چهارشنبه 1 شهريور 1396 - 1 ذي الحجه 1438 - 23 آگوست 2017
صفحه اصلي/قرآن

سر گذشت ارواح در برزخ (5)

سر گذشت ارواح در برزخ (5)

نوشته حاضر نوعي برداشت از تجسم و بازتاب اعمال آدمي در جهان آخرت است که با سرمايه گيري از آيات و روايات به تصوير ذهني درآمده‌اند و اميد آن است که منشأ تنبه و بيداري قرار گيرد. کتاب «سرگذشت ارواح در برزخ» نوشته «اصغر بهمني» پس از مطالعه و تأييد توسط عالم گران‌قدر «آيت الله جعفر سبحاني» وارد بازار کتاب و مورد استقبال قرار گرفت.*

آنچه در ادامه مي‌آيد متن کامل اين کتاب است که به تناوب زمان تقديم کاربران سايت مي‌شود.
از قبر بيرون رفتيم. نيک جلو رفت و من با کمي فاصله از پشت سر او حرکت مي کردم. ترس و اضطراب مرا لحظه اي آرام نمي گذاشت. هر چه جلوتر مي رفتيم، محيط بازتر و مناظر اطراف آن عجيب تر مي شد. از نيک خواستم که از من فاصله نگيرد، همدوش و همقدمم باشد و اندکي نيز آهسته تر گام بردارد.
نيک ايستاد و گفت: تو را به من سپرده اند (نهج البلاغه/ خ108) که يار و مونس ات باشم. تا آنگاه که به سلامت قدم به وادي السلام گذاري به همين خاطر اندکي جلوتر از تو در حرکتم تا راه را بشناسي.
پس از لحظه اي سکوت، بدين گونه سخنش را دامه داد: البته اگر گناه بتواند فريبت دهد و يا به اجبار تو را همراه خود سازد، بدون شک ديرتر به مقصد خواهي رسيد.
اضطرابم بيشتر شد و از آن به بعد هر آ ن احتمال آشکار شدن گناه را مي دادم. مسير راه را با همه مشکلاتش پيموديم تا به کوهي رسيديم که البته با سختي فراوان توانستيم خود را به اوج آن برسانيم. در چشم انداز ما، بياباني قرار داشت که از هر طرف، بي انتها و آسمان آن مملو از دود و آتش بود. نيک خيره به چشمانم گفت: اين همان وادي برهوت است که اکنون فقط دورنمايي از آن را مي بيني.
خودم را به نيک رساندم و گفتم: من از اين وادي هراسانم. بيا از راه ايمن تري برويم. نيک ايستاد و گفت: راه عبور تو، همين است اما تا آنجا که در توان من باشد تو را رها نخواهم کرد و در مواقع خطر نيز به ياريت خواهم شتافت.
روز قيامت همه مردم، چه مومن و چه کافر بايستي از پلي بگذرند به نام پل «صراط» که بر روي دوزخ قرار گرفته است. هر کس بتواند، به سلامت از پل عبور کند وارد بر بهشت خواهد شد. وگرنه با کوچکترين لغزشي به قعر جهنم فرو خواهند غلطيد
حرفهاي نيک اندکي از اضطراب و وحشتم کاست اما با اين همه، هنوز نگراني در وجودم قابل احساس بود. لحظاتي به سکوت گذشت. سپس رو به نيک کردم و دوباره گفتم: راه امن تري وجود ندارد؟ صورتش را به سمت من چرخاند و گفت: بهتر است بداني که: روز قيامت همه مردم، چه مومن و چه کافر بايستي از پلي بگذرند به نام پل «صراط» که بر روي دوزخ قرار گرفته است. (نهج البلاغه/ خ83 و بحارالانوار/ ج8 ب22) هر کس بتواند، به سلامت از پل عبور کند وارد بر بهشت خواهد شد. وگر نه با کوچکترين لغزشي به قعر جهنم فرو خواهند غلطيد. در عالم برزخ نيز، که تنها سايه اي از بهشت و جهنم است و هرگز قابل قياس با آن رستاخيز عظيم نيست، بيابان برهوتي قرار دارد، که همانند پل صراط در قيامت است و به ناچار بايد از آن گذشت. تا در صورت لياقت به وادي السلام رسيد. اما واي بر آنان که مي مانند و به عذاب مبتلا مي گردند و يا دست کم گرفتار و سرگردان مي شوند. کمي فکر کردم و گفتم: چاره اي نيست... حرکت کنيم به اميد خدا.
برزخ
به سمت آن دشت بي پايان به راه افتاديم. هرچه پايين تر مي رفتيم، هوا گرم و گرمتر مي شد. وقتي به سطح زمين رسيديم، نفسم به شماره افتاد. از نيک خواستم که لحظه اي براي استراحت توقف کند، اما او نپذيرفت و به راه خود ادامه داد و گفت: راه طولاني و خطرناکي در پيش داريم. بنابراين وقت را تلف نکن، زيرا هر چه زودتر برويم، زودتر خلاصي خواهيم يافت.
گفتم: من ديگر نمي توانم چون شدت گرما مرا از پا درآورده است. در همين حال و در حالي که عرق از سرو روي من فرو مي ريخت، نقش بر زمين شدم. نيک از آبي که همراه داشت به من نوشانيد.سپس در حالي که هنوز از زخمش رنج مي برد، مرا بلند کرده و بر کول خود نهاد و به مسير همچنان ادامه داد.
از اين که رهايم نکرد و با وجود زخمهاي بيشمارش، چون دوستي مهربان برايم دل سوزاند، خوشحال بودم و شرمگين.
 

يک ضربه

همان طور که به راه خويش مي رفتيم، صداي وحشتناکي، توجه مرا به خود جلب کرد. به سمت چپ بيابان نگاه کردم، آنچه ديدم باعث شد که وحشتزده خود را از دوش نيک به زمين اندازم و بي اختيار خود را پشت او مخفي کنم.
دو شخص با قيافه هايي بزرگ و سياه که از دهان و بيني شان، آتش و دود شعله ور بود و موهايشان بر زمين کشيده مي شد، در حالي که در دست هر کدام يک گرز آهني تفتيده به چشم مي خورد، در حرکت بودند. (بحارالانوار/ ج6 ب7و8 و ج5 ص143)
با نگراني به نيک گفتم: اينها کيستند، نکند به سمت ما مي آيند؟! نيک لبخند زنان گفت: نترس. اينها نکير و منکرند، مي روند از کافري که تازه از دنيا آمده، بپرسند آنچه از تو پرسيدند. گفتم: اينها وحشتناک ترند. گفت: زيرا با کافر سروکار دارند.
فاصله اي نشد که صداي فرود آمدن چيزي، زمين زير پاهايم را به شدت لرزاند، وقتي از نيک علت را جويا شدم، گفت: ضربه آتشي بود که بر آن کافر فرود آمد. (بحارالانوار/ ج6 ب7)
از اين به بعد نيز اين گونه صداها که زمين را به لرزه مي آورد بسيار خواهي شنيد.
ادامه دارد...
بخش قرآن تبيان

* «بسمه تعالي، آشنا کردن جوانان با مباني ديني راه‌هاي گوناگوني دارد و يکي از آن‌ها ريختن حقايق عالي در قالب داستان است. کتاب حاضر بنام داستان برزخ نوشته آقاي اصغر بهمني مورد مطالعه اينجانب و برخي از اساتيد حوزه علميه قم قرار گرفت. اين کتاب به شيوه زيبا تنظيم يافته و خواندن آن مفيد و سودمند است.» جعفر سبحاني/ 8/8/76
مقالات گذشته:
سرگذشت ارواح در عالم برزخ (1)
سرگذشت ارواح در عالم برزخ (2)
سر گذشت ارواح در برزخ(3)
سر گذشت ارواح در برزخ(4)
منبع: کتاب سرگذشت ارواح در برزخ/اصغر بهمني



 
تعداد بازديد:1786 آخرين تغييرات:90/01/14
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر