جمعه 27 مهر 1397 - 9 صفر 1440 - 19 اكتبر 2018
صفحه اصلي/كودك و نوجوان

ساعت ضدچکش"

ساعت ضدچکش"

داستانهايي از بابام،وقتي که کوچيک بود...



 
وقتي بابام کوچيک بود روزهاي عيد رو خيلي دوست داشت. يکي از اين روزهاي عيد، باباي بابام که براي بابام خيلي بزرگ بود، صداش کرد و گفت: «آهاي پسر، بيا ببينم.»
ساعت ضد چکش
طفلکي بابام ،گردنشو صاف کرد و آب دهنشو قولوپي قورت داد و مثل فنر پريد و گفت: «بله.» حالا هي با خودش فکر مي‌کرد، اي خدا باز چه خطايي کردم!
خلاصه رفت جلو و گفت: «بله» باباي بابام ، بدون اين که حرفي بزنه، يک دست لباس نو تن بابام کرد و گفت: «بين پسر، ما امشب مهمون داريم، اين مهمون‌ها، دفعه اوله که ميان خونه مون، اگر امشب آقا باشي و شلوغ نکني، يک جايزه خوب پيش من داري.» بعد دستشو برد توي جيب کتش و يک ساعت قشنگ بيرون آورد و گفت: «اين ساعت، هم ضد آبه، هم ضد خش و هم ضد ضربه.»
 انگار قند تو دل بابام آب کردن، بعدش بابام گفت: «يعني توش آب نمي‌ره.» باباي بابام گفت: «نخير پسرم.»
بابام گفت: «يعني نمي‌شکنه.» باباي بابام قيافه‌اي گرفت و گفت: «پسر، اگر فيل هم لگدش کنه، نمي‌شکنه.»
ساعت ضد چکش
 
چشم‌هاي بابام از تعجب گرد شده بود. توي خيالش يک فيل بزرگ مي‌ديد که از روي ساعتش رد مي‌شد، اما ساعتش انگار نه انگار، صحيح و سالم بود و کار مي‌کرد.
 بعد باباي بابام ساعت بابام رو انداخت توي يک ليوان پر از آب و گفت: «اين جايزه اين جا مي‌مونه تا فردا صبح، پسر ببينم امشب چه کار مي‌کني.»
 اون شب مهمون‌ها اومدن و پسر بچه‌ بدجنس اون‌ها هم تا تونست طفلکي بابام رو اذيت کرد.
بابام فقط تونست يک بار سر سفره شام، پياله ماست‌خوري شو، توي جيب کت پسرمهمون‌ها خالي کنه. خلاصه اون شب گذشت و فردا صبح باباي بابام ساعت رو از توي ليوان درآورد و گفت: «آفرين پسر. اين هم جايزه‌ات.»
بابام ساعتو گرفت و با پيراهنش خشک کرد و گفت: «آقا جون! ببخشيد، ضد خش يعني چي؟»
باباي بابام گفت: «يعني اگه دستت بخوره به در و ديوار، روي شيشه‌اش خط نمي‌افته.»
بابام ديگه هيچي نگفت و راه افتاد و رفت توي انباري تا ساعت قشنگش رو بذاره توي صندوق گنجش، که ناگهان فکري مثل لامپ توي سرش روشن شد.
نکنه اين ساعت تقلبي باشه؟ نکنه سربابامو کلاه گذاشته باشن؟ بايد ساعتو امتحان کنم.
ساعت ضد چکش
 اولش ساعتو کشيد به ديوار، اما هيچي نشد. بعد دوباره کشيد، اما هيچي به هيچي. بابام يک کمي خيالش راحت شد و گفت: «خب، حالا امتحان ضدضربه.» و ساعت رو محکم کوبيد به ديوار، اما ساعت سالم موند، بابام پيش خودش گفت: «حالا بايد محکم‌تر امتحان کنم.» و رفت سراغ جعبه ابزار باباي بابام و يک چکش بزرگ برداشت و رفت سراغ ساعت بدبخت. چکش رو دودستي بالاي سرش برد و محکم ضربه زد، اما به ساعت نخورد. ضربه دوم رو هم زد، اما باز هم نشد. بابام سعي کرد اين بار درست بزنه به هدف. چکش رفت  بالا و اومد پايين و محکم خورد وسط شيشه ساعت بيچاره.
ساعت ضد چکش
چشمتون روز بد نبينه، ساعت له و لورده شد . 
بابام کلي خوشحال شد و به خودش گفت: «آفرين به خودم که نگذاشتم سربابام کلاه بره.»
 بعدش هم مثل يک قهرمان ، ساعت خرد شده رو برداشت و برد پيش باباي بابام و گفت: «آقاجون! اين ساعتو ببريد و پس بديد. آخه ضد ضربه نبود، با چکش شکست.» اما وقتي ديد قيافه باباي بابام کش اومد و کبود و سياه شد، فهميد دوباره خراب کاري کرده . ساعت رو انداخت و فرار کرد. حيوونکي بابام مجبور شد تا دم غروب بيرون خونه روي زمين بنشينه، تا مادرش بي‌سر و صدا بياد و ببردش توي خونه.
با اندکي تغيير.برگرفته از ويژه نامه دوچرخه
نوشته :علي احمدي
 



 
تعداد بازديد:1051 آخرين تغييرات:90/01/11
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر