یکشنبه 29 مهر 1397 - 11 صفر 1440 - 21 اكتبر 2018
صفحه اصلي/كودك و نوجوان

او ادعای خدایی می کند، تو به پیغمبری هم قبولش نداری؟

او ادعاي خدايي مي کند، تو به پيغمبري هم قبولش نداري؟

حاکمي بود که سعي مي کرد ديگران را از خود راضي نگه دارد.

او ادعاي خدايي مي کند

 

روزي بود، روزگاري بود. حاکمي بود که سعي مي کرد ديگران را از خود راضي نگه دارد. به همين دليل، هر کس از او چيزي مي خواست، خواسته اش را برآورده مي کرد و به گدايان و نيازمندان، بدون حساب پول مي داد.
مردم به اين ويژگي او پي برده بودند و به هر بهانه اي به سراغ او مي رفتند تا پول و هديه اي از حاکم بگيرند. کم کم پس انداز و خزانه ي حاکم رو به نابودي گذاشت. حاکم که ديد اوضاع خزانه و دارايي اش خيلي خراب شده است، به فکر چاره افتاد. او ديگر به راحتي به ديگران پول نمي داد و تا کسي واقعاً نيازمند نبود، چيزي دستگيرش نمي شد.
يک روز، مردي که فکر مي کرد حاکم مانند گذشته به همه پول مي دهد، به نزد حاکم رفت و گفت: «من مردي نيازمندم. از تو مي خواهم که به نام يک صد و بيست و چهار هزار پيامبر، يک صد و بيست و چهار هزار دينار به من بدهي. يعني فقط يک دينار به نام هر پيامبر به من کمک کني، کافي است.»
يک صد و بيست وچهار هزار دينار، پول بسيار زيادي بود. حاکم که مي ديد با يک مرد طمع کار رو به رو شده است، چاره اي انديشيد و گفت: «حرفي ندارم در برابر نام هر پيامبر به تو يک دينار خواهم داد. حالا نوبت توست. بنشين و نام اين يک صد و بيست و چهار هزار پيامبر را پشت سر هم بگو، گفتن نام پيامبران که تمام شد، يک صد وبيست و چهارهزار دينار بگير و برو.»
مرد طمع کار که اصلاً فکر اينجاي کار را نکرده بود، درمانده شد، اما به روي خودش نياورد و گفت: «باشد کار آساني است.»
و شروع کرد به گفتن نام پيامبران.
ديگران مشغول شمردن شدند و او نام پيامبران را به زبان آورد. اول از پيامبران بزرگ شروع کرد و گفت: «محمد، عيسي، موسي، ابراهيم، نوح
ديگران گفتند: «اين نام پنج پيامبر
بعد به ذهنش فشار آورد و نام هر پيامبري را که شنيده بود گفت.
او ادعاي خدايي مي کند
- سليمان، داوود، يونس، صالح، اسحاق، يعقوب، يوشح، دانيال، جرجيس، زرتشت.
- ديگران گفتند: « اين هم نام ده پيامبر ديگر. حالا روي هم رفته نام پانزده پيامبر را گفته اي.»
مرد طمع کار، نتوانست نام پيامبر ديگري را به خاطر آورد. کمي مکث کرد و فکر کرد. بعد گفت: «يادم آمد؛ فرعون، شداد، نمرود...»
ديگران به او خنديدند و گفتند: «فرعون و شداد و نمرود که پيامبر نبودند. چرا اسم آن ها را مي گويي؟»
مرد طمع کار که خودش هم مي دانست فرعون و شداد و نمرود پيامبر نبوده اند، خودش را ناراحت و عصباني نشان داد و گفت: «اي بابا! کمي انصاف داشته باشيد. اين هايي که گفتم در زمان زندگي شان، خود را خدا مي دانستند و ادعاي خدايي مي کردند؛ آن وقت شما آن بيچاره ها را حتي به پيامبري هم قبول نداريد.»
حاضران در مجلس به زرنگي و حليه گري او خنديدند مرد طمع کار هم بدون اين که حتي يک دينار به دست آورد، دست از پا درازتر راهش را گرفت و رفت.
از آن به بعد، هر وقت کسي براي رسيدن به خواسته ي خود دست به هر حيله اي بزند، يا هر وقت کسي ادعاي دريافت چيزي را که حقش نيست داشته باشد، مي گويند: «او ادعاي خدايي مي کند؛ تو به پيغمبري قبولش نداري؟»
ضرب المثل _ مصطفي رحماندوست
گروه کودک و نوجوان سايت تبيان

مطالب مرتبط




 
تعداد بازديد:1180 آخرين تغييرات:90/01/10
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر