سه شنبه 23 مهر 1398 - 16 صفر 1441 - 15 اكتبر 2019
صفحه اصلي/كودك و نوجوان

هدیه مادر

هديه مادر

ماه رمضان بود، من از مدرسه به طرف خانه آمدم به خانه كه رسيدم هرچه قدر زنگ زدم، كسي در را باز نكرد.


هديه مادر

ماه رمضان بود، من از مدرسه به طرف خانه آمدم به خانه كه رسيدم هرچه قدر زنگ زدم، كسي در را باز نكرد.
درهمسايگي ما پيرزني زندگي مي كرد كه اقدس خانم نام داشت. او پيرزني تنها بود. اقدس خانم بيرون آمد و مرا صدا زد. به او سلام دادم و او هم به من سلام داد وگفت: سارا جان! بيا خانه من، مادرت رفته بيرون و گفته كه وقتي تو آمدي بيايي خانه من. رفتم تو و پرسيدم: اقدس خانم! مادرم كجا رفته؟ گفت: رفته بازار. از او پرسيدم: كي رفته بازار جواب داد: يه دو ساعتي هست. بعد از نشستن روي فرش گل دار قرمز و آبي اقدس خانم دفتر را باز كردم و نيمي از مشقم را نوشتم. درحال نوشتن بودم كه ناگهان صداي زنگ آمد. اقدس خانم گفت: سارا جان! عزيزم در را بازكن. به حياط رفتم و پرسيدم كيه؟ جواب داد:ساراجان منم. در را باز كردم، مادرم با يك نگاهي كه در چشمانش معلوم بود كه چه قدر نگران من است، مرا در آغوش گرفت وگفت: كي آمدي عزيزم گفتم: يه يك ساعت هست.
اقدس خانم از آشپزخانه آمد بيرون و به مادرم سلام داد و گفت: شيرين خانم بيايين تو. مادرم گفت: نه ديگه زياد مزاحمت نمي شيم. بعد به من گفت: ساراجان اقدس خانم را كه اذيت نكردي؟ اقدس خانم گفت: نه دختر خيلي گلي است. بعد از مادرم پرسيدم: مامان!سهيل كجاست؟ گفت: به مغازه اكبر آقا رفته تا براي افطار چيزي بگيره. سهيل برادرم سه سال از من بزرگتر است. بعد مادرم به من گفت. برو وسايلت را جمع كن. بعد از جمع كردن وسايل از اقدس خانم خداحافظي كرديم و به خانه رفتيم. برادرم را جلوي در ديدم و سلام كردم.
مادرم در را باز كرد و رفتيم تو. مادرم چادر مشكي اش را از سرش در آورد و آن را تكاند و روي طناب آبي توي حياط گذاشت. بعد از عوض كردن لباسمان همه با هم نشستيم. مادرم ساك خريدي كه به بازار برده بود را آورد و به من و برادرم گفت: چشمانتان را ببنديد و بعد از چند دقيقه گفت: حالا باز كنيد. من و سهيل با ديدن كادوها خيلي خوشحال شديم. هر دو كادوهايمان را باز كرديم. كادوي سهيل يك جانماز آبي قشنگ بود با يك قرآن، تسبيح، مهر و يك عطر كوچك و براي من هم چادري كه هميشه آن را مي خواستم چادري كه گل هاي قرمز قشنگي داشت با يك سجاده مثل سجاده سهيل اما صورتي اش.
هديه مادر
و بعد مادرم  گفت: اين هم جايزه روزه اي كه گرفته ايد.  جايزه خدا ثواب روزه است. من چادرم را خيلي دوست دارم، چون هميشه آرزو داشتم كه يك چادر داشته باشم كه با آن نماز بخوانم. وقتي مادرم چادر را نشان داد ياد باغچه توي حياط افتادم چون باغچه ما گل هاي قرمزدارد و چادر من هم گل هاي قرمز دارد. چادر عزيزم ! خيلي دوستت دارم.
 
 
بخش کودک و نوجوان تبيان
منبع:کيهان

مطالب مرتبط:




 
تعداد بازديد:920 آخرين تغييرات:90/05/23
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر