جمعه 2 اسفند 1398 - 27 جمادي الثاني 1441 - 21 فوريه 2020
صفحه اصلي/كودك و نوجوان

تعارف آمد، نیامد دارد!

تعارف آمد، نيامد دارد!

يک روز ظهر وقتي ميرزا به طرف خانه مي‏رفت، به تعدادي از دوستانش برخورد.

 

 

يک روز ظهر وقتي ميرزا به طرف خانه مي‏رفت، به تعدادي از دوستانش برخورد. ضمن تعارفات معمول از آنها دعوت کرد ناهار به خانه‏اش بروند.
ميرزا فکر نمي‏کرد که آنها تعارف او را جدي بگيرند؛ اما در عين ناباوري ديد که دوستانش دعوت او را با خوشحالي پذيرفتند و به طرف خانه‏اش راه افتادند.
ميرزا آدم فقيري بود و تقريباً هيچ‏وقت نمي‏توانست غذاي کافي براي خانواده‏اش فراهم کند؛ به اين خاطر در طول راه مشغول کشيدن نقشه‏اي بود تا خيلي مودبانه از دست اين دوستان بي‏ملاحظه خلاص بشود.
به چند قدمي خانه که رسيدند، ميرزا فوراً داخل خانه پريد و در را پشت سرش بست، و خيلي سريع جريان را به زنش گفت.
دوستان ميرزا فکر کردند حتماً او براي آماده کردن مقدمات ناهار جلوتر وارد خانه شده است و منتظر ماندند.
اما بعد از مدتي که از او خبري نشد، آنها ناراحت شدند و محکم در خانه را کوبيدند و با داد و فرياد ميرزا را صدا زدند. ميرزا که وضع را چنين ديد، از زنش خواست تا از داخل پنجره به آنها بگويد که شوهرم در خانه نيست.
يکي از دوستان ميرزا داد زد: «شوهرم خانه نيست.
يعني چه؟! ما الان با خود او به در خانه آمديم و او جلوي چشم ما وارد خانه شد. حالا تو مي‏گويي نيست؟!!»
ميرزا از ترس آبروريزي پيش همسايه‏ها، خودش پشت پنجره آمد و به دوستانش گفت: «اي بابا! چه خبر است؛ چرا شلوغ مي‏کنيد؟ خانه ما دو در دارد. حتماً ميرزا از در دوم بيرون رفته است!»
 

زودباش دست منو بگير

تعارف آمد، نيامد دارد!

در ميان دوستان ميرزا مرد خسيس و پول دوستي بود که بعد از مدت کوتاهي با اين رفتارش توانست ثروت زيادي جمع کند.
ميرزا با دوستانش يک روز با هم در کنار رودخانه قدم مي‏زدند که اتفاقاً پاي مرد خسيس سُر خورد و داخل آب افتاد. دوستانش به سرعت به کمک او رفتند. يکي از آنها در کنار آب زانو زد و در حالي که دستش را به طرف او دراز مي‏کرد، گفت: «زود باش دستت را بده به من تا نجاتت بدهم.»
مرد خسيس داشت خفه مي‏شود؛ اما حاضر نبود دست خود را به دوستش بدهد. دوستان ديگرش هم اين کار را کردند؛ اما او به حرف هيچ کدام گوش نکرد.
در اين وقت ميرزا نزديک آب رفت و گفت: «بيا زود باش دست منو بگير تا تو را نجات بدهم.»
مرد اين بار دست ميرزا را گرفت و توانست با کمک او از آب بيرون بيايد.
دوستان ميرزا با حيرت پرسيدند: «راز اين ماجرا چيست؟»
ميرزا رو به آنها گفت: «شما چه‏طور دوست خود را نمي‏شناسيد؛ براي او دادن هميشه سخت و طاقت فرساست اما گرفتن، از هر چيزي برايش شيرين‏تر است!»
گروه کودک و نوجوان سايت تبيان

مطالب مرتبط




 
تعداد بازديد:1347 آخرين تغييرات:89/10/24
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر