چهارشنبه 28 شهريور 1397 - 9 محرم 1440 - 19 سپتامبر 2018
صفحه اصلي/كودك و نوجوان

چه روز گرمی!

چه روز گرمي!

کولر آبي دکان بقالي باباعلي، روي چارچوب آهني اش نشسته بود و خميازه مي کشيد کولر با خودش فکر کرد:

چه روز گرمي!

کولر آبي دکان بقالي باباعلي، روي چارچوب آهني اش نشسته بود و خميازه مي کشيد کولر با خودش فکر کرد: «واي خسته شدم از بس خميازه کشيدم!» به داخل بقالي نگاه کرد. عجب! باباعلي هم دست کمي از او نداشت؛ چون او هم داشت خميازه مي کشيد و چرت مي زد کولر به خيابان نگاه کرد. مردم کلافه از آفتاب داغ تابستان، شل و بي حال در حال رفت و آمد بودند. تنها ماشين ها بودند که با سرعت حرکت مي کردند. به نظر کولر، توي اين گرما، هيچ کس حال و حوصله نداشت. پاييز، زمستان و بهار، موقعي که کولر بي کار بود، چون بقالي باباعلي سر راه دو تا دبستان بود. قيل و قال بچه ها موقع خريد خوراکي از باباعلي، شور و نشاط ديگري به او مي داد. باباعلي پيرمردي بود که سال هاي سال اين بقالي را مي گرداند. همه ي اهل محل او را مي شناختند. بچه ها دوستش داشتند. باباعلي پيرمردي با حوصله و خوش رو بود. او به حرف هاي تک تک بچه ها گوش مي داد. پدرها و مادرها به باباعلي اعتماد داشتند. حالا خيلي از آن بچه ها خودشان پدر و مادر شده بودند؛ اما باباعلي را فراموش نکرده بودند. از راه هاي دور مي آمدند و به او سر مي زدند. باباعلي هم مثل کولر، دلش براي بچه ها تنگ شده بود؛ چون حالا تابستان بود و بچه ها کم تر و يا تک تک به بقالي مي آمدند و از آن برو بيا و هياهوي شاد خبري نبود. کولر آبي به خاطر باباعلي گرفته و غصه دار شد. از شيلنگ باريک و بلندي که به او وصل بود، تند و تند آب مي خورد و آه هاي سرد مي کشيد ؛ اما دلش مثل يک گل آتش بود و خنک نمي شد. همان موقع يک قطره  اشک از دريچه ي کولر چکيد. کولر به قطره اشکي که روي زمين چکيد نگاه کرد و يک دفعه فکري به سرعت برق به ذهنش رسيد. چرا قبلاً به اين فکر نيفتاده بود.
چه روز گرمي!
به جاي دست روي دست گذاشتن و نشستن و خميازه کشيدن بايد دست به کار مي شد. بايد کاري مي کرد که باباعلي از کسالت و دل تنگي در بياد. اول حسابي آب خورد. تمام آب ها را توي دلش نگه داشت. بعد منتظر شد. اولين عابري که از آن جا مي گذشت، يک آقاي جوان با سرو وضعي مرتب بود. کولر قطره اي آب روي سر او انداخت؛ اما آقا چون آن قدر موهايش پرپشت بود که متوجه قطره ي آب نشد. کولر لبخندي زد و گفت: «عيبي نداره، اين تازه اولشه. چنان با عابرها شوخي کنم که هم حال و حوصله ي آن ها سر جاش بياد و هم باباعلي.» اما درست برعکس شد؛ چون عابر بعدي که قطره ي آب روي سرش افتاده آقاي مسني بود که سر طاسي داشت. آقاي سر طاس چنان عصباني شد که به در دکان باباعلي رفت و اعتراض کنان گفت: «پدر من، اين کولرت را درست کن. نشتي داره. مردم اذيت مي شوند.»
باباعلي چرتش پاره شد. از روي صندلي قديمي  بلند شد. با خوش رويي دم در دکان آمد و نگاهي به کولر انداخت. بعد رو به آقاي سرطاس گفت: «اي آقا، يک قطره آب که اين قدر ناراحتي نداره. فکر کن که اين کولر باهات شوخي کرده است.»
آقاي سرطاس بيش تر از کوره در رفت و گفت: «پدر من، مگه بچه شدي! شوخي کدومه؟» و گذاشت و رفت باباعلي خنده اي کرد و گفت: «راست مي گي بچه شدم. کاش بچه مي شدم!» و دوباره نگاهي معني دار به کولر انداخت و به داخل دکان برگشت. عابر بعدي يک خانم شيک و پيک بود. به محض عبور از آن جا، کولر قطره ي درشتي آب روي روسري خانم انداخت. خانم شيک و پيک اولش متوجه نشد. فقط احساس کرد که به چيزي روي روسري اش افتاد. به بالاي سرش نگاه کرد و کولر را ديد. خانم چنان با ناراحتي به کولر نگاه کرد که کولر خودش را به آن راه زد، اما در دل قاه قاه خنديد. خانم شيک و پيک  لحظه اي ايستاد و بعد جلوتر رفت و به کولر چپ چپ نگاه کرد.
کولر هم نه گذاشت و نه برداشت، قطره اي ديگر روي صورت خانم انداخت. خانم شيک و پيک چنان فريادي زد که بيچاره باباعلي مثل فنر از روي صندلي قديمي اش پريد و دم در دکان آمد. خانم، اختيار زبانش را از دست داده بود و نمي دانست چه مي گويد: «روسري ام لک برداشت. مردم بي ملاحظه.» و با قهر تند و تند به آن طرف خيابان رفت.
چه روز گرمي!
باباعلي نگاهي به خانم و نگاهي به کولر انداخت و سرش را تکان داد و به داخل دکان برگشت. چند لحظه بعد قيل و قالي به گوش کولر رسيد. هياهويي که او را ياد فصل مدرسه ها مي انداخت. نگاهي به اطرافش انداخت. تعدادي پسر بچه با يک توپ پلاستيکي از آن جا مي گذشتند. چه فرصت خوبي! وقتي بچه ها به کولر رسيدند، او تند تند قطره هاي آب را مثل باران بر سر آن ها ريخت. سر و صداي بچه ها بالا گرفت و به کولر نگاه کردند. بعد همگي با شادي خنديدند و هر کدام براي قرار گرفتن زير ريزش قطره هاي آب از کولر، يک ديگر را هل مي دادند و مي خنديدند. باباعلي تا بچه ها را ديد، با شوق از روي صندلي بلند شد و دم دکان آمد. بچه ها تا باباعلي را ديدند سلام دادند و دوباره به بازي با قطره هاي آب ادامه دادند. آن قدر که صداي کاسب هاي اطراف در اومد. آن وقت باباعلي بچه ها را به داخل دکان دعوت کرد و به هر کدام يک آب نبات چوبي داد. بچه ها خوشحالي از اين بازي و شوخي کودکانه و گرفتن آب نبات چوبي، با باباعلي خداحافظي کردند و موقع رفتن براي کولر دست تکان دادند. کولر خسته شده بود؛ اما خوشحالي بود که باباعلي را از کسالت بيرون آورده است. مي خواست اين شوخي را تمام کند و استراحت کند؛ ولي ديگر نمي توانست ريزش قطره هاي آب را از دريچه اش کنترل کند. قطره ها تند و تند مي چکيدند. توي پياده رو آب راه افتاده بود. باباعلي نمي دانست چه کار کند. به کولر نگاه معني داري انداخت. در دکان را بست و به دنبال تعمير کار کولر رفت. تعمير کار وقتي آمد و کولر را ديد، سري تکان داد و گفت: «باباعلي، اين که ديگه به درد نمي خوره. بندازش دور. برو يکي از اين کولرهاي جديد بخر. خيلي خوب و بي درد سراند.» کولر از شنيدن اين حرف دلش لرزيد: «نکند باباعلي به حرف هاي تعمير کار گوش کند!»
اما باباعلي لبخندي زد و به آقاي تعمير کار گفت: «نه جانم! کولرهاي جديد به درد من نمي خورد. همين کولر خوبه. من و اين کولر روزگاري را با هم سپري کرديم. آدم رفيق نيمه راه که نمي شه. شما هم که ماشاا... تعمير کار واردي هستي و حتماً اين کولر را که نمي دونم شوخي اش گرفته يا حوصله اش سر رفته بي عيب مي کني، اوستا دست به کار شو.»
آقاي تعمير کار تا دم غروب مشغول تعمير کولر بود. کولر را مثل روز اولش بي عيب و نقص تعمير کرد. کولر خوشحال و تازه نفس و باباعلي راضي و خشنود آن روز گرم تابستاني را به پايان رساندند. باباعلي موقع بستن دکان به کولر نگاهي انداخت و گفت: «شوخي، شوخي جدي! عوضش به سرويس حسابي شدي و رفيق نيمه راه نشدي.»
معصومه نوازتي_ ماهنامه پوپک
گروه کودک و نوجوان سايت تبيان

مطالب مرتبط




 
تعداد بازديد:1267 آخرين تغييرات:89/12/04
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر