پنج شنبه 1 اسفند 1398 - 26 جمادي الثاني 1441 - 20 فوريه 2020
صفحه اصلي/كودك و نوجوان

آیینه ی مادربزرگ

آيينه ي مادربزرگ

 

 
پروانه داشت با مادربزرگ بازي مي کرد. پاورچين پاورچين به طرف مبل رفت.
 
مادربزرگ، پشت مبل قايم شده بود. يک مرتبه بيرون پريد و گفت: "دالي"
پروانه هري دلش ريخت. مادربزرگ پرسيد: "نرسيدي؟" پروانه ريسه رفت و جواب داد: "نه مادربزرگ، نه که نترسيدم!"
مادربزرگ چشم هايش را از تعجب گرد کرد. گفت: "پس حالا بترس!"
آن وقت بي حرکت ماند. مجسمه شد!
اما پروانه نترسيد. خوشش آمد. او هم چشم هايش را گرد کرد و مجسمه شد!
مادربزرگ فهميد پروانه باز هم مي خواهد بازي کند. برايش شکلک درآورد. پروانه هم شکلک درآورد.
مادربزرگ خنده اش گرفت. دست هايش را روي گوش هايش گذاشت. تکان داد و گفت: "من فيل ام!"
پروانه هم فيل شد.
مادربزرگ دستي به سر پروانه کشيد و گفت: "دختر گلم، مگر تو آيينه ي من هستي؟!"
پروانه با خوشحالي جواب داد: "بله که من آيينه ي شما هستم!"
مادربزرگ خسته بود. بايد استراحت مي کرد. به طرف اتاقش رفت. او همين طور که جلو مي رفت، گفت: "آيينه ي من بيايد که مي خواهم بخوابم."
پروانه مثل مادربزرگ راه رفت و مثل او حرف هايش را تکرار کرد.
مادربزرگ بالشش را روي زمين گذاشت. مادربزرگ دراز کشيد. پروانه هم دراز کشيد.
مادربزرگ چشم هايش را بست. آيينه ي مادربزرگ هم چشم هايش را بست.
کمي بعد، مادربزرگ آهسته چشم هايش را باز کرد. اما آيينه ي مادربزرگ چشم هايش را باز نکرد!
آيينه خواب بود!
مادربزرگ خم شد. صورت پروانه را بوسيد. آهسته گفت: "الهي فداي آيينه ي خودم بشوم!"
آن وقت، مادربزرگ هم آيينه ي پروانه شد و خوابيد!
 



 
تعداد بازديد:1662 آخرين تغييرات:90/08/21
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر