چهارشنبه 1 آذر 1396 - 3 ربيع الاول 1439 - 22 نوامبر 2017
صفحه اصلي/كودك و نوجوان


 
 


 










 


 












خروجي RSS

نوبت تو شده بجنبان ریش را

نوبت تو شده بجنبان ريش را

در ايران ما هم روزگاري بود که شاه عباس صفوي پادشاهي مي کرد.

نوبت تو شده بجنبان ريش را

 

روزي بود، روزگاري بود. در ايران ما هم روزگاري بود که شاه عباس صفوي پادشاهي مي کرد. مي گويند شاه عباس گاه و بي گاه لباس پر زرق و برق پادشاهي را از تنش در مي آورد و لباس مردم عادي را مي پوشيد. بعد هم شبانه راه مي افتاد توي کوچه و بازار تا ببيند مردم چگونه زندگي مي کنند و چه درد و مشکلاتي دارند.
يکي از شب ها که شاه عباس به صورت ناشناس از قصر بيرون آمده بود، چيز عجيبي ديد:
سه نفر دزد، بيرون از قصر، مشغول سوراخ کردن زير ديوار قصر بودند و مي خواستند هر طور شده به خزانه ي شاه دست پيدا کنند و طلا و جواهرات آن را بردارند و با خود ببرند.
شاه عباس که سر رسيد، دزدها دست از کار کشيدند. شاه عباس پرسيد: «چه مي کنيد؟»
دزدها گفتند: «چاه مي کنيم.»
شاه عباس گفت: «چاه کندن، آن هم در شب تاريک و زير ديوار قصر! فکر مي کنيد من ديوانه ام و حرف شما را قبول مي کنم؟ حتما شما دزديد
دزدها که ديدند نقشه هايشان نقش بر آب شده، دست به يکي کردند تا شاه عباس را با جنگ و دعوا از صحنه دور کنند اما شاه عباس که متوجه نقشه ي آن ها شده بود، گفت: «چرا جنگ و دعوا؟ من هم شريک! هر چه از قصر دزديديم، ميان هر چهار نفرمان تقسيم مي کنيم.»
يکي از دزدها گفت: «اين طوري نمي شود. هر کدام از ما هنري داريم که به درد کارمان مي خورد. اگر تو هم کاري بلد باشي، مي تواني با ما شريک بشوي.»
شاه عباس پرسيد: «هنر شما چيست؟»
يکي از دزدها گفت: «من هر کسي را حتي در تاريکي شب يک بار ببينم، بار ديگر هر جا ببينمش مي شناسم.»
دزد دومي گفت: «من مي توانم هر قفل بسته اي را باز کنم.»
دزد سومي گفت: «کار من هم مهم است. من مي توانم تمام سگ ها را براي مدتي آرام کنم و تمام نگهبان ها را به راحتي خواب کنم.»
نوبت تو شده بجنبان ريش را
دزدها رو به شاه عباس کردند و گفتند: «حالا نوبت تو است. بگو ببينم تو چه هنري داري؟»
شاه عباس گفت: «کارهاي شما مهم است اما باز هم ممکن است گير بيفتيد و زنداني شويد. من هنري دارم که به درد اين جور وقت ها مي خورد. من ريشي دارم با جنباندن آن مي توانم هر زنداني يا اسيري را آزاد کنم.»
دزدها که حوصله ي دردسر نداشتند، قبول کردند که مرد ناشناس شريکشان باشد با هم سوراخ را کندند و به قصر شاهي رسيدند. دومي کاري کرد که هيچ سگي واق، واق نکرد و هيچ نگهباني بيدار نماند. سومي هم کاري کرد که همه ي قفل ها باز شدند. آن ها به خزانه ي شاهي راه پيدا کردند. هر چه طلا و جواهرات به دستشان رسيد، جمع کردند و بردند اما چون کارشان طول کشيد، زمان خواب سگ ها و نگهبان ها تمام شد. هنوز دزدها از قصر خارج نشده بودند که سگ ها واق واق کردند و نگهبان ها از خواب پريدند و همه را دستگير کردند و به زندان بردند.
صبح روز بعد، شاه عباس لباس شاهيش را پوشيد و دستور داد دزدها را براي محاکمه بياورند. او رو به دزدها کرد و گفت: «با چه جرأتي به قصر ما دستبرده زده ايد؟»
مردي که گفته بود هر کس را يک بار در هر لباسي ببيند باز هم مي تواند او را بشناسد، تا شاه عباس را ديد، شناخت و با خود گفت: «چشم که توي چشم افتاد، حيا مي کند.» آن وقت صدايش بلند شد که: «اي شاه! يکي از دوستانم مي تواند همه ي سگ ها را آرام کند و همه نگهبان ها را بخواباند. او ديشب کار خودش را کرد، اما کارمان طول کشيد و نگهبان هاي تو از خواب پريدند. يکي از دوستانم هم مي تواند هر قفل بسته اي را باز کند. او هم ديشب کار خودش را کرد و ما به راحتي وارد قصر شديم. من ديشب کاري نکردم، اما حالا مي توانم چهره ي شريک ديشب خودمان را که در تاريکي ديده ام، شناسايي کنم. با اين حساب، من هم همين الان کار خودم را کردم و بايد بگويم:
هر يکي کرديم کار خويش را
نوبت تو شد، بجنبان ريش را
شاه عباس خنده اش گرفت و گفت: «آزادشان کنيد.»
از آن به بعد، هر وقت در يک کار گروهي، يکي از افراد کار خودش را به خوبي انجام ندهد، به او مي گويند: «ما کار خودمان را کرده ايم؛ نوبت تو شد، بجنبان ريش را
ضرب المثل _ مصطفي رحماندوست
گروه کودک و نوجوان سايت تبيان

مطالب مرتبط




 
تعداد بازديد:1466 آخرين تغييرات:90/01/10
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر