یکشنبه 26 خرداد 1398 - 12 شوال 1440 - 16 ژوئن 2019
صفحه اصلي/كودك و نوجوان

خزانه دار امین

خزانه دار امين

آورده اند که در زمان هاي قديم، حاکم عادلي زندگي مي کرد که در زمان حکومت او، مردم در آرامش و خوشبختي زندگي مي کردند.

 

همه فکر و ذکر حاکم عادل اين بود که به اوضاع مردم رسيدگي کند و نگذارد ظلمي بر کسي برود همواره به داد مظلومان مي رسيد و ظالمان را از ميان بر مي داشت.
اين حاکم عادل، خزانه داري داشت که از هر نظر مورد اطمينان بود. يک مرد با ايمان و امانتدار که اجازه نمي داد ديناري از بيت المال مردم جابه جا شود. حقوق ماهيانه حاکم و ديگر کارگزاران کشور را خزانه دار مي داد و به کسي ديناري افزون بر آنچه که از پيش تعيين شده بود نمي پرداخت.
خزانه دار، مرد اميني بود که در عمرش دروغ نگفته بود و لقمه حرام  از گلويش پايين نرفته بود. براي همين در تمام سال هايي که او خزانه دار بيت المال بود کار خودش را در کمال درستي و امانتداري انجام داده بود.
حاکم نيز مثل ديگر کارگزاران، حقوق معيني از خزانه دار مي گرفت و زندگي نسبتاً فقيرانه اي داشت. مثل بيشتر مردم کشورش او اگر چه حاکم بود و مثل ديگر حاکمان مي توانست در اموال خزانه دخل و تصرف کند اما هرگز اين کار را نکرده بود؛ چرا که عقيده داشت، پولي که در خزانه هست، بيت المال است و متعلق به همه مردم کشورش و دخل و تصرف در آن، نوعي خيانت به مردم به حساب مي آيد. براي همين او پشيزي بيشتر از ديگران از خزانه نمي گرفت؛ هر چند که اجازه داشت که زندگي مرفّهي براي خود دست و پا کند. اما او اين کار را نکرده بود. او به خوبي مي دانست که اين زندگي دنيوي گذراست و فقط خوبي و بدي از انسان باقي مي ماند و در آن دنيا هم همين خوبي ها و بدي هاست که در پيشگاه خداوند، تکليف او را مشخص مي کند که جزء خوبان باشد يا بدان.
القصّه، سال نو در پيش بود و مردم در تدارک مراسم عيد نوروز بودند. حاکم وقتي شب به خانه رفت، زن و فرزندانش دور او را گرفتند و شروع کردند به گله و شکايت که تو چه جور حاکمي هستي که نمي تواني براي فرزندان و همسرت لباس هاي شب عيد بخري، در حالي که بعضي از مردم عادي که تجارت مي کنند و شغل آزاد دارند، زندگي شاهانه اي براي خودشان تدارک ديده اند و به ما فخر مي فروشند. همه مردم، ما را مسخره مي کنند و مي گويند: «بچه هاي حاکم را ببينيد، مثل آدم هاي فقير لباس مي پوشند.»
تا به کي سرزنش دايه کشيم؟
سردي طعنه همسايه کشيم!
حاکم از گله و زاري خانواده اش ناراحت شد. از خانه بيرون آمد و به سوي خزانه به راه افتاد. در بين راه با خودش گفت: «چاره اي نيست. مي روم و با خزانه دار صحبت مي کنم و از او خواهش مي کنم که وامي به من بدهد. و يا حقوق يک ماه بعد را از او بگيرم، تا ببينم خدا چه مي خواهد!»
حاکم وقتي به خزانه دار رسيد...
گفتش آور به در از مخرن خويش
خرج يک ماهه من بي کم و بيش
کار اين چند جگر گوشه بساز
خرجي من به دگر ماه انداز
خزانه دار کمي انديشيد و سپس گفت: «اشکالي ندارد اي حاکم بزرگوار، هر کسي که بخواهد مي تواند از خزانه وام بگيرد. تو هم که حاکم هستي، فرقي با ديگران نداري و مي تواني وام بگيري!»
حاکم خوشحال شد. خزانه دار ادامه داد: «ولي بايد ضامني با خودت بياوري، آيا ضامن داري؟»
حاکم با تعجب پرسيد: «ضامن؟ ضامن براي چه ؟»
خزانه دار گفت: « جناب حاکم، بدون ضامن که نمي شود!»
حاکم گفت: «من ضامن از کجا بياورم؟ من که رويم نمي شود به کسي رو بيندازم که بيايد و ضامنم بشود. آبرويم مي رود!»
خزانه دار گفت: «متاسفم. بدون ضامن هم ممکن نيست. اين فرماني است که خودتان صادر کرده ايد که بدون ضامن معتبر به کسي وام ندهيم!»
حاکم گفت: «ولي من حاکم هستم. من خود ضامن خويشم!»
خزانه دار گفت: «نه! نمي شود، من نمي توانم بدون ضامن، حتي ديناري تقديم کنم به جناب حاکم، شما که مي گوييد خودتان ضامن خودتان هستيد، آيا مي توانيد تضمين کنيد که  مثلاً زبانم لال، زبانم لال، تا دو روز ديگر حتماً زنده هستيد؟»
من ندانم که تو را ضامن کيست
که يکي هفته دگر خواهي زيست!
چون خوري مال مسلمانان را
گر بميري. که دهد تاوان را؟
حاکم
حاکم وقتي اين حرف ها را شنيد، از خزانه دار تشکر بسيار کرد و از کار خود پشيمان شد و سپس افزود: «آفرين بر تو اي خزانه دار امين. من افتخار مي کنم که حکومت ما خزانه داري چون تو دارد. وقتي به من که حاکم هستم بدون ضامن وامي نمي دهي، پس مي توانم مطمئن باشم که به هيچ کس ديگر هم بدون ضامن وامي نخواهي داد. کار درست و همراه با عدالت همين است. مگر بچه هاي من با بچه هاي فقير اين کشور چه فرقي دارند؟ آن ها امسال را هم مي توانند با همان لباس سال پيش سر کنند.»
حاکم به خانه برگشت. با روي خوش و خندان. با فرزندان و همسرش با محبت و مهر صحبت کرد و به آن ها فهماند که او هم مثل ديگران است و اگر چه حاکم است اما حق ندارد بيش از ديگران از خزانه مستمري بگيرد. حتي ديناري افزون بر ديگران. فرزندانش از محبت پدرانه سرمست شدند و لباس نو را فراموش کردند.
بخش کودک و نوجوان

منبع: قصه هاي شيرين هفت اورنگ جامي،صفحه ي 139
 

* مطالب مرتبط:

ايثار حاتم طايي


 
تعداد بازديد:1217 آخرين تغييرات:89/11/25
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر