یکشنبه 8 اسفند 1395 - 29 جمادي الاول 1438 - 26 فوريه 2017
صفحه اصلي/كودك و نوجوان


 
 


 










 


 












خروجي RSS

گلنار و جانمازش

گلنار و جانمازش

گلنار کو چولو با مادر بزرگش زندگي ميکرد . آن هم در يک ده قشنگ.

گلنار کو چولو با مادر بزرگش زندگي ميکرد . آن هم در يک ده قشنگ. خانه مادربزرگ گلنار خيلي زيبا بود آخه وسط حياطش يک حوض پر آب بود و دور حوض هم پر از گلهاي شمعداني دور تا دور حياط هم چند تا اتاق بود و در يکي از اين اتاقها يک دار قالي برپا بود . مادربزرگ هر روز صبح کنار اين دار قالي مي نشست و قالي بافي ميکرد. گلنار کوچولو هم خيلي دوست داشت که قالي بافي رو ياد بگيره .
 بگذريم زندگي مادر بزرگ گلنار از همين راه بافتن قالي مي چرخيد اما وقتي قالي ها کاملا بافته ميشد و وقت فروش آنها مي رسيد به قيمت کمي مي خريدند آخه مجبور بود اونها رو به دلالها بفروشه. يک روز که گلنار در آن روز 9 سالش تمام شده بود مادر بزرگش کنارش نشست و از زير چادرش يک قاليچه کوچولو درآورد و به گلنار داد و گفت اين هم هديه من به مناسبت بالغ شدن تو .
 واي بچه ها نميدونيد که اين قاليچه چقدر قشنگ و ناز بود . چه رنگها و گلهاي قشنگي داشت. گلنار که از قشنگي بيش از حد قاليچه تعجب کرده بود با يک جيغ کوچولو که نشونه خوشحالي بود دوبار پي در پي گفت : من اين قاليچه رو سجاده نمازم ميکنم ، من اين قاليچه رو سجاده نمازم ميکنم . مادر بزرگ گفت : آفرين دخترم از امروز نمازهايت را روي اين قاليچه بخوان و من را هم دعا کن . 
اون شب گلنار با خوشحالي خوابيد اما بچه ها ميدونيد چه اتفلاقي افتاد . آره خوب حدس زديد ، اون يک خواب قشنگ ديد . خواب ديد وقتي براي نماز روي سجاده ايستاده تمام غنچه هاي سجاده باز شده و جا نمازش مثل يک باغ پر گل شده. گلنار کوچولو همان موقع از خواب پريد و متوجه شد که صبح شده و وقت نماز خواندن رسيده ، سريع از رختخواب بلند شد و رفت وضو گرفت و نماز خواند . بعد نماز رفت و خواب خودش رو براي مادربزرگش تعريف کرد . مادر بزرگ گفت : دخترم چون خوابت هم قشنگ بوده و هم موقع نماز خواندن بوده حتما خير است ، ان شاء الله . 
بچه ها باور نمي کنيد اگه بگم همينطور هم بود ، آخه وسط هاي روز بود که صداي در خونه مادربزرگ به صدا در اومد . چند نفر آمده بودند قالي مادر بزرگ رو بخرند و وقتي قالي قشنگ مادر بزرگ رو ديده بودند گفتند : شما براي ما از اين قالي ها بباف و ما هم بدون واسطه و دلالي اونها رو از شما ميخريم تا ديگه مجبور نشديد به قيمت ارزون بفروشيد. مادر بزرگ رو به گلنار کرد و گفت دخترم ديدي گفتم خوابت خير است ، ببين خدا به برکت نماز خواندن تو روزي ما رو زياد کرده . گلنار وقتي اين رو شنيد از خوشحالي بال در آورد و گفت : مادر بزرگ کي ظهر ميشه ، مي خواهم نماز بخوانم و از خدا تشکر کنم .
بله بچه ها از اون روز به بعد گلنار هر وقت روي سجاده نماز ميخواند احساس ميکرد که تمام غنچه هاو گلهاي قاليچه شادابت تر از روز اول شده اند .
بخش کودک و نوجوان تبيان

منبع:سايت کودکانه

مطالب مرتبط:

ماجراي دو قورباغه‌ي گرفتار
حواس‌پرتي
کفش خوب
بازي علي كوچولو
قُرص کتاب خواني



 
تعداد بازديد:911 آخرين تغييرات:91/05/01
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر