دوشنبه 25 آذر 1398 - 19 ربيع الثاني 1441 - 16 دسامبر 2019
صفحه اصلي/كودك و نوجوان

اگه می تونی منو بگیر

اگه مي توني منو بگير

يکي بود يکي نبود غير از خدا هيچکس نبود. يک سمور کوچولوي دريايي بود که اسمش پوپي بود.

اگه مي توني منو بگير

يکي بود يکي نبود غير از خدا هيچکس نبود. يک سمور کوچولوي دريايي بود که اسمش پوپي بود. پوپي يک توپ آبي داشت و هميشه آن را به هوا پرتاب مي کرد و بعدش آن را مي گرفت. يک روز پوپي تصميم گرفت آن قدر توپ را بالا بياندازد که توپش به نوک درخت برسد. پوپي اين بار توپ آبي را آن قدر بالا انداخت که ديگر آن را نديد. پوپي سرش را خاراند و گفت: پس توپ آبي من کجاست؟ اون کجا رفته؟
پوپي چمن هاي سبز بلند را با چنگال هايش کنار زد و بين آن ها را گشت. اما توپش آن جا نبود. اون پشت سنگ هاي قهوه اي را هم گشت، اما توپش آن جا هم نبود. ناگهان يک پرنده روي سنگ نشت، پوپي از پرنده پرسيد"پرنده ي قرمز، توپ آبي منو نديدي؟"
پرنده ي قرمز گفت:جيک!جيک!جيک! من توپت را نديدم. پشت اين گل هاي داوودي زرد و شقايق هاي نارنجي را گشتي؟
پوپي گفت: نه، الان مي رم و مي گردم. واي توپم اين جا هم نيست، پس کجا افتاده؟
پوپي روي زمين نشست و با دست هايش زمين را مي گشت که ناگهان چشمش به يک عنکبوت سياه افتاد که روي يک سنگ نشسته بود. عنکبوت سياه، تو توپ آبي منو نديدي؟
عنکبوت جواب داد"نه، من توپت را نديدم، زير بوته ي گل رز را گشته اي؟"
پوپي به گل رز نگاه کرد و گفت: نه،هنوز نگشتم، ولي الان مي رم و آن جا را هم مي گردم.
پوپي با عجله به سمت بوته ي رز دويد و سعي کرد به زير آن برود، اما خارهاي گل رز خيلي تيز بودند و در دست پوپي فرو رفتند. پوپي خارها را از دستش بيرون آورد و روي زمين نشست و گفت: توپ آبي من زير بوته ي رز هم نبود، پس کجاست؟
پوپي بلند شد و خاک ها را از تنش تکاند و به سمت حوضچه ي آب رفت.ماهي ها آن جا داشتند شنا مي کردند. پوپي از آن ها پرسيد"ماهي هاي مهربان، شما توپ آبي منو نديديد؟"
دو ماهي مهربان از آب بيرون آمدند و گفتند: ما توپت را نديديم. اون داخل آب نيفتاد، وگرنه ما صدايش را مي شنيديم. زير درخت بلوط برگ هاي زيادي ريخته، بين آن ها را گشتي؟ شايد توپت اون جا باشه.
پوپي گفت:نه، من آن جا را نگشتم، الان مي رم و آن جا را خوب مي گردم. پوپي برگ ها را پخش و پلا کرد و خوب زير آن ها را گشت، اما توپش اون جا هم نبود.
اگه مي توني منو بگير
پوپي بلند شد و دستش را روي چانه اش گذاشت و به درخت نگاه کرد.ناگهان  توپش را بين شاخه هاي درخت ديد. خيلي خوشحال شد. اما پوپي که نمي تونست از درخت بالا برود و توپش را بردارد، پس بايد چه کار مي کرد؟ يکدفعه فکري به ذهنش رسيد، پوپي با عجله به سمت سنگ ها رفت و از پرنده ي قرمز خواست پرواز کند و از روي شاخه ها توپش را پايين بياوردد.
پرنده ي قرمز قبول کرد. او بال زد و بال زد تا به شاخه ي درخت رسيد. پوپي نمي توانست پرنده را ببيند چون درخت بلوط برگ هاي زيادي داشت. پوپي بلند فرياد زد "توپم را پيدا کردي؟"
پوپي دست هايش را باز کرد تا توپ را بگيرد. پرنده ي قرمز به توپ با نوکش ضربه اي زد و اون داخل دست پوپي افتاد. پوپي فرياد زد "توپم را گرفتم."
پرنده ي قرمز به پوپي گفت: از حالا به بعد، توپت را خيلي بالا پرت نکن، چون ممکن است آن را گم کني.
پوپي با خوشحالي به سمت سنگ ها رفت تا توپش را به عنکبوت سياه نشان دهد و بعد به سمت حوضچه رفت تا آن را به ماهي هاي مهربان هم نشان دهد.
پوپي بقيه ي روز را با توپش بازي کرد، اما اين بار مواظب بود که آن را خيلي بالا پرت نکند.
گروه کودک و نوجوان سايت تبيان _ ترجمه:نعيمه درويشي

مطالب مرتبط

عمو هندوانه
هاي و هوي باد
100بار بنويس
خرچنگ بي دست و پا
تبديل موش شلخته به موش منظم
گرگ و الاغ
کبري غرغرو و مار بدجنس
مورچه شکمو
ماجراجويي آقا کرمه


 
تعداد بازديد:1278 آخرين تغييرات:89/12/04
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر