاد، کمي بعد صدايي از زير شن و ماسه ها شنيد. کمي دقت کرد و بعد متوجه شد که صداي ملکه ي مورچه هاست. مورچه با اعتراض و ناراحتي مي گفت چرا اين آدم ها با اين اسب هاي بزرگ و بدقيافه شان از روي ما رد مي شوند و ما را له مي کنند. مرد با شنيدن اين جمله افسار اسبش را کشيد و کمي مسيرش را عوض کرد. ملکه ي مورچه ها از مرد تشکر کرد و گفت "هرگز لطفت را فراموش نمي کنم."
مرد اسب سوار رفت و رفت تا به يک جنگل رسيد. او آنجا دو کلاغ پير را ديد که جوجه هايشان را از آشيانه بيرون مي کردند. آن ها داد مي زدند "از اينجا دور شويد، شما سه تا به هيچ دردي نمي خوريد، ما ديگر نمي توانيم براي شما غذا پيدا کنيم، شما ديگر بزرگ شديد و خودتان بايد غذايتان را تهيه کنيد." اما جوجه هاي بيچاره روي زمين افتادند و گفتند "چقدر ما بدبخت هستيم، ما هنوز نمي توانيم پرواز کنيم، چطوري براي خودمان غذا تهيه کنيم، ما حتماً از گرسنگي مي ميريم." مرد جوان با ديدن اين منظره دلش به حال جوجه کلاغ ها سوخت و غذايش را به آن ها داد.
آن ها از غذاي مرد جوان خوردند و از گرسنگي نجات يافتند و بعد به او گفتند "هرگز لطفت را فراموش نمي کنيم."
مرد جوان اسب سوار روزها به راهش ادامه داد تا به شهر بزرگي رسيد. در آن جا سر و صداي زيادي به گوش مي رسيد. مردي سوار بر اسب، بلند فرياد مي زد "دختر پادشاه مي خواهد از ميان شما مردي را براي همسري انتخاب کند، اما هرکس بخواهد با او ازدواج کند، بايد کار بسيار دشواري را انجام دهد و اگر موفق به انجام آن نشود، زندگي اش را از دست مي دهد." افراد زيادي تلاش بسيار کردند، اما همه ي آن ها ناموفق بودند، با اين وجود مرد جوان مي خواست شانس خود را امتحان کند. بنابراين خود را خواستگار دختر پادشاه اعلام کرد.
بنابراين او را به دريا بردند و پادشاه حلقه اي طلا را در برابر چشمان او به دريا انداخت، سپس به او دستور داد تا آن را بياورد و اگر نتواند خود او را به دريا خواهند انداخت. همه ي مردم دلشان به حال مرد جوان سوخت، همه رفتند و او را تنها گذاشتند.
مرد جوان کنار ساحل ايستاده بود که ديد سه ماهي به طرفش مي آيند. آن ها همان سه ماهي اي بودند که او روزي آن ها را نجات داده بود. يکي از ماهي ها صدفي در دهانش بود که آن را به مرد جوان داد. وقتي مرد جوان آن را باز کرد حلقه ي طلا را درون آن ديد و بسيار خوشحال شد و آن را نزد پادشاه برد و منتظر بود که پادشاه به وعده اش عمل کند.
اما دختر پادشاه خيلي مغرور بود و اين شرط را قبول نداشت. او خود شرطي ديگر براي مرد جوان گذاشت. دختر پادشاه به باغ رفت و ده کيسه ارزن را با دستانش  روي چمن ها ريخت و گفت " تا فردا قبل از طلوع آفتاب بايد تمام اين ارزن ها را جمع کني وگرنه کشته مي شوي."
مرد جوان همانجا نشست و با خودش فکر کرد چطوري اين کار را انجام دهد، اما فکري به ذهنش نرسيد و مايوس و نا اميد منتظر صبح شد. اما با تابش اولين پرتو آفتاب، او ده کيسه ي ارزن را کنار خودش ديد. ملکه ي مورچه ها با هزاران هزار مورچه به کمک او آمده بود، سربازان ملکه تمام ارزن ها را از روي چمن ها جمع آوري کرده بودند و داخل کيسه ها ريخته بودند.
حالا دختر پادشاه خود به تنهايي به باغ آمد و از ديدن کيسه هاي ارزن سخت متعجب شد. اما دختر پادشاه بازهم مغرور و خودخواه گفت "اگرچه همه ي کارها را به درستي انجام دادي، اما نمي تواني همسرم شوي تا سيب درخت زندگي را برايم بياوري."
مرد جوان اصلاً نمي دانست  درخت زندگي کجاست، اما باز راهي شد و بعد از پياده روي بسيار به جنگلي رسيد. مرد جوان بسيار خسته شده بود و ديگر نمي توانست راه برود. او زير درختي نشست و خوابش برد. کمي بعد صداي خش خشي از لابه لاي شاخه هاي درخت شنيد. ناگهان سيبي طلا از ميان شاخ و برگ درختان در دستانش افتاد. در همين هنگام سه کلاغ به سمت او پرواز کردند و در کنار او نشستند و گفتند " ما همان سه بچه کلاغيم که تو غذايت را به ما دادي. حالا ما بزرگ شديم و سيب طلا را پيدا کرديم و برايت آورديم." مرد جوان بسيار خوشحال شد و از آن ها تشکر کرد و راهي قصر پادشاه شد. او سيب طلا را به دختر پادشاه داد. دختر پادشاه ديگر بهانه اي نداشت. آن ها هر دو سيب را خوردند و براي سال هاي سال به خوبي خوشي با هم زندگي کردند.
ترجمه و تنظيم: نعيمه درويشي_تصوير: مهديه زمردکار
 



 
تعداد بازديد:2949 آخرين تغييرات:89/09/15
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر