پنج شنبه 4 خرداد 1396 - 28 شعبان 1438 - 25 مي 2017
صفحه اصلي/دين و انديشه


 
 


 










 


 












خروجي RSS

انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه

انسان کامل از ديدگاه نهج البلاغه

خبرگزاري فارس: معجزات سفراى الهى بر دو قسم است: قولى و فعلى. معجزات فعلى تصرف در کائنات به وقت ولايت تکوينى باذن الله تعالى است. از آنجمله است واقعه شجره قاصعه ى نهج البلاغه که درخت به امر رسول الله "ص" از جاى خود کنده شد و مانند مرغى بال زنان بسوى پيغمبر اکرم شتافت.


خبرگزاري فارس: انسان کامل از ديدگاه نهج البلاغه

معجزات سفراي الهي

معجزات سفراى الهى بر دو قسم است: قولى و فعلى. معجزات فعلى تصرف در کائنات به وقت ولايت تکوينى باذن الله تعالى است. از آنجمله است واقعه شجره قاصعه ى نهج البلاغه که درخت به امر رسول الله "ص" از جاى خود کنده شد و مانند مرغى بال زنان بسوى پيغمبر اکرم شتافت.

قلع درب خيبر بدست يدالله امير "ع" که خود فرمود: ''والله ما قلعت باب خيبر و قدفت به اربعين ذراعا لم تحس به اعضائى بقوه جسديه و لا حرکه غذائيه و لکن ايدت بقوه ملکوتيه و نفس بنور ربها مضيئه'' در عداد معجزه فعلى است. معجزات قولى، علوم و معارف است که به تعبير امير "ع" در خطبه اشباح نهج البلاغه از ملائکه اهل امانت وحى از حظائر قدس ملکوت بر مرسلين نازل شده است.

معجزات فعلى، موقت، و بعد از وقوع، عنوان تاريخى دارند بخلاف قولى که دائمى اند. آن، عوام را بکار آيد که با محسوسات آشنايند، و اين خواص را که گوهر شناسند. بقول خواجه در شرح اشارات: ''الخواص للقوليه اطوع و العوام للفعليه'' در سلسله معجزات قولى، قرآن مجيد است که صورت کتيبه خاتم "ص" است، و معارف صادر از اهل بيت عصمت و وحى چون نهج البلاغه و زبور و انجيل آل محمد "ص" صحيفه سجاديه و جوامع روايى، تالى آن. آرى تنها معجزه فعلى باقى پيغمبر قبله مدينه طيبه است که بدون اعمال قواعد و آلات نجومى آن را در غايت استوا تعيين فرمود و بسوى کعبه ايستاده و فرمود: ''محرابى على الميزاب''.
 
اگر کسى با نظر تحقيق و انصاف در معارف اهل بيت وحى تدبر کند اعتراف مى کند که اين همه معارف از مدرسه معلم نديده، جز از نفوس مويد به روح القدس نتواند بود، و خود آنها بهترين حجت بودن آنان است که: ''الدليل دليل لنفسه''. نهج البلاغه نمونه اى بارز از اين کالاى پر بهاى بازار معارف است.

ادعيه ماثوره و مناجاتها، هر يک مقامى از مقامات انشائى و علمى آن بزرگان است. لطائف ذوقى و دقائق شهودى که در اينها نهفته است در روايات نيست که در اينها مخاطب مردم اند و با آن بفراخور فهمشان سخن مى گفتند، و در آنها با جملال مطلق بخلوت راز و نياز مى نشستند لذا آن را که در گنجينه نگارخانه عشق داشتند بزبان آوردند.
نهج البلاغه، در جمع شئون و امور حيات انسانى نهجى قويم است که اگر در آن ترتيب حروف تهجى از الف تا يا، در هر يک از آن شئون بحث گردد اصول و امهاتى را حائز است که هر اصلى خود شجره ى طيبه فروع و اثمار بسيار است.

بر اثر عظم مقام و منزلت گفتار آنجناب که مسحه اى از علم الهى، و قلبى از نور مشکوه رسالت، و نفخه اى از شميم رياض امامت است، از زمانش تاکنون بسيارى از اعاظم علما در جمع آورى کلماتش سعى بليغ مبذول و اهتمام بسزا اعمال نموده اند و عده اى از آنان را در رساله اصل اين وجيزه ذکره کرده ايم.

''اللهم بلى لا تخلو الارض من قائم لله يحجه'' "نهج البلاغه"
عقل و نقل متفق اند بر اينکه نشانه ى عنصرى هيچگاه خالى از انسان کامل مکمل که واسطه فيض است، نيست. و هر دو ناطقند که: ''الامام اصله قائم فعله دائم. کشجره طيبه اصلها ثابت و فرعها فى السما توتى اکلها حين باذن ربها'' اين سنت الهى در نظام ربانى و عالم کيانى است: ''فلن تجد لسنه اله تبذيلا و لن تجد لسنه الله تحويلا''.

اشاراتي به اوصاف اولياء الله

در نهج البلاغه حدود يکصد و چهل مورد از بيان ولى الله اعظم وصى عليه السلام در اوصاف اولياء الله اعم از رسول و نبى و وصى و ولى آمده است که هر يک در موضوع مذکور اصلى پايدار و دستورى استوار، و مشرب آب حيات و منبع شراب طهور است و در رساله نامبرده بيش از هفتاد موضع را باختصار و فهرست وار نقل و در پيرامون برخى از آنها بحث کرده ايم و در اين خلاصه بايجاز اشارتى مى نماييم:

ولى الله

اين چنين انسان ولى الله است، ''ولهم خصائص حق الولايه'' "نهج البلاغه ذيل خطبه دوم" ولى، از اسماء الله است ''و ينشر رحمته و هو الولى الحميد'' "شورى آيه 29" و اسماء الله باقى و دائم اند ''فاطر السموات و الارض انت و لى فى الدنيا و الاخره'' "يوسف 102".

مظهراتم و اکمل اين اسم شريف صاحت ولايت کليه است و آن انسان کامل است که تواند باذن الله در ماده کائنات تصرف کند و قواى ارضيه و سماويه را در تحت تسخير خويش در آورد بلکه چه جاى تصرف که اقتدار بر انشاى اجرام عظيمه دارد. چه: ''العارف بخلق بهمته ما يکون له وجود من خارج محل الهمه''.

اين اذن الله، اذن قولى نيست بلکه اذن تکوينى منشعب از ولايت کليه مطلقه الهيه است ''و اذ يخلق من الطين کهيئه باذنى'' "مائده 111"، و اين ولايت تکوينى است نه تشريعى چه تشريعى خاص واجب الوجود است که شارع و مشرع است و براى عبادتش شريعت و آيين قرار مى دهد و جز او کسى حق تشريع شريعت ندارد. پيغمبر مامور بانذار و تبشير است و مبلغ و مبين احکام، نه مشرع ''انما انت منذر و انما انت مبشر''.

ولايت بحسب رتبت اعلى و ارفع از رسالت و نبوت است چون ولايت نبى جنبه حقانى دارد و نبوتش وجهه خلقى، لذا ولايت، باطن نبوت و رسالت است و ينل به اين دو مبتنى بر آن مى باشد. نبى "ص" به وصى "ع" فرمود: ''انک تسمع ما اسمع و ترى ما ارى الا انک لست ببنى'' "نهج البلاغه خطبه قاصعه" على "ع" را فضل نبوت نيست ولى به نور ولايت مى شنود آنچه را رسول مى شنود و مى بيند آنچه را رسول مى بيند. مسعودى در مروج از سبط اکبر رسول "ص" در وصف وصى "ع" پس از شهادت و رحلتش، نقل کرده است که: ''و الله لقد قبض فيکم الليله رجل ما سبقه الا و لون الا بفضل النبوه''. و نيز بحرانى در تفسير برهان از صادق آل محمد نقل مى کند که: ''ادنى معرفه الامام انه عدل النبى الا درجه النبوه''. رسول و نبى، از اسماء الله نيستند ولى ''ولى'' از اسماء الله است لذا ولايت منقطع نمى گردد، به خلاف رسالت و نبوت. چون ولايت شامل رسالت و نبوت تشريعى و غير تشريعى که در اصطلاح اهل معرفت نبوت عامه گويند و انباء معارف و اخبار حقايق را از وى دانند، مى باشد، در فص عزيز، عزيزى به فلک محيط عم تعبير گرديد.

ولايت تشريعى و تکوينى هر دو در مقام توحيد فعل به يک ولايت بازگشت مى کنند. لا اله الا الله وحده وحده وحده، که توحيد ذات و صفات و افعال است نه تاکيد. و اليه يرجع الامر کله.

خليفه الله

اين چنين انسان خليفه الله است، ''اولئک خلفا الله فى ارضه و الدعاه الى دينه'' "نهج البلاغه حکمت 147".
خليفه بايد بصفات مستخلف عنه و در حکم او باشد و گرنه خليفه نيست. لذا فرمود ''و علم آدم الاسماء کلها'' که جمع محلى به الف و لام موکد به کل آورد '' و انى جاعل فى الارض خليفه'' دال است که وصف دائمى حقيقه الحقايق جلت عظمته جاعلى اين چنين است، پس همواره مجعولى آن چنان بايد زيرا ''جاعل'' است نه ''جعلت و اجعل'' و نحوهما. چنانکه کلمه ''انى'' آيه ناطق است که جز حق تعالى هيچکس حق تعيين خليفه ندارد، همانند: ''انى'' و ''عهدى'' آيه ''و اذا بتلى ابراهيم ربه بکلمات'' "بقره 120" همانطور که جز حق تعالى کسى حق تشريع ندارد و اين ولايت خاص واجب الوجود است و متخلف در قرآن و سنت ظالم خوانده شد.

اسم بر دو قسم است: يکى ذات ماخوذ با صفتى و معنى که اسم تکوينى خارجى است و هر اسمى شانى از شئون ذات واجب و تجلى از تجليات اوست. پس اسماء ظهورات و بروزات تجليات هويت مطلقه اند که حقائق عينيه اند، ''کل يوم هو فى شان'' "الرحمن 31" ''قل ادعوا الله او ادعوا الرحمن اياما تدعوا فله الاسماء الحسنى'' "اسرا 112"، و ديگر اسم اسم، که الفاظند.

آگاهى به لغات اقوام و السنه آنان هر چند فضل است ولى آنچه که موجب تفاخر آدم و تفضل او بر ملائکه است و منشا آثار وجودى و سبب قدرت و قوت نفس ناطقه انسانى مى گردد اين است که نفس داراى حقائق عينيه آنها گردد. يعنى خلاف مرتبه اى است جامع جميع مراتب عالم. در فص ثمين آدمى چه خوش نقشى نموده از خط يار که گفت: ''فسمى هذا المذکور- يعنى الکون الجامع- انسانا و خليفه فاستخلفه فى حفظ العالم فلا يزال العالم محفوظا مادام فيه هذا الانسان الکامل''.

قطب زمان

اين چنين انسان قطب زمان است. ''ان محلى منها محل القطب من الرحى'' "نهج البلاغه خطبه شقشقيه" رحى بر قطب دور مى زند و بر آن استوار و بدان پايدار است. مقام همان مرتبت امامت و مقام خلافت الهيه است، که نه تعدد در آن راه دارد و نه انقسام به ظاهر و باطن و نه شقوق اعلم و اعقل و غيرها. کلمه خليفه بلفظ واحد در آيه ''انى جاعل فى الارض خليفه'' و بسط کرمه: ''لو کان فيهما الهه الا الله لفسدتا''، و فرمود امام صادق "ع": ''لا يکون امامان الا واحد هما صامت'' و قول صاحب سر العالمين: ''و العجب من حق واحد کيف ينقسم ضربين و الخلافه ليست بجسم ينقسم و لا بعرض يتفرق و لا بجوهر يحد فکيف توهب ارتباع'' هر يک اشارت به اين مطلب سامى دارد.

مصلح بريه الله

اين چنين انسان مصلح بريه الله است. ''انما الائمه قوام الله على خلقه و عرفائه على عباده لا يدخل الجنه الا من عرفهم و عرفوه و لا يدخل النار الا من انکرهم و انکروه'' "نهج البلاغه خطبه 150" چه واسطه در فيض و مکمل نفوس مستعده است و اعظم فوائد سفراى آلهى تکميل قوه علميه و عمليه خلق است. بريه بمعنى خلق است، ''اولئک هم خير البريه'' چون انسان کامل کون جامع و مظهر اسم جامع است و ازمه ى تمام اسماء در يد قدرت او است. صورت جامعه انسانيه غايه الغايات تمام موجودات امکانيه است. بنابر اين دوام مبادى غايات دليل استمرار بقاى علت غائيه است، پس به بقاى فرد کامل انسان بقاى تمام عالم خواهد بود. فى الکافى عن الصادق "ع": ''لو بقيت الارض بغير امام لساخت''.

معدن کلمات الله

اين چنين انسان معدن کلمات الله است. ''فيهم کرائم القرآن و هم کنوز الرحمن'' "نهج البلاغه خطبه 152" اين مقام در صحف عرفانيه تعبير به مرتبه عمائيه است که مرتبه انسان کامل است و آن جمع جميع مراتب الهيه و کونيه از عقول و نفوس کليه و جزئيه و مراتب طبيعت در اصطلاح اهل الله تاآخر تنزلات و تطورات وجود است و فرق و تميز به ربوبيت است چنانکه قائم آل محمد "ص" در توقيع رجبى فرمود: ''فجعلتهم معادن لکلماتک... لا فرق بينک و بينها الا انهم عبادک و خلقک...'' دو ضمير ''بينها الا انهم'' مانند دو ضمير کريمه: ''علم آدم الاسماء کلها ثم عرضهم'' است و در ''فيهم کرائم القرآن'' سخنى در پيش است.

حجت الله

اين چنين انسان حجت الله است. ''اللهم بلى لا تخلو الارض من قائم لله بحجه اما ظاهرا مشهورا او خائفا مغمورا'' "نهج البلاغه کلام امير "ع" به کميل" در حکمت متعاليه مقرر است که هيچ زمانى، خالى از نفوس مکتفيه نيست و آنکه اتم و اکمل است حجه الله است پس هيچ زمانى خالى از حجه الله نباشد. امام صادق "ع" فرمود: ''الحجه قبل الخلق و مع الخلق و بعد الخلق'' در دعاى عرفه صحيفه سجاديه است: ''اللهم انک ايدت دينک فى کل او ان بامام اقمته علما لعبادک...'' اين جهت خواه ظاهر باشد و خواه غائب، شاهد است. شاهدى قائم که هيچگاه قعود ندارد. امام باقر "ع" فرمود: ''اذا قام قائمنا''، و همچنين در تفسير امام صادق "ع": ''من اقر بقيام القائم عليه السلام...'' و نيز در کلام ثامن الحجج "ع" ''لا تخلوا الارض من قائم منا ظاهر او خاف'' و هکذا در روايات ديگر که اتکا به قائم است.

فائده وجود امام منحصر به جواب دادن سئوالهاى مردم نيست بلکه موجودات وجوديه آنها بسته به وجود او هستند و در حال غيبت افاضه و استفاضه او مستمر است، علاوه اينکه غايب ماييم که در حجابيم و اسم خود را بر سر آن شاهد هر جايى مى گذاريم. در احتجاج طبرسى از قائم "ع" نقل کرد که: ''و اما وجه الانتفاع بى فى غيبتى فکالانتفاع بالشمس اذا غيبها عن الابصار السحاب'' همين بيان را امام صادق بلکه خاتم "ص" به جابر انصارى فرمود.

عقل مستفاد

اين چنين انسان عقل مستفاد است. ''ان هيهنا لعلما جما لو اصبت له حمله'' "نهج البلاغه" که همه حقائيق اسمائيه را واجد است و جميع مراتب کماليه را حائز ''کل شى احصيناه فى امام مبين'' "يس 13" زيرا هر چه که بامکان عام براى بارى تعالى و مفارقات نوريه ممکن است. واجب است. که امکان استعدادى در آنان نيست. از جنبه تجرد روحانى انسان کامل و کمال اعتدال وجودى او که بالفعل نفس مکتفى و کامل است بايد بالفعل مظهر تام جميع اسماء و صفات الهى باشد زيرا از آنجانب امساک نيست و از اينجانب هم قابل کامل است.

اين چنين فرد را جام جهان نما و به اسامى بسيار ديگر نامند و در موجودات داناتر و بزرگوارتر از او موجودى نيست که زبده و خلاصه موجودات است و تمام اعمال کارخانه وجود، خادمان اويند و گرد او طواف مى کنند، و خود مرتبط با عقل بسيط که عقل کل است مى باشد بلکه متصل با عقل کل است بلکه متحد با آن است بلکه اتحاد هم از ضيق تعبير است و از روى لا علاجى بفنا تعبير کرده اند اما فنايى که قره عين عارفين است.
شان هر موجود اين است که معلوم و معقول انسان گردد و انسان را شانيت اين که عاقل آنها گردد. لذا انسان کامل حائز رتبه ''کل شى احصيناه فى امام مبين'' است.

ثمره شجره وجود

اين چنين انسان ثمره شجره وجود و کمال عالم کونى و غايت حرکت وجوديه و ايجاديه است. ''نحن صنائع الله و الناس "والخلق خ ل" بعد صنائع لنا'' "نهج البلاغه" چه غايت قصوى در ايجاد عالم و تمام و کمال آن خلقت انسان است و غايت وجود انسان به فعليت رسيدن دو قوه عقل نظرى و عملى اوست. عالم کارخانه عظيم انسان سازى است که اگر اين چنين انسان توليد نکند عبث در خلقت لازم آيد اما خلقت سائرين بطفيل او است.

شيخ اجل ابن سينا را در مبدا و معاد کلامى بکمال در اين مطلب سامى دارد که: ''کمال العالم الکونى ان يحدث منه انسان و سائر الحيوانات و النباتات يحدث اما لا جله و اما للا تضييع الماده کما ان البناء يستعمل الخشب فى غرضه فم فضل لا يضيع بل يتخذه قسيا و خلا لا و غير ذلک، و غايه کمال الانسان ان يحصل لقوه النظيريه العقل المتسفاد، و لقوته العمليه الداله و هيهنا يتختم الشرف فى عالم المواد''.

و همچنين در آخر الهيات شفا در وصف چنين انسان گويد: ''کادان يصير با'' انسانيا و کادان تحل عبادته بعد الله تعالى و هو سلطان لعالم الارضى و خليفه الله فيه''.

حاصل اينکه مقصود از خلقت منحصر در انسان کامل است و خلقت سائر اکوان از جهت احتياج به ايشان در معيشت و انتفاع به آنها در خدمت است، تا آنکه مواد صنايع و مهمل نگردد و هيچ حقى از حقوق فوت نشود.
''صائن الدين'' در ''تمهيد'' سر اين اصل سديد در غايت حرکت وجوديه گويد: ''الغايه للحرکه الوجوديه هى الکمال الحقيقى الحاصل للانسان "و در غايت حرکت ايجاديه گويد: ''غايه الحرکه الايجاديه هو ظهور الحق فى المظهر التام المطلق'' نويسنده گويد: يا بايد به پندار سوفسطايى منکر حقيقت بو، و يا قائل به حقيقت منحصر در طبيعت، و يا معترف به وراى طبيعت بدون غرض و يا غرض را عناصر دانست و يا معدن و يا نباتات و يا حيوانات و يا انسان غير کامل و يا انسانى که در قوه نظرى و عملى به کمال غايى رسيده؟ شواهد برهان بر رد، جز راى سديد اخير بسيار است. پس اگر عالم کونى و نشاه عنصرى را چنين انسان در همه وقت نباشد بايد آن را بى کمال گفت، چون شجر بى ثمر. هيچگاه نشاه عنصرى که عالم کونى است خالى از انسان کامل نيست.

مويد به روح القدس

اين چنين انسان مويد بروح القدس و روح است. ''ارى نور الوحى و الرساله و اشم ريح النبوه'' "نهج البلاغه خطبه قاصعه" روح را جون عقل و نفس به اشتراک لفظ اطلاقات گوناگون است از روح بخارى گرفته تا روح القدس و روح من امره تعالى. نفس قدسى انسان کامل از شدت اعتدال مزاج به حسب صعود به روح القدس ارتضاء مى يابد و فانى در آن مى شود و از کثرت حدت ذهن و شدت ذکاء و صفاى روح بلا واسطه معلم بشرى از کمال مطلق مى گيرد.
مويد به روح القدس چنان که از تعلم بشرى غنى است، بر اثر قوت حدسش از تفکر و تروى بى نياز است. شيخ در اشارات و دانشنانمه در اثبات وجود قدسيه از غبى گرفت تا به غنى يعنى غنى از تعلم و تفکر رسيد و حماى بزرگ و مشايخ عرفان قديما و حديثا در اثبات ان براى انسان کامل بر برهان و عرفان سخن راندند و از اهل بيت وحى که قدوه و اسوه ارباب معارف اند در روح القدس و خصائص نائل به آن رواياتى در جوامع مروى است که: ''بروح القدس عرفوا ما تحت العرش الى ما تحت الثرى و رح القدس لا يلهو و لا يلهو و لا يلعب و لا ينام و لا يغفل و لا يزهو و روح القدس کان يرى به''.

صاحب مرتبه قلب

اين چنين انسان صاحب مرتبه قلب است، ''ان هذه القلوب اوعيه فخيرها او عاها'' "نهج البلاغه" قلب مقام ظهور و بروز معارف حقيه الهيه به تفصيل است يعنى در مرتبه قلب معانى کلى و جزئى مشاهده مى گردد. عارف، اين مرتبه را قلب و حکيم، قعل مستفاد مى گويد، از اين جهت قلب است که پيوسته در تقلب و همواره در قبض و بسط است لذا مظهر اتم ''کل يوم هو فى شان'' است. و اوسع از او خلقى نيست. و جاى او را حد محدود و مقام يقف نيست و هر چه مظروف او در او ريخته شود ظرفيت و گنجايش او بيشتر مى گردد و مظروف او ماء حيات از نسخ او است که يعنى علوم و معارف. ''و ان الدار الاخره لهى الحيوان'' پس اين گرهر و راى عالم طبيعت و عارى از ماده و احکام آن است.

امام صادق "ع" قلب مجتمع را مدينه حصينه خواند که تواند حامل اسرار ولايت گردد يعنى اسرار ولايت در دههاى ويران بى دروازه و بى برج و بارو نهاده نمى شود بايد شهر باشد شهرى که حصن الهى باشد. امير "ع" در نهج البلاغه حامل اسرار ولايت را صدور اميه خواند که ودايع الهى بايد به امناء الله داده شود. انسان کامل قلب عام امکان است و قلب برزخ بين ظاهر و باطن است و همه قواى روحانى و جسمانى از او منشعب مى گردند و از او فيض به آنها مى رسد.

انسان کامل که واسطه فيض است جالس در حد مشترک عالم و ملکوت است که با هر يک آن دو به وجهى مشارک است هم مانند ملائمه مطلع بر ملکوت سماوات و ارض است و نصيبى از ربوبيت دارد و هم به احکام بشرى اينسوبى متصف است، هر چه هر انسانى را نصيبى از ربوبيت است لکن مرتبه تامه آن انسان کامل ر است چنانکه عبوديت او نيز عبوديت تامه است.

دعويهم فيها سبحانک اللهم و تحيتهم فيها سلام و آخر دعويهم ان الحمد لله رب العالمين.




 
تعداد بازديد:2093 آخرين تغييرات:90/10/18
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر