یکشنبه 3 تير 1397 - 10 شوال 1439 - 24 ژوئن 2018
صفحه اصلي/كودك و نوجوان

قصه فسقلی وعینکش

قصه فسقلي وعينکش

 

 
فسقلي عينکش را پرت کرد و گفت:((از حالا عينک بي عينک!ديگر عينک نمي خواهم!))
عينکه افتاد کنار سطل آشغال،زد زير گريه.
سطل آشغال پرسيد :((چرا گريه مي کني؟))
عينک با گريه گفت:((چون صاحبم مرا دور  انداخته!))
سطل آشغال گفت:((چه خوب!پس بفرما توي شکم من!))و درش را باز کرد.
عينکه داد زد:(( واي چه بوي بدي!))
بعد هم فکري کرد و با خودش گفت:((چرا قاطي آشغال ها بشوم؟من که هنوز سالمم.شيشه ام نشکسته،دسته ام کج نشده.فقط فسقلي مرا نمي خواهد.خب نخواهد!من هم از اين جا مي روم.))
شب شد فسقلي خواست که مشقش را بنويسد،او همه جا را دنبال عينکش گشت اما پيدا نکرد.حالا اگر گفتي عينکه کجا بود؟او خوش حال  و سرحال،اين طرف و آن طرف مي گشت.ديگر هم دلش نمي خواست پيش فسقلي برگردد.
بيچاره فسقلي!



 
تعداد بازديد:1742 آخرين تغييرات:90/07/19
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر