دوشنبه 1 مهر 1398 - 23 محرم 1441 - 23 سپتامبر 2019
صفحه اصلي/كودك و نوجوان

قصه ی موش كوچولو و مادرش

قصه ي موش كوچولو و مادرش

يكي بود يكي نبود.موش كوچولو توي لونه پيش مادرش نشسته بود.

قصه ي موش كوچولو و مادرش

 

يكي بود يكي نبود.موش كوچولو توي لونه پيش مادرش نشسته بود. مادرش داشت تندتند بافتني مي بافت.
حوصله ي موش كوچولو سر رفت. پاشد و يواشكي از لونه اومد بيرون. مادرش متوجه نشد. موش كوچولو جلوي لونه نشست و شروع كرد به خاك بازي. بوي موش كوچولو به دماغ گربه ي شكمو كه همون نزديكي ها قدم مي زد، خورد. گربه ي شکمو راه افتاد و اومد جلوي لونه ي موش كوچولو ايستاد. موش كوچولو اونقدر سرگرم بازي بود كه گربه را نديد.گربه آهسته رفت و دستش را دراز كرد تا اونو بگيره. مامان موش كوچولو كه متوجه شده بود اون توي لونه نيست، اومد دم در . گربه  را ديد ، ترسيد و دم موش كوچولو را گرفت و كشيدش توي لونه و در را بست. موش كوچولو جيغ كشيد و گفت: واي دمم درد گرفت، چكار ميكني مامان؟
مامانش گفت: از دست گربه نجاتت دادم. اگه دير رسيده بودم ، الان گربه خورده بودت. موش كوچولو رفت پشت پنجره و گربه را ديد كه دمش را روي كولش گذاشته بود و داشت  مي رفت.  نفس راحتي كشيد و مامانش را بغل كرد و بوسيد و گفت: مامان جون متشكرم كه مواظبم بودي و نگذاشتي بلايي به سرم بياد.
مامانش خنديد و گفت: بچه ي سربه هوا ، اگه مواظبت نبودم الان تو معده ي گربه ي شكمو بودي. بعد بافتنيش را برداشت و دوباره مشغول بافتن شد. موش كوچولو هم با دقت به دستهاي مامانش نگاه مي كرد تا ياد بگيرد و او هم بافتني ببافد و حوصله اش سر نرود. موش كوچولو فهميده بود كه نبايد بي اجازه ي مامانش از خونه بيرون بره چون ممكنه بلايي سرش بياد.
 قصه ي ما به سر رسيد كلاغه به خونه اش نرسيد.
قصه ي موش كوچولو و مادرش
گروه کودک و نوجوان تبيان

منبع:ترانه هاي کودکان

مطالب مرتبط:




 
تعداد بازديد:1337 آخرين تغييرات:90/04/12
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر