پنج شنبه 25 مرداد 1397 - 4 ذي الحجه 1439 - 16 آگوست 2018
صفحه اصلي/كودك و نوجوان

آرزوهای درخت کوچولو

آرزوهاي درخت کوچولو

در جنگلي بزرگ درخت کوچولويي زندگي مي کرد که به جاي برگ روي شاخه هايش تنها سوزن داشت.

در جنگلي بزرگ درخت کوچولويي زندگي مي کرد که به جاي برگ روي شاخه هايش تنها سوزن داشت. سوزن ها بسيار تيز بودند، به خاطر همين درخت کوچولو پيش خودش مي گفت:
"تمام درخت هاي جنگل برگ هاي سبز زيبا دارند و من فقط سوزن هاي تيز دارم. هيچ کس از ترس اين سوزن ها به من نزديک نمي شود. کاش به جاي اين سوزن ها برگ هاي طلايي داشتم."
شب شد و درخت کوچولوي قصه ي ما به خوابي ناز فرو رفت، صبح وقتي بيدار شد، ديد که روي شاخه هايش پر از برگ هاي طلايي تابان است.
درخت کوچولو گفت "واي خداي من! من چقدر زيبا شدم! هيچ درختي در جنگل لباسي به زيباييي مال من ندارد."
اما غروب، دوره گردي که ساکي بزرگ به دست داشت تابش برگ هاي طلايي درخت کوچولو را ديد. او با عجله تمام برگ هاي طلايي درخت را از شاخه ها جدا کرد و در کيسه اش ريخت و به سرعت دور شد. حالا درخت کوچولوي بيچاره هيچ لباسي نداشت و هوا هم خيلي سرد بود.
درخت کوچولو گريه کنان فرياد زد "چه کار مي کني؟ تمام برگ هاي قشنگم را کندي! حالا من از بودن در کنار اين درختان که برگ هاي زيبايي دارند خجالت مي کشم. کاش به جاي برگ هاي طلايي برگ هاي شيشه اي داشتم."
سپس درخت کوچولو از غصه ي زياد خوابش برد. صبح وقتي از خواب بيدار شد، ديد تمام شاخه هايش پر از برگ هاي شيشه اي  براق شده است.
درخت کوچولو گفت "واي چقدر خوشحالم! هيچ کدام از درخت هاي جنگل به زيبايي من نيستند."
اما يک شب طوفان شديدي آمد و تمام برگ هاي شيشه اي درخت کوچولو را روي زمين ريخت و شکست.
درخت کوچولو با ناراحتي و گريه گفت "واي برگ هاي شيشه اي قشنگم! همه ي اون ها شکستند، اما براي لباس بقيه ي درخت ها هيچ اتفاقي نيفتاده. کاش منم مثل اون ها برگ هاي سبز زيبا داشتم."
دوباره درخت کوچولو خوابش برد، صبح وقتي از خواب بيدار شد ديد تمام شاخه هايش پر از برگ هاي سبز ريبا هستند. درخت کوچولو خوشحال و شاد گفت "حالا ديگر لازم نيست من از کسي خجالت بکشم، چون من هم از اين به بعد شبيه بقيه ي دوست هايم در جنگل هستم."
چند روزي گذشت، تا اين که يک روز مامان بزي به دنبال غذا براي بزغاله ها مي گشت. يکدفعه چشم مامان بزي به برگ هاي تازه و سبز درخت کوچولو افتاد. مامان بزي تند و تند به طرف درخت کوچولو رفت و تمام برگ هاي آن را چيد. درخت کوچولو ي بيچاره کاملاً لخت شده بود.
آرزوهاي درخت کوچولو
درخت کوچولو با عصبانيت فرياد کشيد "از من دور شو، از اين به بعد اصلاً برگي نمي خواهم، نه طلايي و نه شيشه اي، نه سبز، نه قرمز و نه زرد! من فقط يک آرزو دارم و اون اين است که دوباره سوزن هاي خودم را داشته باشم. قول مي دهم که دوباره اعتراض نکنم."
درخت کوچولو خوابيد و وقتي بيدار شد، خنديد و خنديد، بقيه ي درخت ها هم مي خنديدند، اما درخت کوچولو متوجه ي خنده ي آن ها نشد. فکر مي کنيد چرا درخت کوچولو و بقيه درخت ها مي خنديدند؟ چون تمام سوزن هاي درخت کوچولو برگشته بودند! شما هم اگر به جنگل بريد شايد درخت کوچولو را ببنيد، اما مراقب باشيد زياد به آن نزديک نشويد، چون سوزن هاي تيزي دارد و ممکن است دست هاي شما را خراش دهد.
ترجمه: نعيمه درويشي
بخش کودک و نوجوان
مطالب مرتبط



 
تعداد بازديد:1255 آخرين تغييرات:89/10/29
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر