چهارشنبه 3 خرداد 1396 - 27 شعبان 1438 - 24 مي 2017
صفحه اصلي/كودك و نوجوان


 
 


 










 


 












خروجي RSS

مشورت با شیرین عقل

مشورت با شيرين عقل

دوستان شيرين عقل در کنار رودخانه‏اي گردش مي‏کردند که يک قورباغه را ديدند.

دوستان شيرين عقل در کنار رودخانه‏اي گردش مي‏کردند که يک قورباغه را ديدند. چون هيچ‏کدام آن را نمي‏شناختند، يکي گفت: «اين بچه ماهي است.»
اردک
يکي گفت: «اين جوجه اردک است.»
ديگري گفت: «نه بابا، اين يک جغجغه است که مدام صدا مي‏دهد.»
آنها بالاخره فهميدند که بايد از ملّا کمک بگيرند، براي همين، قورباغه را گرفتند و پيش شيرين عقل بردند و سوال کردند: «آيا تو اين جانور را مي‏شناسي که قور قور مي‏کند؟»
 
شيرين عقل نگاهي به قورباغه کرد و دستي به سر خود کشيد و گفت: «من فکر مي‏کنم اين يک قناري است.»
پرسيدند: «پس پرهايش کو؟...»
شيرين عقل با خنده گفت: «از قناري بودن آن مطمئن هستم. ولي يا هنوز بچه است و پر در نياورده يا خيلي پير شده و پرهايش ريخته است!»

تدبير پدرانه

پدر
يک روز پدري کوزه‏اي به دخترش داد و بلافاصله يک سيلي جانانه هم به صورتش زد و گفت: «براي آوردن آب، به کنار رودخانه برو و مراقب کوزه هم باش که نشکند.»
دختر با چشم گريان از خانه بيرون رفت.
مادرش که شاهد اين اتفاق بود، با ناراحتي به پدرگفت: «براي چي بچه را مي‏زني؛ مگر خطايي از او سر زده؟»
پدر جواب داد: «اي زن! تو عقلت کجا است. من اين سيلي را زدم که مراقب باشد؛ چون اگر کوزه را بشکند، ديگر کتک زدنش بي‏فايده است.»

زرنگي مرد تازه وارد

چراغ قوه
مرد تازه واردي با خود يک چراغ قوه به شهرديوانگان آورده بود و چون مردم تا آن روز با چنين چيزي رو به رو نشده بودند، همه با تعجب و حيرت به چراغ قوه نگاه مي‏کردند.
هوا که تاريک شد، تازه وارد به بازار شهر رفت و چراغش را روشن کرده و نور آن را روي سقف بازار انداخت. بعد به ديوانه اي که با تعجب به او و نور روي سقف نگاه مي‏کرد، گفت: «اگر بتواني آن بالا روي نور چراغ قوه بايستي، ده ريال به تو جايزه مي‏دهم .»
ديوانه نگاهي به ارتفاع سقف بازار کرد و گفت: «خيلي زرنگي. مي‏خواهي وقتي من آن بالا روي نور چراغت ايستادم، نور چراغ را خاموش کني که من پرت شوم پايين و دست و پايم بشکند.»

ادب کردن ماده گاو

گاو
روستايي تصميم گرفت گوساله‏اش را که تازه به دنيا آمده بود، براي چرا به صحرا ببرد.
گوساله با ديدن فضاي باز صحرا، يکباره شروع به دويدن کردن و از آنجا دور شد. روستايي هر چه تلاش کرد موفق نشد حيوان را بگيرد و مجبور شد بي‏گوساله به خانه برگردد.
وقتي به خانه رسيد، با عجله به طويله سراغ گاو مادر رفت و بي‏رحمانه با چوب به جان آن حيوان افتاد، طوري که ناله گاو به هوا بلند شد.
روستايي در حال زدن به گاو مي‏گفت: «تو را مي‏زنم تا ادب شوي و ديگر فرار کردن را به بچه‏اي ياد ندهي!»
 
گروه کودک و نوجوان سايت تبيان
 

مطالب مرتبط




 
تعداد بازديد:1451 آخرين تغييرات:89/10/24
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر