شنبه 16 فروردين 1399 - 10 شعبان 1441 - 4 آپريل 2020
صفحه اصلي/كودك و نوجوان

همه ی ما،یعنی خانه

همه ي ما،يعني خانه

يکي بود، يکي نبود. خانه‏اي بود که چهار تا ديوار داشت.

يکي بود، يکي نبود. خانه‏اي بود که چهار تا ديوار داشت. يک پنجره، يک پله و يک سقف قشنگ. يک روز پله گفت: «اگر من نبودم، هيچ‏کس نمي‏توانست وارد خانه شود براي همين هم من از همه مهم‏تر هستم.»در خنديد و گفت: «من از همه مهم‏تر هستم چون اگر من نباشم، هيچ‏کس نمي‏تواند از اين ديوارها رد بشود و توي خانه برود.» ديوارهاي خانه که حرف‏هاي در را شنيدند، گفتند: «اگر ما ديوارها نباشيم که اصلا خانه‏اي  درست نمي‏شود. اين ما هستيم که خانه را مي‏سازيم، پس ما مهم‏تريم.»
پنجره
پنجره آهي کشيد و گفت: «شما نمي‏دانيد اگر من نباشم، هيچ نوري به خانه نمي‏رسد و همه جا تاريک مي‏شود. کار من از همه مهم‏تر است، پس خودم از همه مهم‏تر هستم.» سقف خانه فرياد زد: «شما نمي‏دانيد که اگر من اين بالا نباشم و جلوي باد و باران و آفتاب داغ را نگيرم، اين خانه خراب مي‏شود؟ من از همه‏ي شما مهم‏تر هستم چون سقف خانه‏ام.» پله گفت: «من مهم‏تر هستم.» در گفت: «نه. من مهم‏تر هستم.» آنها آنقدر گفتند و گفتند که پله قهر کرد و رفت. در هم قهر کرد و رفت. ديوارها هم رفتند. سقف هم رفت و پنجره نشست روي زمين. حالا ديگر خانه‏اي نمانده بود که معلوم شود چه کسي مهم‏تر است. پله‏ گوشه‏اي نشسته بود و هيچ‏کاري نداشت که بکند. مثل در که هيچ کس از او رد نمي‏شد، چون حالا خانه‏اي نبود که او در آن خانه باشد. ديوارهاي خانه هم بي‏سقف و بي‏کار گوشه‏اي ايستاده بودند، ديوارهاي بي‏سقف و بي در و پنجره، به هيچ دردي نمي‏خورند و سقف ديگر سقف نبود، چون روي هيچ ديواري نبود. او دلش مي‏خواست مثل روزهاي قبل، بالاي ديوارهاي خانه بنشيند و مراقب باشد که باد و باران و آفتاب خانه را خراب نکند. پله آرام آرام به طرف در رفت و گفت:»
اگر خانه نباشد، من به هيچ دردي نمي‏خورم.» در گفت: «اگر خانه نباشد، من هم به هيچ دردي نمي‏خورم.» پنجره گفت: «حالا هر خانه کجاست؟» ديوارها گفتند: «همه‏ي ما در کنار هم خانه مي‏شويم.
هر کدام نباشيم، خانه هم نيست. سقف گفت: «حالا فهميديم که چه کسي از همه مهم‏تر است.» پله پرسيد: «چه کسي؟» سقف خنديد و گفت: «همه‏ي ما! ما يعني خانه. وقتي همه با هم باشيم، مهم هستيم.»
پله با خوشحالي رفت و پايين در نشست. در رفت و ميان ديوار ايستاد. و پنجره رفت کنار در، درست سر جاي خودش. ديوارها زير سقف ايستادند و سقف مثل هميشه مراقب خانه شد تا باد و باران و آفتاب آن را خراب نکند. حالا آنها خوب مي‏دانستند که خانه از همه چيز مهم‏تر است.
مرجان کشاورزي آزاد
دوست خردسالان
تنظيم:بخش کودک و نوجوان
**********************************
 

مطالب مرتبط




 
تعداد بازديد:1722 آخرين تغييرات:89/12/16
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر