دوشنبه 2 مرداد 1396 - 30 شوال 1438 - 24 ژولاي 2017
صفحه اصلي/كودك و نوجوان


 
 


 










 


 












خروجي RSS

دوستی با مردم دانا نکوست

دوستي با مردم دانا نکوست

يکي بود، يکي نبود. مرد دانايي بود که سوار بر اسب خود شده بود و از جايي به جاي ديگر مي رفت.

اسب سواري

 

يکي بود، يکي نبود. مرد دانايي بود که سوار بر اسب خود شده بود و از جايي به جاي ديگر مي رفت. توي راه، درختزاري را ديد. با خود گفت: «بهتر است به آنجا بروم، آبي به سر و صورتم بزنم، زير سايه ي آن درخت ها استراحتي کنم و بعد به راه خودم ادامه بدهم.»
مرد دانا سر اسبش را کج کرد و به طرف درختزار رفت. داشت از اسبش پياده مي شد که اتفاق عجيبي افتاد: باغبان باغ، خسته از کار روزانه، بيلش را روي زمين انداخته بود و با دهان باز زير درخت سيبي خوابيده بود.
مرد دانا از ديدن مردي که با دهان باز خوابيده بود، خنده اش گرفت. با خود گفت: «بهتر است سر و صدا نکنم تا باغبان خسته از خواب بيدار نشود.»
همان طور که مرد دانا به باغبان نگاه مي کرد، ناگهان متوجه شد که عقربي از روي درخت پايين افتاد و يک راست رفت توي دهان باز مردي که زير درخت خوابيده  بود. باغبان آن قدر خسته بود که متوجه اين ماجرا نشد. فقط دهانش را بست و عقرب را قورت داد. مرد دانا که متوجه خطرناک بودن وضع باغبان شده بود، فريادي زد و از خواب بيدارش کرد.
بي مقدمه شلاق اسبش را برداشت و به جان باغبان بيچاره افتاد. باغبان که با صداي فرياد او از خواب پريده بود، تا بخواهد چشم هايش را باز کند، اولين ضربه ي شلاق را نوش جان کرد. فرياد زد: «تو کيستي؟ توي باغ ميوه ي من چه مي کني؟ چرا فرياد مي زني؟ چرا مرا مي زني؟»
مرد دانا به اعتراض هاي باغبان گوش نداد. چند ضربه ي ديگر به او زد و گفت: «زود باش! بلند شو! بايد از ميوه هاي گنديده اي که زير درخت افتاده بخوري.»
باغبان که نمي فهميد چه بلايي به سرش آمده است گفت: « اگر بخواهم، از ميوه هاي رسيده و خوشمزه مي چينم و مي خورم. چرا بايد ميوه هاي گنديده ي زير درخت را بخورم؟»
مرد دانا دوباره با شلاق به جان باغبان افتاد و گفت: «يا شلاق مي خوري، يا ميوه هاي گنديده.»
هر چه باغبان اعتراض کرد، مرد دانا گوشش بدهکار نبود. زور او زياد بود. شلاق هم داشت و باغبان از پس او بر نمي آمد. باغبان براي اينکه شلاق کمتري بخورد، ناچار شد با ناراحتي چند تا از ميوه هاي گنديده ي زير درخت ها را بردارد و بخورد اما مرد دانا دست بردار نبود و مي گفت: «باز هم بخور.»
باغبان که ديگر خواب و تنبلي را فراموش کرده بود، بلند شد تا به هر ترتيبي شده از دست آن رهگذر زورگو فرار کند. دلش مي خواست جانش را بردارد و برود، اما رهگذر زورگو دست بردار نبود. هرجا که مي رفت، دنبالش مي کرد و با ضربه هاي شلاق وادارش مي کرد که ميوه ي گنديده بخورد.
باغبان ديگر قدرت مقاومت و فرار  نداشت. التماس مي کرد، اما فايده نداشت. گريه و زاري مي کرد، اما در دل سنگ رهگذر زورگو اثر نمي کرد. چاره اي نداشت جز اين که به حرفش گوش کند و همچنان به خوردن ميوه هاي گنديده ادامه بدهد. او آن قدر ميوه ي گنديده خورد که ديگر معده اش جا نداشت.
با بيچارگي و ناله رو کرد به مرد دانا و گفت: «تو را به خدا دست از سرم بردار. لااقل بگو من چه گناهي کرده ام که هم بايد شلاق بخورم و هم ميوه ي گنديده به خدا ديگر معده ام جا ندارد. حالم از آن همه ميوه ي گنديده اي که خورده ام به هم مي خورد.»
مرد دانا سوار بر اسبش شد و گفت: «دست از سرت بر نمي دارم. حالا بايد زير همان درخت هاي خودت بدوي.»
مدتي هم به دويدن باغبان و شلاق خوردنش گذشت. باغبان به هر طرفي مي دويد، رهگذر دنبالش بود. تا مي خواست کمي بايستد، او از راه مي رسيد و با شلاق زدن وادارش مي کرد که باز هم بدود. حال باغبان لحظه به لحظه بدتر مي شد. دل و روده اش به هم ريخته بود و کارش به آنجا رسيد که يک گوشه افتاد و آنچه را به زور خورده بود، بالا آورد. او از ترس رهگذر زورگو به خودش مي پيچيد و مي ترسيد باز هم شلاق بخورد. وقتي آنچه را خورده بود بالا آورد، نگاهي از سر التماس و درماندگي به رهگذر شلاق به دست کرد، اما متوجه شد که در چهره ي او ديگر اثري از خشم نيست و دارد لبخند مي زند. دليل تغيير چهره و رفتار رهگذر را اصلاً نمي فهميد. رهگذر به او نزديک شد، شلاقش را به گوشه اي پرت کرد و با مهرباني گفت: «مرا ببخش! مرا حلال کن. چاره اي جز اين نداشتم که با ضرب و زور تو را وادار کنم که ميوه هاي گنديده بخوري و بعد هم مدتي بدوي. اين کارهاي من باعث شد که حال تو به هم بخورد، دل و روده ات به هم بريزد و آنچه را که خورده بودي بالا بياوري.»
اسب سواري
باغبان با تعجب به حرف هاي او گوش مي کرد، اما هنوز نمي فهميد چه شده است.
مرد دانا به او گفت: «به آنچه بالا آورده اي نگاه کن! آيا آن عقرب مرده را تو ميوه هاي گنديده نمي بيني؟»
باغبان، نگاهي کرد و عقرب را ديد. به خود لرزيد و گفت: «عقرب! عقرب توي دل من چه کار مي کرده؟»
مرد دانا ماجراي خوابيدن او با دهان باز و افتادن عقرب از شاخه ي درخت را برايش تعريف کرد و گفت: «اگر به تو مي گفتم که عقرب خورده اي، از ترس مي مردي و جان به جان آفرين تسليم مي کردي. بايد کاري مي کردم که پيش از آنکه زهر عقرب تو را از پا در آورد، از معده ي تو بيرون آيد. خوردن ميوه هاي گنديده و دويدن، علاج درد تو بود. چاره اي جز آن رفتار خشونت بار نداشتم. مرا ببخش. حلالم کن.»
باغبان که فهميد رهگذر نه تنها زور گو نبوده، بلکه مرد دانايي بوده که جان او را نجات داده است، از جا بلند شد و به دست و پاي او افتاد درد شلاق هايي را که خورده بود فراموش کرد و پشت سر هم از مرد دانا تشکر کرد.
مرد دانا خنديد و گفت: «به طرف درختزار و باغ ميوه ي تو آمدم که استراحتي بکنم. اما قسمت من اين بود که به جاي استراحت، با خشونت ساختگي، تو را آزار بدهم. خدا هم تو را دوست داشت که مرا به اين طرف کشاند تا از مرگ نجات پيدا کني.»
از آن به بعد، وقتي بخواهند از خوبي دوستي کردن با مردم دانا حرف بزنند، اين مثل را مي گويند تا به ديگران بگويند که اگر در دوستي با مردم دانا رنج و زحمتي هم باشد، سودش بيشتر است.
بخش کودک و نوجوان

منبع: مثل ها و قصه هايشان،قصه هاي مهر_مصطفي رحماندوست_صفحه 52
 

* مطالب مرتبط:

چشم صاحبش اثر ديگري دارد


 
تعداد بازديد:3156 آخرين تغييرات:90/01/09
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر