یکشنبه 17 آذر 1398 - 11 ربيع الثاني 1441 - 8 دسامبر 2019
صفحه اصلي/قرآن

حکایت تاجر و چهار همسرش

حکايت تاجر و چهار همسرش

 

 


زندگي انسان ها سراسر ندانم کاري است و اشتباه ،آزمون و خطاي ما آدم ها گويي هرگز تمامي نخواهد داشت. اگر به گذشته خود نظري بيندازيم آنقدر حماقت کرده ايم از خرد و کلان و از ياد آوري بعضي هايشان خنده مان مي گيرد و بعضي ديگر آهي جگر سوز را از نهاد ما بر مي آورد بارها و بارها با خود مي گوييم آخر من با چه عقلي اين کارها را کردم ؟ اي کاش هرگز چنين و چنان نمي شد!

گاه فرصت هايي را از دست داده ايم که با صرف هزينه هاي هنگفت هم قابل بازگشت نيستند دنياي ما آدم هاي ناآگاه و خوش خيال سراسر پارادوکسي طنز گونه است . چيزهاي با ارزش را دور مي اندازيم و به جايش چيز هاي بي ارزش را بر ميداريم و مدتها وبال گردنمان مي کنيم .
شما تصور کنيد کسي مي خواهد به سفري دور و دراز برود که خطرات زيادي در راه است به او هشدار داده شده که در برداشتن وسايلت دقت کن وسايل سنگين و کمر شکن را بر ندار چراغ راهت فراموش نشود مسير پر است از صخره و سربالايي و جاهاي سرد و گرم و ... . خوب اگر کسي به جانش علاقه داشته باشد بيشترين دقت را به خرج مي دهد در انتخاب وسايل و توشه راه حالا اگر اين شخص به جاي برداشتن چراغي که او را به مقصد برساند و تمام مسير با او باشد يک وسيله اي را انتخاب کند که ظاهري زيبا و سرگرم کننده دارد به جاي پتوي گرم و لباس مناسب به فکر راحتي در مسير و خوشگذراني و لذت بردن باشد آيا اين خنده دار نيست؟ حتما به طرف مي گوييم پس در سرما و شب هاي تاريک چه خواهي کرد ؟
اينجا براي بهتر ادا شدن حق مطلب از يک داستان تمثيلي استفاده مي کنيم :
 

تاجر ثروتمندي بود که چهار همسر داشت

در روزگار قديم تاجر ثروتمندي بود که چهار همسر داشت.
همسر چهارم را بيشتر از همه دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قيمت پذيرايي مي کرد. بسيار مراقبش بود و بهترين چيزها را به او مي داد.
همسر سومش را هم خيلي دوست داشت و به او افتخار مي کرد. نزد دوستانش او را براي جلوه گري مي برد گرچه واهمه شديدي داشت که روزي او با مرد ديگري برود و تنهايش بگذارد.
واقعيت اين بود که او همسر دومش را هم بسيار دوست داشت. او بسيار مهربان بود و دائماً نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشکلي به او پناه ميبرد و او نيز به تاجر کمک مي کرد تا گره کارش را بگشايد و از مخمصه بيرون بيايد. اما همسر اول مرد زني بسيار وفادار و توانا که در حقيقت عامل اصلي ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگي بود. اما اصلاً مورد توجه مرد نبود. با وجود اين که از صميم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه اي که تمام کارهايش با او بود حس مي کرد و تقريباً هيچ توجهي به او نداشت.
روزي مرد احساس کرد به شدت بيمار است و به زودي خواهد مرد.
حضرت علي عليه السلام مي فرمايند: کسي که يقين دارد (به زودي) از دوستان جدا مي شود و در زير خاک مسکن مي گزيند و با حساب الهي رو به روست و از آنچه بر جاي گذاشته بي نياز مي گردد و به آنچه از پيش فرستاده محتاج مي شود، سزاوار است که آرزو را کوتاه و اعمال صالح را طولاني کند
عبادت
به دارايي زياد و زندگي مرفه خود انديشيد و با خود گفت: من اکنون چهار همسر دارم ،اما اگر بميرم ديگر کسي را نخواهم داشت، چه تنها و بيچاره خواهم شد ! بنابراين تصميم گرفت با همسرانش حرف بزند و براي تنهاييش فکري بکند.
اول از همه سراغ همسر چهارمش رفت و گفت: من تو را از همه بيشتر دوست دارم و از همه بيشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتي ها را برايت فراهم آورده ام، حالا در برابر اين همه محبت من آيا در مرگ با من همراه مي شوي تا تنها نمانم؟
زن به سرعت گفت: "هرگز" ؛ همين يک کلمه و مرد را رها کرد.
مرد با قلبي که به شدت شکسته بود به سراغ همسر سومش رفت و گفت: من در زندگي تو را بسيار دوست داشتم آيا در اين سفر همراه من خواهي آمد؟
زن گفت: البته که نه ! زندگي در اين جا بسيار خوب است . تازه من بعد از تو مي خواهم دوباره ازدواج کنم و بيشتر خوش باشم. قلب مرد از اين حرف يخ کرد.
مرد تاجر به همسر دوم رو آورد و گفت: تو هميشه به من کمک کرده اي . اين بار هم به کمکت نياز شديدي دارم شايد از هميشه بيشتر، ميتواني در مرگ همراه من باشي؟
زن گفت : اين بار با دفعات ديگر فرق دارد. من نهايتاً مي توانم تا گورستان همراه تو بيايم اما در مرگ ... متأسفم !
گويي صاعقه اي به قلب مرد آتش زد. در همين حين صدايي او را به خود آورد: من با تو مي مانم ، هر جا که بروي تاجر نگاهي کرد ، همسر اولش بود که پوست و استخوان شده بود. غم سراسر وجودش را تيره و تار کرده بود و هيچ زيبايي و نشاطي برايش باقي نمانده بود . تاجر سرش را به زير انداخت و به آرامي گفت: "بايد آن روزهايي که مي توانستم به تو توجه ميکردم و مراقبت مي بودم... 
 

در حقيقت همه ما چهار همسر داريم!
به سوي آخرت

1) همسر چهارم که بدن ماست. مهم نيست چه قدر زمان و پول صرف زيبا کردن او بکني وقت مرگ ،اول از همه او، تو را ترک مي کند.
2) همسر سوم که دارايي ماست. هر چقدر هم برايت عزيز باشد وقتي بميري به دست ديگران خواهد افتاد.
3) همسر دوم خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر صميمي و عزيز باشند وقت مردن نهايتاً تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.
4) همسر اول که روح ماست. غالباً به آن بي توجهيم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست ميکنيم. او ضامن توانمندي هاي ماست اما ما ضعيف و تنها رهايش کرده ايم تا روزي که قرار است همراه باشد اما آن روز ديگر هيچ قدرت و تواني برايش باقي نمانده است. 
و جا دارد بيان وزين و سراسر حکمت امير المؤمنين عليه السلام را بيان کنيم : 
«ان ايقن انه يفارق الاحباب و يسکن التراب و يواجه الحساب و يستغني عما خلف، و يفتقر الي ما قدم کان حريا بقصر الامل و طول العمل »؛ کسي که يقين دارد (به زودي) از دوستان جدا مي شود و در زير خاک مسکن مي گزيند و با حساب الهي رو به روست و از آنچه بر جاي گذاشته بي نياز مي گردد و به آنچه از پيش فرستاده محتاج مي شود، سزاوار است که آرزو را کوتاه و اعمال صالح را طولاني کند. (بحارالانوار، جلد 70، صفحه 167) 
پيش صــاحب نظــران ملک سليمان باد است
 
بلکـه آن است سليمــان که ز مـلـک آزاد است
 
آن کـــه گوينـــد کـــه بـر آب نهاده است جهان
 
مشنو اي خواجه که چون در نگري ، بر باداست
 
دل در يــن پـيــرزن عشـــوه گـــر دهر مبندکه
 
ايـن عروس است که در عقد بسي داماد است
 
آن کــه شداد در ايـــوان ز زر افکنــدي خشت
 
خشت ايــوان شه اکنــون ز ســـر شـداد است
 
خاک بـغــداد بــــه مــــرگ خلـفـــا مــي گويد
 
ورنــه اين شط روان چيست کـه در بغداد است
 
گــر پــر از لالـــه سيــــراب بـــود دامـــن کوه
 
مــرو از راه کـــه آن خــــون دل فــرهـــاد است
 
هم چو نرگس بگشا چشم و ببين کاندر خاک
 
چنــد روي چــو گل وقامت چون شمشاد است
 
خيـمــه انــس مـــزن بــر در ايــن کهنـه رباط 
 
کـه اساسش همـه بي موقع و بي بنياد است 



 
تعداد بازديد:1443 آخرين تغييرات:89/12/20
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر