سه شنبه 21 مرداد 1399 - 21 ذي الحجه 1441 - 11 آگوست 2020
صفحه اصلي/كودك و نوجوان

خانه تکانی فرشته ها

خانه تکاني فرشته ها

من و پدر و مادرم براي کمک به خانه تکاني مادربزرگ و پدربزرگ به خانه ي آن ها رفتيم.

خانه تکاني فرشته ها

نزديک عيد بود. من و پدر و مادرم براي کمک به خانه تکاني مادربزرگ و پدربزرگ به خانه ي آن ها رفتيم. پدربزرگ مي خواست شيشه ها را پاک کند. پدرم دستمال را از او گرفت و گفت:"شما زحمت نکشيد، خودم همه ي کارها را مي کنم." مادربزرگ مي خواست در شستن ملافه ها کمک کند که مادرم گفت:" شما زحمت نکشيد، من خودم آن ها را مي شويم."
پدربزرگ گفت:" پس من چاي دم مي کنم."
مادربزرگ هم به آشپزخانه رفت تا ناهار درست کند.
پدربزرگ گفت:" من دلم نمي خواهد بيکار بمانم و ببينم شما خسته مي شويد."
پدرم سيني چاي را از پدربزرگ گرفت و گفت:" به ياد امام افتادم، وقتي صبح زودتر از بقيه بيدار شده بودند و براي همه چاي آماده کرده بودند."
خانه تکاني فرشته ها
پدربزرگ قندان را آورد و گفت:"امام به کساني که در خانه شان کار مي کردند، هميشه احترام مي گذاشتند و اگر فرصتي پيدا مي شد، در انجام بعضي کارها به آن ها کمک مي کردند."
مادر ملافه ها را شسته بود. پدر به او کمک کرد تا آن ها را روي بند پهن کند، ملافه هاي خيس مثل بال فرشته ها خوش بو بودند. همه چيز بوي عيد مي داد.
 
 
بخش کودک و نوجوان

منبع:
دوست خردسالان،اسفند89
 
مطالب مرتبط :



 
تعداد بازديد:1365 آخرين تغييرات:89/12/26
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر