پنج شنبه 26 تير 1399 - 24 ذي القعده 1441 - 16 ژولاي 2020
صفحه اصلي/كودك و نوجوان

پیامبر اکرم (ص) و کاریابی

پيامبر اکرم (ص) و کاريابي

درِ خانه و مسجد پيغمبر بر روي محتاجان و فقيران هميشه باز بود و تقاضاکننده از آن نااميد برنمي گشت.

 

درِ خانه و مسجد پيغمبر بر روي محتاجان و فقيران هميشه باز بود و تقاضاکننده از آن نااميد برنمي گشت. گاه پيغمبر از بلال مي پرسيد: «چه داريم؟» و بعد هرچه موجود بود به يک نيازمند مي بخشيد زيرا که او را مستحق مي يافت. اما گاهي هست که گدا يا سائل بر اثر عادت يا تنبلي به گدايي افتاده است. پيغمبر از گداپروري پرهيز داشت و عطايش هميشه به مستحق مي رسيد. يک روز يکي از مسلمانان مدينه پيغمبر را تنها يافت و گفت: اي مولاي من، وضع زندگي من خيلي بد است و نمي خواهم گدايي کنم و از کمک ديگران استفاده کنم، اما در خانه ما هيچ چيز خوراکي نمانده و از زنم خجالت مي کشم، چه بايد کرد؟
پيغمبر مرد را نگاه کرد و او را قوي و سالم يافت، پرسيد: تا حالا چگونه زندگي مي کردي؟ گفت: در ميدان پيش کسي کار مي کردم و حالا دکانش تخته شده، عيب کار اين است که کاري پيدا نمي شود.
پيغمبر ديد که مرد براي کارکردن حاضر است و بهتر است که او را با کمک، بدعادت نکند.
کسي که به گدايي عادت کرد ديگر تن به کار نمي دهد و زندگي اش به آبرومندي نمي رسد، اما کار هرقدر هم که کوچک باشد، بااستقامت به گشايش مي رسد. پيغمبر از او پرسيد: اگر چيزي بگويم مي شنوي؟ گفت: اي مولاي من براي همين خدمت شما آمده ام که راه چاره اي بشناسم. فرمود: آيا توي خانه هيچ چيزي نداريد که زيادي و بيکار باشد؟
مرد گفت: چرا، يک زيرانداز کهنه داريم که سابق روي اسب مي انداختم و بر آن زين مي گذاشتم و حالا اسب ندارم، يک تغار بزرگ هم هست که گاهي در آن آب ذخيره مي کنيم ولي آب جاري به خانه نزديک است. به جز اين دو تا ديگر چيزي نداريم.
پيغمبر گفت: برو همين دو چيز را بياور. مرد رفت و آن ها را آورد. وقتي بعضي از اصحاب آمدند، پيغمبر آن ها را درميان گذاشت و پرسيد: چه کسي اين ها را مي خرد؟ يکي گفت: اگر يک درهم باشد من خريدارم. پيغمبر پرسيد: آيا کسي زيادتر مي خرد؟ بعد از سه بار تکرار مردي گفت: من آن ها را به دو درهم مي خرم. پيغمبر آن ها را به او داد و دو درهم را به صاحبش داد و فرمود: با يک درهم خوراک بخر و درخانه بگذار و با يک درهم يک تيشه از بازار بخر و بياور.
پيامبر اکرم (ص)
مرد رفت و دستور را انجام داد. اما تيشه را از آهنگر خريده بود و دسته نداشت. گفت: با دسته اش گرانتر بود. پيغمبر با دست خود پاره چوبي در جاي دست محکم کرد و به او گفت: گوش کن ببين چه مي گويم، اين تيشه را بردار و برو در صحرا هيزم بکن و ببر در همان ميدان که آشنا بودي بفروش. اميدوارم خدا به کارت برکت دهد، تا 15 روز هم تو را نبينم.
مرد خداحافظي کرد و رفت. بعد از 15 روز آمد و گفت: با رسول الله، آن روز دست و پاي خود را گم کرده بودم، ولي خوب کاري به دستم داديد. در اين 15 روز مبالغ زيادي هيزم فروخته ام. آشناياني که داشتم براي خريد کردن از من خوشحال شدند. شنيدم که بعضي به بعضي مي گفتند: اين آدم زحمتکش و آبرومند است، هيزم را از او بخريد. از خوراک و لباس هرچه کمبود داشتيم روبه راه شده، دعاي شما هم مستجاب شد و حالا مي دانم چه کاره ام.
پيغمبر گفت: بله، اين طوري خيلي بهتر از آن است که فردا اثر گدايي بر چهره ات ديده شود.
بخش کودک و نوجوان

منبع: نوجوان بشري،شماره 7 و 8، 1389
 

* مطالب مرتبط:

راه خوشبختي


 
تعداد بازديد:2906 آخرين تغييرات:89/11/20
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر