سه شنبه 26 تير 1397 - 4 ذي القعده 1439 - 17 ژولاي 2018
صفحه اصلي/كودك و نوجوان

مادر بابا

مادر بابا

غروب نزديک بود. پدر هنوز نيامده بود.

حضرت زهرا

غروب نزديک بود. پدر هنوز نيامده بود. فاطمه‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏،نگران بود. پدر هميشه زودتر مي‏آمد.
فاطمه آهي کشيد. از سايه نخل برخاست و به طرف در رفت. مي‏ترسيد. پدر، دشمنان زيادي داشت. چند لحظه کنار در ماند. کاش مي‏توانست بفهمد پدر کجاست. اگر پسر عمويش علي، در خانه بود مي‏رفت خبري مي‏آورد.
چند قدم داخل کوچه رفت. کوچه، ساکت و خلوت بود. اگر پدر مي‏آمد و او را نمي‏ديد، نگران مي‏شد. رفت جارو را برداشت تا حياط را جارو کند. بايد خودش را سرگرم مي‏کرد. مرغ وجوجه‏هايش را آب و دانه داد. بعد به طرف اتاق رفت. ظرف‏ها و کاسه‏هاي سفالي را برداشت تا بشويد.
از وقتي که مادر از دنيا رفته بود بيشتر کارها را فاطمه انجام مي‏داد. اما پدر هم کمکش مي‏کرد. فاطمه، پدر را خيلي دوست داشت. هر وقت پدر، او را در آغوش مي‏گرفت و مي‏بوسيد، خستگي را فراموش مي‏کرد. با صداي قُمري روي نخل از فکر بيرون آمد. سبد ظرف را برداشت تا به اتاق ببرد. صداي پاي پدر را شنيد. سبد را لبه ايوان گذاشت و به طرف پدر دويد. حال پدر خوب نبود. آهسته قدم بر مي‏داشت. پدر به ديوار تکيه داد. پاهاي پدر زخمي‏و خونين بود. فاطمه جيغ کشيد. لباس‏‏هاي سفيد پدر، خاک‏آلود و کثيف شده بود و موهايش پر از خاشاک بود. باز، بت پرستان ، پدر را اذيت کرده بودند. فاطمه به اتاق رفت و پارچه تميز زردي آورد. دست پدر را گرفت. به طرف نخلستان رفتند. دست زخمي ‏پدر گرم بود. پدر زانو زد و دست‏هاي لطيف دخترش را نوازش کرد و بوسيد. فاطمه قطره اشکي ريخت. پيامبر ، اشک او را پاک کرد و با محبت دستي بر گونه  او کشيد. گريه فاطمه بلند شد. پدر، دختر کوچکش را در آغوش گرفت و گفت :«دخترم! چيزي نشده است.»
فاطمه از پدر خواست، کنار نخل بنشيند. بعد رفت ظرف آبي آورد. آب ريخت تا پدر دست و صورتش را بشويد. پيامبر پارچه زرد را گرفت و دست و صورتش را خشک کرد.
فاطمه خار و خاشاکي را که لابه‏لاي موهاي پدر بود، برداشت و با پارچه خيسي خاک‏ها را گرفت و آب ريخت. پدر موهايش را شست.
حضرت زهرا
وقتي پدر پاهايش را تميز شست، بر خاست و رفت تا لباس‏هايش را عوض کند. فاطمه ، مرغ و جوجه‏هايش را به لانه برد. پيامبر بيرون آمد. نگاهي به چهره خسته دخترش کرد. به ياد مادرش، آمنه افتاد. جلوي فاطمه زانو زد. بازوهاي دخترش را گرفت و پيشاني او را بوسيد. نگاه فاطمه به مهرباني نگاه خديجه بود. پيامبر ، فاطمه را به سينه چسباند. چشمانش را بست و با مهرباني گفت:« مادر بابا » چقدر دخترکوچکش مهربان بود. درست مثل فرشته‏هايي که مي‏ديد.
 
بخش کودک و نوجوان تبيان
منبع: نسيم رضوان

مطالب مرتبط:




 
تعداد بازديد:938 آخرين تغييرات:90/02/19
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر