پنج شنبه 8 تير 1396 - 5 شوال 1438 - 29 ژوئن 2017
صفحه اصلي/كودك و نوجوان


 
 


 










 


 












خروجي RSS

ملخ طلایی

ملخ طلايي

 

روزي روزگاري در سرزمين ما،مرد باايمان و خوش اخلاقي زندگي مي کرد که خيلي دوست داشت به ديگران کمک کند.او هميشه مواظب آدم هاي فقير و بيچاره و معلول بود و براي کمک به آنها بسيار تلاش مي کرد.مردم به خاطر خيرخواهي اين مرد،به او عموخيرخواه مي گفتند.او کشاورز بود و هر روز روي زمين کار مي کرد و زحمت مي کشيد و موقعي که کارش تمام مي شد، به ياري مستمندان مي شتافت.

 

يک  روز عصر،وقتي تمام پول هايش را براي کمک به مردم فقير خرج کرده بود و داشت به خانه برمي گشت،حيدر را ديد.حيدر کارگربود  وروي زمين هاي مردم کار مي کرد و دستمزد ناچيزي مي گرفت.
 
او مرد فقيري بود و چندين بچه ي قد و نيم قد داشت و به زحمت شکم آنها را سير مي کرد.عمو خيرخواه  به حيدر سلام کرد و حالش را پرسيد.حيدر با ناراحتي گفت:«عموخيرخواه،چند روزي است که نتوانسته ام کارکنم و دستمزد بگيرم.بچه هايم گرسنه اند.پولي به من قرض بده تا بتوانم ناني بخرم و شکم آنها را سير کنم.»
 
عموخيرخواه جيب هايش را گشت اما هيچ پولي توي جيب هايش باقي نمانده بود.خجالت مي کشيد به حيدر بگويد که پول ندارد.ناگهان ملخ درشتي روي دستش نشست.عموخيرخواه ملخ را کف دستش گذاشت  و به آن نگاه کرد.بدن ملخ زردرنگ بود و در غروب آفتاب، مثل طلا مي درخشيد.هيکلش هم از ملخ هاي معمولي خيلي بزرگ تر بود.عموخيرخواه  با خودش گفت:«اي کاش اين ملخ از جنس طلا بود تا آن را به حيدر مي دادم.با پولش مي توانست به راحتي زندگي کند.»
 
توي همين فکرها بود که حيدر پرسيد:«عموخيرخواه،چي توي دستت داري؟»عموخيرخواه ملخ را کف دست حيدر گذاشت.حيدر به ملخ نگاه کرد.ناگهان ملخ تبديل به مجسمه اي از طلا شد.عموخيرخواه و حيدر با تعجب به آن خيره شدند.
 
حيدر چندبار ملخ را لمس کرد و با شادي فرياد زد:«معجزه شده عموخيرخواه!ملخ تبديل به  طلا شده است!»عموخيرخواه فهميد  که خدا آرزويش را  برآورده ساخته  است.دستي به  شانه ي حيدر زد و گفت:«از اين ماجرا به کسي چيزي مگو.ملخ  را به بازار ببر و بفروش و سرمايه ي کارکن.»بعد هم خداحافظي کرد و رفت.
 
حيدر ملخ طلايي را به  شهر برد و به يک جواهرفروش فروخت و پول زيادي گرفت. با آن پول توانست زمين  و گاو و گوسفند بخرد و ثروتمند شود.
 
سال ها گذشت. حيدر به فکر افتاد تا ملخ طلايي را بخرد و به عموخيرخواه بدهد.او پول زيادي داد و ملخ را خريد و پيش عموخيرخواه برد و آن را در دست عموخيرخواه که حالا پيرشده بود گذاشت.عموخيرخواه با لبخند به ملخ نگاه مي کرد.ناگهان ملخ جان گرفت و به شکل اولش درآمد و جست و خيزکنان از آنها دور شد و رفت.حيدر با تعجب به ملخ نگاه مي کرد و نمي دانست چه بگويد.اما عموخيرخواه  با لبخند گفت:« حيدرجان،آن روز که تنگدست بودي خدا اين ملخ را تبديل به طلا کرد تا تو بتواني سرمايه اي به دست بياوري و کاري بکني و امروز که به لطف خدا ثروتمند و بي نياز هستي،ملخ هم به آغوش طبيعت بازمي گردد تا به زندگيش ادامه دهد.» اشک از چشمان حيدر سرازير شد،به خاک افتاد و سجده ي شکر به جاي آورد.
 
 

مطالب مرتبط:

سه تخم مرغ آب پز
کاه، زغال و لوبيا
شاهين قدرشناس
نوازنده عجيب
سوادکوه
غازي خان



 
تعداد بازديد:765 آخرين تغييرات:90/08/03
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر