سه شنبه 30 آبان 1396 - 2 ربيع الاول 1439 - 21 نوامبر 2017
صفحه اصلي/كودك و نوجوان


 
 


 










 


 












خروجي RSS

اگر من در حوض نمی‏افتادم

اگر من در حوض نمي‏افتادم

يک روز زبل خان و تعدادي از دوستانش در کنار حوض بزرگي مشغول نوشيدن چاي و گفت وگو بودند.

يک روز زبل خان و تعدادي از دوستانش در کنار حوض بزرگي مشغول نوشيدن چاي و گفت وگو بودند. ناگهان يکي از رفقاي زبل خان از پشت سر، داخل حوض پرت شد و چون شنا بلد نبود، مرتب دست و پا مي‏زد.
 
ديگران با ديدن اين وضع فوراً براي نجات او از جا بلند شدند؛ اما زبل خان با خيال راحت نشسته بود و چاي مي‏خورد.
دوستان زبل خان هر چه تلاش کردند، نتوانستند مرد را از حوض بيرون بياورند.
بالاخره زبل خان از جا بلند شد و رو به آنها گفت: «شما ديگر کنار برويد. خودم او را از آب بيرون مي‏آورم.»
اما خودش هم در آب افتاد و شروع کرد به دست و پا زدن.
سايرين ديگر صبر نکردند و داخل حوض پريدند و هر دو را از آب بيرون کشيدند. يکي از آنها رو به ‏زبل خان گفت: «آدم حسابي! تو که عرضه نداري، چرا جلو رفتي که خودت هم در آب بيفتي و زحمت ما را چند برابر کني؟!»
زبل خان گفت: «من جان خود را به خطر انداختم تا شما جرات پيدا کنيد و دوستمان را از مرگ نجات بدهيد!»

هر روز يک کلاه تازه هر روز يک کلاه تازه

 
روزي يک نفر به ساده دلي گفت: «دوست من! آخر اين ناداني و سادگي تو تا چه موقع ادامه خواهد داشت؟
هر چيزي اندازه‏اي دارد. تو تا چه وقت اجازه مي‏دهي سرت را کلاه بگذارند و مسخره‏ات کنند. به خودت بيا و تدبيري بينديش!»
ساده دل لبخندي زد و گفت: «تو که نمي‏داني؛ آنها مجبورند هر روز يک کلاه تازه بر سر من بگذارند و اين خودش موهبت بزرگي است!
 
گروه کودک و نوجوان سايت تبيان

مطالب مرتبط




 
تعداد بازديد:868 آخرين تغييرات:89/10/24
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر