دوشنبه 30 دي 1398 - 24 جمادي الاول 1441 - 20 ژانويه 2020
صفحه اصلي/كودك و نوجوان

خدا و حرف های من

خدا و حرف هاي من

به مادرم گفتم: «فکر مي کنم خدا به حرف هاي من گوش نمي دهد.»

خدا و حرف هاي من

به مادرم گفتم: «فکر مي کنم خدا به حرف هاي من گوش نمي دهد.» مادرم خنديد و پرسيد: «از کجا مي داني گوش نمي دهد؟» گفتم: «هر چه دعا مي کنم و آرزوهايم را مي گويم، خدا به حرفم گوش نمي دهد.
مادرم گفت: «خدا هميشه به حرف هايت گوش مي دهد، اما تو فراموش مي کني.» پرسيدم:«چي را فراموش مي کنم؟» مادرم گفت: «تو آرزو کردي که حال پدربزرگ خوب شود، پدربزرگ خوب شد. آرزو کردي با ماشين دايي عباس به مسافرت برويم، رفتيم. آرزو کردي کفش کتاني سفيد داشته باشي، حالا داري. هيچ وقت نگو خدا به حرف هايم گوش نمي دهد. خدا همه ي آرزوهايت را مي داند، دعاهايت را مي شنود و هرگز هيچ چيز را فراموش نمي کند. اما تو خودت آرزوهايت را فراموش مي کني.»
خدا و حرف هاي من
گفتم: «يک بار هم آرزو کردم مادربزرگ شب خانه ي ما بماند، او هم ماند.» مادرم مرا بوسيد و گفت: «ديدي؟! حالا خوشحال باش و براي همه ي چيزهايي که داري خدا را شکر کن. آرزوهايت را به او بگو و صبر کن تا بر آورده شوند!»
مادرم درست مي گويد، خدا هميشه به حرف هاي من گوش مي کند. او مهربان است و مرا خيلي دوست دارد.
دوست خردسالان
تنظيم:نعيمه درويشي_تصوير : مهديه زمردکار

مطالب مرتبط




 
تعداد بازديد:1129 آخرين تغييرات:90/01/16
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر