جمعه 1 آذر 1398 - 24 ربيع الاول 1441 - 22 نوامبر 2019
صفحه اصلي/فرمايشات امام و رهبري (ره)


 
 


 










 


 












خروجي RSS

باران و باد، آب و جارو می‌کنند زمین اسفراین را

حاشيه‌هاي سفر رهبري به اسفراين

باران و باد، آب و جارو مي‌کنند زمين اسفراين را

پاسدارها به هر زباني مي‌شود از مردم مي‌خواهند بنشينند، اما انگار کسي به زباني ديگر به آنها مي‌گويد مگر چند بار قرار است رهبر به شهرتان بيايد اهالي اسفراين؟! بايست و زل بزن به جايگاه که لحظه ديدار نزديک است.

به گزارش خبرنگار مهر، آسمان بجنورد در چهارمين روز ميزباني از رهبر معظم انقلاب حسابي ابري‌ست. تا اسفراين يک ساعت راه داريم و هر قدر اين مسير را بيشتر طي مي‌کنيم، ابرها بيشتر مي‌شوند. باد هم با خودش مسابقه گذاشته است در وزيدن. از حالا مي‌شود حدس زد که اگر اين ابرها باريدن بگيرند، چه شعاري از بين لب‌هاي مردم اسفراين بيرون خواهد ريخت.
*
ابتداي جاده شيرويه کلي آدم منتظر ماشين‌اند تا خودشان را به اسفراين برسانند. ورودي يکي از روستاهاي ميانه راه هم پُر از افرادي است که دو طرف خيابان جمع شده اند و پرچم و سيني اسپند به دست، منتظرند تا حتي براي چند لحظه از رهبر انقلاب در مسير اسفراين استقبال کنند.
ميدان ورودي اسفراين هم عشاير ايستگاه صلواتي زده اند و در بسته هاي کوچک، صبحانه پخش مي‌کنند. چادر صلواتي عشاير از همان سياه چادرهاي معروف‌شان است. مي‌گويند ديشب در اسفراين غوغا کرده اند جوانان با کاروان‌هاي شادي؛ اما امروز صبح هم تتمه اين کاروان‌ها در خيابان پرچم مي‌چرخانند و بوق مي زنند. يکي از اينها با زرنگي مي‌خواهد پشت کاروان گروه خبري وارد استاديوم شود که خب، البته بچه‌هاي حفاظت حواس‌شان جمع‌تر از اين حرف‌هاست.
*
ورزشگاه شهيد مولايي اسفراين از چند ساعت قبل زير قدم‌هاي مردم اين شهر رفته است، اما الان که ساعت از 9 گذشته ديگر کمتر جايي خالي مانده است. قسمت خانم‌ها که ظاهرا کوچک‌تر از آقايان است پر شده و تازه واردها بايد به همان گوشه و کنار نزديک درب ورودي قناعت کنند. باران نم‌نم شروع مي‌کند به باريدن؛ هواي باراني بچه‌هاي باسابقه را به ياد خاطرات سفر چالوس مي‌اندازد. اما هواي باراني مردم ورزشگاه را ياد شعار مردم چالوس مي‌اندازد: «باران رحمت آمد/ رهبر ما خوش آمد»
*
مجري مي‌خواند:
بسيجي ام به اميد ظهور پنجره ام
و بازمانده نسل هزار حنجره ام
هنوز عهد و مرامي که داشتم دارم
و جان نيمه تمامي که داشتم دارم
 و مردم مي‌خوانند:
اي پسر فاطمه منتظر تو هستيم...
ورود چند نفر به جايگاه و آوردن صندلي آقا و ميزان کردن ميکروفن، مردم را به صرافت مي اندازد که آقا آمده است. بلند مي‌شوند، هجوم مي‌آورند جلو و پر شورتر از قبل شعار مي‌دهند. افرادي که جلوي جمعيت هستند، بين مردم و داربست‌ها گير افتاده‌اند و فشار عجيبي را تحمل مي‌کنند. پاسدارها به هر زباني مي‌شود از مردم مي‌خواهند بنشينند، اما انگار کسي به زباني ديگر به آنها مي‌گويد مگر چند بار قرار است رهبر به شهرتان بيايد اهالي اسفراين؟! بايست و زل بزن به جايگاه که لحظه ديدار نزديک است.
*
رفته‌ام بالاي سکوي مخصوص فيلمبردارها و عکاس‌ها و از اين بالا صورت‌ها را اسکن مي‌کنم. آقا وارد مي‌شود و مردم گُر مي‌گيرند. در اولين لحظات صداها چيزي بين داد و فرياد است. کم‌کم افرادي که زودتر به خودشان مسلط شده‌اند، شروع مي‌کنند به شعار دادن و اينگونه است که فرياد آرام آرام جاي خودش را به شعار مي‌دهد. بين همه شعارها، اين «دسته گل محمدي/ به شهر ما خوش آمدي» بيشتر به دل مي‌چسبد. دست و دل‌بازي ميزباني که همه دار و ندارش را پاي ميهمانش ريخته است، در اين شعار قديمي موج مي‌زند. شهرمان را به پاي قدومت قربان ميکنيم، اي سلاله پيامبر(ص)...
*
از اين بالا که نگاه مي‌کنم حداقل پنج نفر را در حال گريه کردن مي‌بينم. پيرمردي که عکس رهبر را در دست گرفته و دو دستش را در فضا تکان مي‌دهد و زير لب چيزي مي‌گويد و مي‌گريد؛ پسر جوان بيست و چند ساله‌اي که يک پايش در گچ است و صورتش را با دو دست پوشانده و شانه هايش مي‌لرزد، سه پسر نوجوان که ريز ريز گريه مي‌کنند و بيني سرخ شده از سرما و گريه کردن را پاک مي‌کنند. بعد از سخنراني سراغ اين سه نفر رفتم و پرسيدم چرا گريه مي‌کرديد؟ يکي از آنها دوباره زد زير گريه و يکي ديگر جواب داد: بالاخره مهر رهبر تو دلمونه!
*
آقا از زلزله سال 47 «دهنه اجاق» مي‌گويد و به مردم اسفراين آشنايي مي‌دهد. رهبر صحبت‌هاي خود در جمع مردم بجنورد را باز مي‌کند و از مختصات پيشرفت در جهان‌بيني اسلامي مي‌گويد. باران هم شدت گرفته است، همان باران رحمتي که پا به پاي رهبر اين مردم خوش آمده بود. زمين چمن که نه، زمين پوشيده از چمن زرد و خشک شده، حالا نم مي‌کشد اما هنوز صبر اين مردم ته نکشيده است. گوني‌هاي آبي زيرانداز را روي سر مي‌کشند، پدرها با کت و کاپشن‌شان بچه‌ها را مي‌پوشانند، عکاس‌ها هر جور شده تکه نايلوني پيدا مي‌کنند تا دوربين را از خيس شدن حفظ کنند و حتي يکي از پايين يک کاپشن براي فيلمبردار بينواي صدا و سيما پرت مي‌کند بالا، اما به جز چند نفر کسي حاضر نمي‌شود لحظه اي زودتر از آقا از جايش بلند شود.
آقا که دعا مي‌کنند و بلند مي‌شوند. مردم بلند که نه، از جا مي‌پرند و دوباره شعار مي‌دهند. آقا مي‌رود و مردم اسفراين مي‌مانند با يک دنيا شيريني که از اين ديدار يک ساعته زير زبان‌شان مانده و حالا حالاها مي‌توانند مزمزه‌اش کنند.



 
تعداد بازديد:1434 آخرين تغييرات:91/07/23
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر