دوشنبه 3 مهر 1396 - 4 محرم 1439 - 25 سپتامبر 2017
صفحه اصلي/كودك و نوجوان


 
 


 










 


 












خروجي RSS

بمب خنده

بمب خنده

معلم تاريخ خطاب به دانش آموزي گفت: بچه تو چقدر کثيف هستي، چند روز است که حمام نرفته اي؟



بمب خنده

حمام

معلم تاريخ خطاب به دانش آموزي گفت: بچه تو چقدر کثيف هستي، چند روز است که حمام نرفته اي؟
شاگرد گفت: آقا از وقتي که شما گفتيد امير کبير را در حمام کشتند.
 

دست هاي کثيف

روزي معلم داست يکي يکي بچه ها را بازديد مي کرد تا ببيند کدام يک در نظافت بي انظباط تر از بقيه است، تا اين که چشمش به دست هاي يکي از شاگردان افتاد و گفت:
ببين پسرم! دست هاي تو خيلي کثيف اند. اگر دست هاي من به اين کثيفي بود تو به من چه مي گفتي؟
شاگرد زود جواب داد:
آقا معلم اجازه! من آن قدر مهربان بودم که اين موضوع را به روي شما نمي آوردم.
 

 صداي پدر

تلفن مدرسه زنگ زد و مدير گوشي را برداشت.
مدير: بفرماييد.
صدا: آقاي مدير، پسرم امروز نمي تواند به مدرسه بيايد.
مدير: شما کي هستيد؟
صدا: من پدرم هستم.
 

ماهي

اولي: چرا ماهي ها نمي توانند حرف بزنند؟
دومي: تو خودت اگر دهانت پر از آب باشد مي تواني حرف بزني؟
 

دوچرخه

پدر: پسرم! مگر به تو قول نداده بودم که اگر قبول شدي، برايت يک دوچرخه بخرم؟ پس چرا قبول نشدي؟ تو در يک سال گذشته، چه مي کردي؟
پسر: پدرجان! داشتم دوچرخه سواري ياد مي گرفتم!
بمب خنده
فرآروي:نعيمه درويشي
بخش کودک و نوجوان

منبع:
لطيفه هاي ريزه ميزه؛لطيفه هاي شيرين ايراني
 
مطالب مرتبط:



 
تعداد بازديد:1352 آخرين تغييرات:89/12/28
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر