دوشنبه 4 تير 1397 - 11 شوال 1439 - 25 ژوئن 2018
صفحه اصلي/كودك و نوجوان

عاقبت غرور

عاقبت غرور

يک روز سرد پاييزي بود. يک درخت زيتون تنومند همسايه ي يک درخت انجير بود. درخت انجير تمام برگ هايش را از دست داده و کاملاً لخت و برهنه شده بود.

عاقبت غرور

 

يک روز سرد پاييزي بود. يک درخت زيتون تنومند همسايه ي يک درخت انجير بود. درخت انجير تمام برگ هايش را از دست داده و کاملاً لخت و برهنه شده بود. درخت زيتون با ديدن درخت انجير از سر غرور بادي به غبغبش انداخت و به درخت بيچاره بسيار فخر فروخت.
درخت زيتون به درخت انجير گفت "تو چقدر بدشانسي! هر پاييز تمام برگ هات رو از دست مي دي و لخت و برهنه مي شي. ولي من هميشه جوان و شاداب و زيبا هستم."
درخت انجير در جواب به درخت زيتون گفت "دوست من! سرنوشت من اين است که هر پاييز تمام برگ هايم را از دست بدهم، ولي تقدير تو اين است که هميشه سبز و زيبا باقي بماني. اما اين باعث نمي شود که من احساس تحقير و کوچکي کنم و تو احساس بزرگي و غرور، چون اين تقدير و سرنوشت ماست و ما دخالتي در آن نداريم."
عاقبت غرور
چند روز بعد برف شروع به باريدن گرفت. برف باريد و باريد و همه جا را سفيدپوش کرد. برف روي برگ هاي درخت زيتون هم نشست و فشار زيادي به شاخه ها وارد کرد و آن را شکست. روي درخت انجير هم برف نشست، اما چون شاخه هايش برهنه و عريان بودند برف از روي آن به زمين  ريخت و درخت انجير از طوفان برف در امان ماند.
دوستان مهربان من، همان طور که در اين داستان خوانديد غرور و خودخواهي پايان و سرانجام خوبي ندارد و گاهي اوقات انسان را به هلاکت مي رساند. پس ما بايد تلاش کنيم تا خود را از اين صفت ناپسند و نکوهيده دور نگه داريم.
ترجمه:نعيمه درويشي_تصوير:مهديه زمردکار
مطالب مرتبط



 
تعداد بازديد:1502 آخرين تغييرات:89/11/27
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر