چهارشنبه 2 خرداد 1397 - 7 رمضان 1439 - 23 مي 2018
صفحه اصلي/اخبار تصويري

حکايات شماره 8

يکي از ملوک بي انصاف پارسايي را پرسيد که از عبادتها کدام فاضل تر است؟

گفت: تو را خواب نيمروز! تا در آن يک نَفَس خلق را نيازاري.

  ظـالمـي را خفتـه ديـدم نيمـروز 

   گفتم اين خفته است خوابش برده، به 

  وان که خوابش بهتر از بيداري است 

   آن چنــان بـَد زنـدگـانـي، مُـرده، بـه

زاهدي مهمان پادشاهي بود. چون به طعام نشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بيش از آن کرد که عادت او بود تا ظنِّ صلاح در حق او زيادت کنند.

ترسـم نـرسي بـه کعبـه اعـرابـي   کاين ره که تو مي روي به ترکستان است

چون به مقام خويش باز آمد سفره خواست تا تناولي کند. پسري داشت صاحب فراست، گفت: اي پدر، باري به دعوت سلطان طعام نخوردي؟ گفت: در نظر ايشان چيزي نخوردم که بکار آيد. گفت: نماز را هم قضا کن که چيزي نکردي که بکار آيد.

اي هنـرهـا نهاده بـر کف دست   عيبهــا بـرگـرفتـه زيـر بغل

تا چه خواهي خريدن اي مغرور  روز درماندگي به سيم دغل؟!

  برگرفته از گلستان سعدي

تعداد بازديد:1419 آخرين تغييرات:86/07/15
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر