سه شنبه 5 تير 1397 - 12 شوال 1439 - 26 ژوئن 2018
صفحه اصلي/كودك و نوجوان

تنها خدمه ساعت

تنها خدمه ساعت

زبل خان ساعتي در خانه داشت که سال‏هاي سال از عمرش مي‏گذشت.

   

زبل خان  ساعتي در خانه داشت که سال‏هاي سال از عمرش مي‏گذشت. يک روز ناگهان عقربه‏هاي ساعت از حرکت ايستاد و ديگر کار نکرد.
زبل خان  که خيلي پکر شده بود، آن را پيش تعمير کاري برد. مرد ساعت‏ساز وقتي در ساعت را باز کرد، يک ملخ مرده که در داخل ساعت حبس شده بود، پايين افتاد.
زبل خان  با تعجب سري تکان داد و گفت: «اي بابا... پس علت از کار افتادن ساعت، مرگ تنها خدمه‏اش، بوده است.»

اسب سواري در خارج از شهر

يک روز زبل خان و دوستانش تصميم گرفتند براي اسب سواري، به خارج از شهر بروند. آنها هنوز خيلي از شهر دور
اسب سواري
نشده بودند که ناگهان اسب زبل خان  با ديدن يک مار، رم  کرد و پا به فرار گذاشت. زبل خان هم که به شدت به زمين خورده بود، از جا بلند شد و از دوستان خود تقاضاي کمک کرد.
آنها براي گرفتن اسب زبل خان  به راه افتادند. زبل خان  با يک دوست خود همان‏جا منتظر شدند.
بعد از گذشت دقايقي، يک سوار رهگذر، به طور اتفاقي اسب سرگردان زبل خان  را پيدا مي‏کند و آن را به نزد زبل خان  مي‏آورد.
زبل خان  با خوشحالي از آن مرد تشکر مي‏کند و سوار اسبش که حالا ديگر آرام شده است، مي‏شود.
يکي- دو  ساعت بعد هم، آن چند نفر که براي پيدا کردن اسب رفته‏اند، برمي‏گردند.
زبل خان  وقتي آنها را مي‏بيند، رو به دوست خود مي‏گويد: «چهره آنها خيلي ناراحت و پريشان است، نکند زبانم لال اسب را پيدا نکرده باشند.»

صاحب الاغ مرده صاحب الاغ

 يک روز زبل خان و زنش راجع به مردن با هم صحبت مي‏کردند.
زبل خان  به زنش گفت: «تو مي‏داني آدمي که مي‏ميرد، چه وضعي پيدا مي‏کند؟»
زن فکري کرد و گفت: «آدم وقتي مي‏ميرد، بدنش سرد سرد مي‏شود و ديگر توانايي انجام هيچ‏کاري را ندارد.»
از اين گفت‏وگو روزها گذشت تا اينکه در يک روز خيلي سرد پاييز، زبل خان  براي آوردن هيزم به جنگل رفت.
او بعد از اينکه مقدار زيادي هيزم جمع کرد، احساس کرد دست و پايش سرد شده است. چون به ياد حرف‏هاي زنش افتاده بود، فکر کرد که حتماً زمان مرگش فرا رسيده؛ بنابراين فوراً روي زمين دراز کشيد.
در همان وقت چند شغال گرسنه، به الاغ  زبل خان حمله کردند و در يک چشم برهم زدن، حيوان را تکه تکه کرده و سرگرم خوردنش شدند.زبل خان آرام سرش را بلند کرد و در دلش گفت: «اي شغال‏هاي نانجيب! شانس آورده‏ايد صاجب الاغ مرده؛ و گرنه روزگارتان سياه بود!»
گروه کودک و نوجوان سايت تبيان

مطالب مرتبط




 
تعداد بازديد:986 آخرين تغييرات:89/10/24
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر