یکشنبه 3 تير 1397 - 10 شوال 1439 - 24 ژوئن 2018
صفحه اصلي/دين و انديشه

اثر محرم و صفر در بیداری اسلامی و انسانی

fiogf49gjkf0d

پاي سخنراني آيت الله قرهي؛

اثر محرم و صفر در بيداري اسلامي و انساني

آيت الله قرهي در شب بيست ودوم صفر گفت: شما متّقي شويد، شک نکنيد که حضرت حجّت(عج) پيش شما مي‌آيد. 
 

 

به گزارش خبرگزاري مهر، آيت الله قرهي در شب بيست و دوم ماه صفر سخنراني کرده است که متن آن در پي مي آيد.

عرض شد درک خالق براي مخلوق محال است، نه درک ذاتش بلکه درک صفات و اسمائش محال است. مخلوق چون مخلوق است، خيلي هنر کند، مخلوق‌شناس شود بما هو موجوده نه بما هي ذاته؛ يعني در حقيقت مخلوق هم مخلوق را آن‌گونه که حقيقت المخلوقيه است، نمي‌شناسد. پس راه اتّصال به پروردگار عالم هم مخلوق است و آن نور خداست که همه چيز در روشنايي است و مقابل ظلمت است.

هر چه در قرآن مي‌بينيد و هر چه که پروردگار عالم بيان مي‌فرمايد، همه مخلوق‌اند. حتّي تبيين «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض» [۱]، نور مخلوق است. لذا نکته بسيار مهم اين‌جاست که شاخصه‌هاي شناخت توحيدي بشر، مخلوق است، نه خالق.

اين‌ مباحث را در دو شب گذشته بيان کرديم و گفتيم کساني که مي‌آيند، بحث اين دو شب را حتماً پيگيري کنند؛ چون خيلي مهم است. توضيح داديم که چرا نور هست و حضرات معصومين(ع) به نور تشبيه شده‌اند و مخلوق‌اند. ادراکات عقليّه ‌ما، نه عقل بما هو عقل، بلکه ادراکات عقليّه در اين است که اسماء و صفات ذوالجلال و الإکرام را که نازله‌اش در تجلّي‌گاه نور يعني حضرات معصومين(ع) که مخلوق هستند، وجود دارد، هم نمي‌تواند بما هي حقيقته بشناسد. حتّي آن‌ها هم بايد پايين بيايند و لذا ما حضرات معصومين(ع) را هم نمي‌شناسيم؛ يعني حقيقت آن‌ها شناخته شده نيست.

نه تنها حضرات معصومين(ع) بلکه ما حقيقت هر مخلوقي را نمي‌شناسيم. شناخت مخلوق بما هو موجوده است، هر آن‌چه که هست نه بما هو وجوده، آن‌چه که وجودش است که بيان مي‌شود بما هو حقيقت الشئ. ما حقيقت شئ را نمي‌شناسيم. ما نمي‌دانيم حقيقت هر چيزي چيست. شناخت نداريم.

پس اين‌ها نکات بسيار مهمّي است که سعي کرديم اين مباحث اولياء خدا را در اين دو جلسه بيان کنيم، گرچه بعضي آقايان فرمودند: سخت است، امّا علي ايّ حال همين است. نياز به ادراکات عقليّه دارد که اين ادراکات را عرض کرديم، «وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَني‏ آدَم‏»[۲]‏، اين «كَرَّمْنا‏» در عقل است. «كَرَّمْنا‏» به چه به وجود مي‌آيد؟ «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُم‏»[۳]‏، پس کرامت در خود تقوا به وجود مي‌آيد؛ يعني رسيدن به ادراکات عقليّه در تقواست و هر چه مي‌خواهي ادراکات عقليّه‌ات رشد کند، در اتقي است. اين‌ها همه نکته است و غير از اين هم انسان نمي‌تواند جلو برود.

لذا اين هم که منکر مي‌شوند براي اين است که نرسيده‌اند. اين که در خطبه مي‌خوانيم: «و لعنت الدائميّه علي اعدائهم و مخالفيهم و منکري فضائلهم و مناقبهم»؛ چون وقتي انسان رسيد، مثل اولياء خدا، مي‌فهمد که کساني در قضاياي سقيفه و بعد مانع الخير شدند.

پس اگر مي‌خواهيم موحّد شويم، راهش نور است؛ يعني حضرات معصومين(ع). غير از حضرات معصومين(ع)، هيچ احدي موحّد نمي‌شود. بدون آن‌ها، نه تنها توحيد نيست، بلکه عين ضلالت، شرک و کفر است.

منتها عرض کرديم همزات الشّياطين وجود دارد و شيطان، مبدع جنگ نرم است. در جنّت، ابانا آدم و امّنا حوا(ع) را با همان جنگ نرم گرفتار کرد.

همزات همين است که با جنگ نرم گاهي تصوّر مي‌کنند موحّدند، نماز مي‌خوانند، مشرک نيستند و به ظاهر غير حضرت حق را بر نمي‌گزينند، امّا در حقيقت مشرک و کافرند؛ چون راهي را که خود حضرت حق بيان فرمود: «اهدنا الصراط المستقيم» نرفتند.

اصلاً کسي نمي‌تواند حضرت حق را بشناسد، ذاتش که هيچ، آن که معلوم است، اسماء و صفاتش هم اصلاً شناخته‌شدني نيست و محال است که کسي بتواند آن‌ها را بشناسد. لذا بايد نازله‌اش را بشناسد؛ چون اگر کسي بخواهد اسماء و صفات خدا را بشناسد، بايد رديف ذوالجلال و الإکرام باشد و اين، عين شرک است.

اتّفاقاً جواب وهابيّت اين است که ما نمي‌توانيم اسماء و صفات پروردگار عالم را بشناسيم؛ چون آن‌وقت بايد رديف پروردگار عالم باشيم و خدا «قل هو اللّه احد» است. احد، احد است و رديف ندارد. ما نازله‌اش را مي‌توانيم بشناسيم و نازله‌اش در وجود مقدّس حضرات معصومين(ع) است. آن هم شناخت اسماء و صفاتشان نه ذاتشان؛ چون حضرات معصومين(ع) هم نورند و نور مخلوق است، ما هم مخلوقيم و مخلوق مي‌تواند مخلوق شناس شود، البته به اوج تقوا.

هر کس متّقي‌تر شد، طبعاً شناختش نسبت به معصومين(ع) بيشتر است - نکات مهمّي است که بايد در آن‌ها تأمّل کنيم - و اين را هم فقط از همين طريق مي‌شود رفت و غير از اين عين شرک است.

در اين دو، سه جلسه، يک دوره مختصر اصول اعتقادات تبيين شد و اولياء اين را بيان فرمودند. به طور کلّي اين يک دوره اعتقادات است، غير از اين اصلاً محال است و واقعيّت هم ندارد کسي بتواند حضرات معصومين(ع) را به حقيقت بشناسد. نه اسماء و صفاتشان و نه به طريق اولي، ذاتشان ابداً قابل درک و شناخت نيست. لذا «عجزت العقول عن کُنه معرفته، عن کنه اسمائه و صفاته»، نه «عن کنه ذاته». بلکه آن هم نسبي است آن هم به نسبت تقوا.

شيخنالأعظم، حضرت مفيد عزيز، به سيّد مرتضي، سيّد رضي و شيخ الطّائفه، شيخ طوسي بيان فرمودند: اين اسماء و صفات خدا که به هيچ عنوان شناخته نمي‌شود، امّا ادراکات آن کسي که بخواهد دنبال درک صفات و اسماء برود، «في الطريق التقوا» است، آن هم «بنسبة التقوا» است؛ يعني هر کس که نسبت تقوايش بيشتر شد، درک مي‌کند که حضرات معصومين(ع) نورند. يعني راه توحيد همين است و لا غير. اگر کسي غير از اين رفت، بداند که موحّد نيست و نمي‌تواند اصلاً خداشناس باشد - اين نکته بسيار مهمّي است – اتّصال ما به حضرات معصومين(ع) همين است.

لذا اولياء خدا مي‌گويند: زمان وجود مقدّس آقاجان، امام زمان- اين مطلب را قبلاً خصوصي گفته‌ام، يک بار ديگر براي شما عمومي عرض کنم؛ چون آخرالزّمان است و اين‌ها بايد تبيين شود- لعن، زيادتر از سلام است. چرا؟ کينه داريم؟ خير، دليل اين است که درک مي‌کنند که اين ملعون‌ها مانع شدند انسان به فيض توحيد برسد و چون مانع فيض را مي‌فهمند، لعنشان مي‌کنند. فيض توحيد، نور است. نور هم حضرات معصومين(ع) هستند. در آن زمان مردم مي‌گويند: اصلاً خدا لعنتتان کند که نگذاشتيد اجداد ما بفهمند حقيقت توحيد يعني چه. لذا در آن زمان، لعن بيشتر از سلام است. لعن به کساني که جلوي طريق را مي‌گيرند، بيشتر است.

لعن با فحش هم فرق مي‌کند. فحّاشي کار زشتي است. وقتي بيان مي‌شود لعن، شما تصوّر نکنيد که منظور فقط دو سه نفري است که در ذهن من و شما هستند، خير، اصلاً آن جريان انحرافي که اجازه نداد ما به نور برسيم و به توحيد حقيقي برسيم، لعن مي‌شوند. لذا نمازي که من و شما مي‌خوانيم، خيلي‌هايش اصلاً نماز نيست.

ديشب روايات بسيار عالي و عجيبي را خواندم. روايت شريفه ديگري در اين باب است که آن را ابن ابي يعفور تبيين مي‌کند. او يکي از کساني است که ثقه است و حالات او را در روايات تبيين مي‌کنند. جالب است که ابن ابي يعفور يکي از هم‌مباحثه‌هاي زراره است. زراره‌اي که در جلسات گذشته تعريفش را کرديم. ما در اين‌جا بحث رجال‌شناسي نداريم، امّا همين‌قدر بگويم که اين‌ها از آن اعاظم، اکابر و مشايخ ما محسوب مي‌شوند که در محضر وجود مقدّس باقرين صادقين، امام محمّدباقر و امام جعفر صادق(ع) توفيق داشتند، زانوي تلمّذ زدند و نکاتي را حضرات به آن‌ها داده‌اند. خوشا به سعادتشان که مستقيم در محضر نور بوده‌اند و از افاضات نور بهره برده‌اند. از بعضي روايات معلوم مي‌شود که حضرت او را هم مثل زراره دوست مي‌داشتند. خيلي جالب است، استاد عظيم‌الشّأنمان آيت‌الله العظمي مرعشي نجفي مي‌فرمودند: حضرت بعضي از رواياتي را که در آن نکات سرّي بود، براي همه نمي‌فرمودند، بلکه براي خصّيصين خودشان بيان مي‌فرمودند و اين هم نکته بسيار مهمّي است که الآن در اين روايت بيان مي‌شود که ايشان از خصّيصين بوده‌اند.

امام جعفر صادق(ع) فرمودند: «و اللّه». حضرت در اين روايت قسم مي‌خورند. بارها گفته‌ايم «و اللّه»، «تاللّه» و «باللّه» قسم به اسم جلاله هستند، به ما گفتند: حتّي عادي قسم نخوريد، چه برسد به اين اسماءجلاله که بيان فرمودند: اصلاً قسم نخوريد. ولي خود حضرات معصومين(ع) گاهي به واسطه اهميّت مطلب خودشان، قسم خوردند. يکي از آن موارد همين است.

حضرت راجع به زيارت ابي‌عبدالله(ع) مفصّل صحبت کردند و بعد فرمودند:  «وَ اللَّهِ لَوْ أَنِّي‏ حَدَّثْتُكُمْ‏ فِي فَضْلِ زِيَارَتِهِ» [۴] به خدا قسم، اگر راجع به فضيلت زيارت ابي‌عبدالله(ع) براي شما سخن مي­ گفتم، «لَتَرَكْتُمُ الْحَجَّ رَأْساً»؛ طبعاً شما حج را رها مي­ کرديد.

حضرت، عمره را نمي‌فرمايند، حج را مي‌فرمايند. چون اين عمره را که ما مي‌رويم، به اصطلاح عاميانه حج عمره مي­گويند، ولي اين غلط است و بايد گفت عمره مفرده. حج، همان حج است و موقعي انسان، حاجي مي­شود که به حج تمتّع برود. البته هر کس که مي­رود، فکر نکند که همه بايد به او حاجي بگويند، ولي اگر کسي رفت بايد شما به او بگوييد: حاجي. امّا بعضي‌ها اگر عمره هم بروند، توقّع دارد به آن‌ها حاجي بگويند. خيلي بايد مراقب باشيم که اعمالمان به خاطر اسم خراب نشود. اين‌ها نبايد باعث عجب و مطالب ديگر شود. طرف نبايد انتظار داشته باشد که عمره هم که رفت به او بگويند: حاجي! شما در عمره، حاجي نمي­ شويد، در حج، حاجي مي­شويد.

مي­دانيد حج، خيلي با عظمت است - ما در باب حج، نکاتي را بيان کرديم و ان­شاءالله بناست کتابي تحت عنوان حجّ عارفان، راجع به حج و مطالب آن و نکات عالي که اولياء خدا بيان فرمودند، بيرون بيايد - آن حجّ با عظمت که پروردگار عالم آن را فرض کرده و بر کسي که به استطاعت مي­رسد، واجب است که آن را انجام دهد. کسي که حج را به عنوان يکي از ارکان دين نداند و قبول نکند و اگر هم مستطيع شد، نرود، وقتي از دنيا برود، به دين يهود يا نصاري از دنيا رفته است. يعني اين‌قدر حج مهم است. امّا با اين حال، حضرت مي­فرمايند: اگر مي­ خواستم از زيارت ابي‌عبدالله(ع) برايتان بگويم، شما حج را رها مي‌کرديد.

چون بيان کردم اين‌ها توحيد محض هستند و انسان بايد از طريق اين‌ها برود تا موحد شود. حالا تازه اين زيارتشان است.

 شما متّقي شويد، شک نکنيد که حضرت حجّت(عج) پيش شما مي‌آيد

زيارت يعني چه؟ صورت ظاهر براي من و شما اين است که قبري را مي‌بينيم و اين مضجع شريف را زيارت مي­ کنيم. گرچه آن‌ها ما را مي­ بينند. «اشهد انّک تشهد مقامي و تسمع کلامي و تردّ  سلامي» پس آن‌ها ما را مي‌بينند ولي علي ايّ حال، صورت ظاهرش اين است که من و شما آن‌ حضرات را به صورت حيّ که تصوّر داريم، نمي­بينيم و الّا آن‌ها هميشه حيّ هستند.

ديشب عرض کردم که با آن وليّ خدا به حرم حضرت ثامن الحجج(ع) آمديم، من به ايشان گفتم مي­ خواهم براي تجديد وضو بروم، ايشان فکر کرد که مي ­خواهم به بيت الخلا هم بروم و طول مي‌کشد، من سريع وضو گرفتم و آمدم، ديدم ايشان دارند با آقا حرف مي­ زنند، مي­ گويند: من خوبم، به لطف شما و همين‌طور اشک مي­ ريختند.

اين مقام اتقياست. هر که در مقام تقوا رشد کرد، اين‌طور است. جاي ديگر نرويم، عزيزان من! اين که اين همه مي­گوييم اخلاق، اخلاق، اخلاق، تزکيه، تزکيه، تزکيه، بحث اخلاق را مي­گوييم؛ چون تنها راهش همين است و جز اين راه، راه ديگري نيست.

لذا اگر شما از راه‌هاي ديگر بخواهيد به چيزي برسيد، نمي­ توانيد. با دعا و ذکر نيست. بايد متخلّق به اخلاق الهي شويم و تقوا پيشه کنيم. راهش اين است. هر چه مي ­خواهيد به دست بياوريد، بايد تقوا پيشه کنيد. اگر مي‌خواهيد بندگي کنيد، بايد تقوا داشته باشيد. حضرات معصومين(ع) را مي‌خواهيد ببينيد، بايد تقوا داشته باشيد. شما متّقي شويد، شک نکنيد که حضرت حجّت(عج) مي­آيد و شما را اختيار مي­کند و مي­بيند. چون اين‌ها کريمند. پس تنها راه تقوا است و از راه‌هاي ديگر اصلاً نمي‌رسيد. راه ديگري وجود ندارد.

«اهدنا الصّراط المستقيم» هم همين تقواست. شما اميرالمؤمنين را هم مولي‌المتّقين بيان مي­ کنيد؛ يعني حضرت در اعلي درجه تقواست که مي­تواند مولاي متقين باشد. آن وقت ما بخواهيم راه ديگر برويم؟ اصلاً نمي­ شود و تنها راهش همين است.

اگر متّقي شديم، کم کم راه‌ها هم باز مي­شود. اصلاً اگر نبينيم آن‌وقت بايد شک کرد که متّقي هستيم يا نه. اصلاً مي­خواهند که ما ببينيم. ما را به اين دنيا آوردند که حقايق را ببينيم، نه اين که نبينيم. حالا اگر ما خودمان جلوي خودمان سد مي­گذاريم که نبينيم و به واسطه گناهان و گرفتاري‌هاي اين نفس دون، اين اعدي عدو که به واسطه آن خودمان را گرفتار کرديم، دائم پرده مي‌اندازيم و حجاب روي حجاب مي­اندازيم، معلوم است که نمي­توانيم ببينيم. اگر ما حجاب‌ها را کنار بزنيم، آن‌وقت معلوم است.

ابر، ابر است و خورشيد، خورشيد است. خورشيد که جايي نرفته، همانجاست. اين ابر را بايد کنار زد، حجاب‌ها را بايد کنار زد. اگر حجب را کنار زديم، مي­فهميم و تنها راه برداشتن اين حجاب‌ها، تقواست.

البته تقواي حقيقي که آن را بايد در مباحث اخلاق دنبال کنيم که تقواي حقيقي چيست. چون آن‌قدر اين دشمنان ما موذي هستند که عجيب است. ما دائم بايد بترسيم و بايد دائم، صبح و شب، به خودمان تذکار بدهيم که از دو دشمن بايد ترسيد؛ يکي اعدي عدوّ، نفس و يکي هم دشمن بيروني که اين‌قدر زيرک است که گاهي اتّفاقاً بعضي‌ها را با تقواي غير حقيقي فريب مي­ دهد. جنگ نرم اين است. جنگ نرم يعني بلد باشي که کجا، چطور عمل کني؟ نمي‌آ‌يد يک موقع خداي ناکرده، کسي را که از شهوت جنسي بدش مي­ آيد، با شهوت جنسي فريب دهد! منتها مي­ آيد از طريق تقواي غير حقيقي اين کار را مي­ کند که اين‌ها در مباحث اخلاق است که تقواي حقيقي چيست و تقواي غير حقيقي چيست. ولي راه، تقواست.

حج، تقوا آور است

حتّي شناخت معصومين(ع) هم همين است. حضرت مي‌فرمايند: آن‌قدر زيارت ابي‌عبدالله(ع) ثواب دارد و فضيلت دارد که اگر من مي­ خواستم از فضيلتش براي شما بگويم، شما حج را به طور کلّي رها مي­ کرديد، «لَتَرَكْتُمُ الْحَجَّ رَأْساً».

 مي­دانيد يکي از خصايص حج اين است که تقواسازي مي ­آورد. چون شما از لباس دنيا کنده مي­ شويد و بايد موي سر را بتراشيد - بعضي مراجع فتواهايي دارند که مثلاً لازم نيست موي سر را تراشيد، ولي به نظر مي­ رسد آن‌طور که هست و تبيين مي­فرمايند، وقتي خود حضرت بيايند حتماً فرض مي­ کنند که سر را بتراشيد. بعضي دنبال فلان مرجع هستند که مي­ گويد: براي حج سر را نتراشيد. اتّفاقاً بناست که سر را هم بتراشيد تا اين زيبايي ظاهري را پايين بريزيد - .

خود حج تقوا آور است و باعث مي­شود که انسان از اين ظواهر بيرون بيايد. خود حج، رمي جمرات دارد که انسان به شيطان سنگ بزند، به نفس دون سنگ بزند. ذبح ذبيح و ...، همه اين‌ها نکات عجيبي دارد. خود حج يعني يک دوره انسان‌سازي حقيقي. حاء حج، حق‌طلبي است و جيم آن، جهاد با نفس است. اصلاً خود حج، جهاد با نفس است، امّا آن قدر اين نور مهم است که حضرت مي­گويد: اگر از فضايل زيارت ابي‌عبدالله(ع) براي شما مي­ گفتم، شما حج را به طور کلّي رها مي­کرديد. ببينيد چه خبر است!

خيلي از مواقع بسياري از چيزها را نبايد بيان کرد. البته زمان آقاجان بيان مي­شود و حضرت مي­ فرمايند. امّا يک سري چيزها هست که الآن زمانش نيست و نبايد بيان کرد.

من حدود سال هشتاد يا هشتاد و يک، در ماه مبارک رمضان، سه سال راجع به اسرارالله صحبت کردم که البته آن هم ناقص ماند. روايات را خوانديم و بيان شد اگر به کسي سرّ داديم، نبايد بيان کند، دليل آن را گفتيم و بيان شد بعضي از چيزها آن‌قدر سرّ است که نمي­ گويند؛ چون اگر الآن تبيين شود، از بين مي‌رود و ...

 حضرت به سرّ نکاتي را بيان مي­ کنند که بعضي از آن‌ها را اولياء بيان کردند؛ چون آخرالزمان است و بعضي را باز نمي­ شود بيان کرد تا خود حضرت بيايند.

ذوالجلال و الاکرام، کربلا را قبل از مکه، حرم امن و مبارک قرار داد

مي­فرمايند: «وَ مَا حَجَّ أَحَدٌ وَيْحَكَ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ اتَّخَذَ كَرْبَلَاءَ- حَرَماً آمِناً مُبَارَكاً قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَ مَكَّةَ حَرَماً»، اگر اين‌طور بود، آن‌وقت ديگر هيچ احدي به حج نمي­رفت و گرفتاري به‌وجود مي­آمد، اصلاً کعبه تعطيل مي­شد. بعد فرمودند: مگر نمي­دانيد پروردگار عالم، خداي سبحان، ذوالجلال و الاکرام، کربلا را حرم امن و مبارک قرار داد، قبل از اين که مکّه را حرم امن قرار بدهد «أَنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ اتَّخَذَ كَرْبَلَاءَ- حَرَماً آمِناً مُبَارَكاً».

«قَالَ ابْنُ أَبِي يَعْفُورٍ قَدْ فَرَضَ اللَّهُ عَلَى النَّاسِ حِجَّ الْبَيْتِ وَ لَمْ يَذْكُرْ زِيَارَةَ قَبْرِ الْحُسَيْنِ ع» ابن ابي يعفور مي­گويد: عرضه داشتم: آقاجان! خدا حج را در قرآن آورده است، کربلا را که نياورده؟ به تعبير خودماني و عاميانه، بيان کرد: شما يک چيز عجيب و غريبي را داريد مي‌گوييد، مي­گوييد: پروردگار عالم، کربلا را  حرم امن مبارک قرار داد، «حَرَماً آمِناً مُبَارَكاً»، قبل از اين که مکّه را حرم قرار بدهد «قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَ مَكَّةَ حَرَماً»!   در حالي که در قرآن، مکّه آمده است، کربلا نيامده، حکم اين چيست؟

گاهي براي انسان سؤال پيش مي­ آيد. از يک جهت هم واقعاً بايد به ابن ابي يعفور درود فرستاد که اين سؤال را کرد تا حضرت هم جواب بسيار عالي­ بدهد. چون امکان دارد امروز در ذهن ما هم يک موقعي اين سؤال پيش بيايد و بعد در جواب آن بمانيم. تازه معلوم است آن جوابي که معصوم مي­ دهد، جوابي است که اصلاً الهي است و از عقل کامل، از منشأ عقل آمده است.

حضرت فرمودند: «قَالَ وَ إِنْ كَانَ كَذَلِكَ فَإِنَّ هَذَا شَيْ‏ءٌ جَعَلَهُ اللَّهُ هَكَذَا أَ مَا سَمِعْتَ قَوْلَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع- إِنَّ بَاطِنَ الْقَدَمِ أَحَقُّ بِالْمَسْحِ مِنْ ظَاهِرِ الْقَدَمِ وَ لَكِنَّ اللَّهَ فَرَضَ هَذَا عَلَى الْعِبَادِ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ الْإِحْرَامَ لَوْ كَانَ فِي الْحَرَمِ- كَانَ أَفْضَلَ لِأَجْلِ الْحَرَمِ- وَ لَكِنَّ اللَّهَ صَنَعَ ذَلِكَ فِي غَيْرِ الْحَرَمِ»، اگر اين‌گونه است که تو بيان مي­کني، ما ظاهر پا را مسح مي­کشيم، در حالي که هر چيزي بطن آن مهم‌تر است و در درون مهم‌تر است.

مي­دانيم که خود بطن هميشه از ظاهر بالاتر است. پس يک بحث عقلاني راجع به ظواهر و بطون است که هم اولياء خدا راجع به آن صحبت کردند و هم اهل جماعت قائل به اين هستند که هر چيزي بطن آن طبعاً از ظاهر افضل است و ما بايد به بطن برويم. اصلاً شافعي راجع به بطن يک مباحث مفصّلي را دارد. همچنين مالکي و ابوحنيفه هم راجع به اين موضوع نکاتي را دارند، منتها شافعي بيشتر از همه به اين قضيّه پرداخته است.

طبعاً هر چيزي بطن آن مهمتر از ظاهر آن است. حضرت دارند با ابن ابي يعفور که هم‌مباحث با زراره است، بحث علمي مي­ کنند. زراره و ابن ابي يعفور جزء خصّيصين هستند و حضرت اين روايت را فقط براي کسي که مخصوص است، بيان مي‌کند.  

حضرت مي­فرمايند: «إِنَّ بَاطِنَ الْقَدَمِ أَحَقُّ بِالْمَسْحِ مِنْ ظَاهِرِ الْقَدَمِ وَ لَكِنَّ اللَّهَ فَرَضَ هَذَا عَلَى الْعِبَادِ» ما ظاهر پا را مسح مي­ کشيم، در حالي که هر چيزي بطن آن مهم‌تر است ولي اين را خدا براي بندگان فرض کرد.

بعد بيان مي­فرمايد: «أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ الْإِحْرَامَ لَوْ كَانَ فِي الْحَرَمِ- كَانَ أَفْضَلَ لِأَجْلِ الْحَرَمِ»، آيا شما نمي­دانيد اگر انسان در بيت‌الله محرم شود، بهتر است از اين که بيرون از حرم باشد، «وَ لَكِنَّ اللَّهَ صَنَعَ ذَلِكَ فِي غَيْرِ الْحَرَمِ»   در حالي که پروردگار عالم فرمود: در غير حرم، مُحرم شويد، بعد وارد حرم شويد.

حتّي بعضي­ها وقتي داخل حرم مي‌آيند، اين  را بر مي­دارند. بعضي از آقايان به شدّت با آن مخالفت کردند. صاحب عروه و آيت‌الله خوئيمي­گويند: اصلاً کار صحيحي­ نيست و نبايد اين را انجام داد. به نظر بنده هم فرمايش آن‌ها حسب مطالب، درست است - حالا يک بحث فقهي در باب مطالب حج دارد كه اين‌جا وارد نمي ­شوم - ما بيرون محرم مي­ شويم در حالي که به نظر مي­ رسد اگر داخل محرم شويم، بهتر است. صورت ظاهر آن هم همين‌طور است و بعضي­ها هم همين کار را مي­ کنند و مي­ گويند: مثلاً حتّي يک مرتبه در داخل هم برداريم. اگر به اين قصد باشد، مي­ گوييم درست نيست. امّا اگر بيافتد و آن را بردارد، عيبي ندارد - .

حضرت مي­ فرمايند: شما ظاهر را در اين آيات مي­بينيد، امّا باطن اين‌ها چيز ديگري است.

در روايت ديگري - در وسائل الشيعه جلد ۱۴ - حضرت مي­فرمايند: «و امّا زيارة الحسين(ع)، زيارة اللّه تبارک و تعالي و زيارة بيته زيارة عباده» زيارت ابي­عبدالله(ع)، زيارت خود خدا است.

ديشب بيان كرديم وجود مقدّس ثامن‌الحجج، آقا عليّ‌بن‌موسي الرّضا(ع) مي‌فرمايند: «مَنْ‏ زَارَ قَبْرَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع بِشَطِّ الْفُرَاتِ‏ كَانَ كَمَنْ زَارَ اللَّهَ فَوْقَ [فِي‏] عَرْشِهِ» [۵] هر كس ابي‌عبدالله(ع) را ‌زيارت کند، خدا را فوق عرش زيارت كرده است.

اين‌جا زيارت بيت است، در بيت‌الله الحرام، زيارت خدا است، امّا مثل اين مي­ماند كه شما خانه يک کسي برويد، صاحب خانه نباشد، بعد بگوييد: خوب ما که ديگر آمديم. شما آمديد که خودش را ببينيد، يا آمديد خانه‌اش را ببينيد!؟   شما آمديد خودش را ببينيد.

زيارت خود خدا مهم‌تر است يا زيارت بيت او؟ چرا تبيين به زيارت الله شده است؟ سؤال اين‌جا است كه آيا اين شرک نيست؟ - اين همين بحث ما در اين ۲ الي ۳ شب است - يعني چه كه شما مي­گوييد: زيارت حج كه مي‌رويم، آنجا زيارت خانه­ خداست، امّا زيارت ابي­عبدالله(ع) زيارت خود خداست؟ آيا نعوذبالله اين قائل به جسم شدن براي پروردگار عالم نيست؟  

شما كه بيان كرديد: اولياء خدا گفتند: ما به اسماء و صفات پروردگار عالم هم نمي­ توانيم برسيم، براي اسماء و صفات پروردگار عالم هم ممنوع الورود هستيم، الّا به نازله آن، ذات كه هيچ، آن‌وقت شما براي خدا در اينجا عنوان ذات قائل شديد به صورت جسم، «كَمَنْ زَارَ اللَّهَ فَوْقَ [فِي‏] عَرْشِهِ»! مگر خدا نياز به عرش يا فوق عرش دارد؟ مگر پروردگار عالم نياز دارد به اين که بگوييم مثلاً خدا جسم است، فوق عرش يک تختي دارد، حالا ما آنجا زيارت او مي­رويم؟ اين چه تعبيري است شما بيان مي­کنيد؟ «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِن‏»[۶] پروردگار عالم که اصلاً اين نيست که ما او را ببينيم.

ما مخلوقيم و محدوديم. معلوم است، اصلاً محدود نمي­ تواند و نبايد به ذات احديّت ورود پيدا کند؛ چون ما محدوديم، مفعوليم و فعل فاعل هستيم. طبعاً محدود، لايتناهي را درک نمي‌کند. اين يک قاعده است. آدم خلاف قاعده نمي­ تواند کار کند.

مثل اين که شما بگوييد: الآن من مي­خواهم روح در بدنم نباشد؛ يعني جان در بدنم نباشد، ولي زنده هم باشم! اين که نمي­شود. اين از محالات است. مثل اين که مرده‌ها را بگويي: مرده هستند ولي بايد راه هم بروند. وقتي شما به فارسي خودمان لفظ مرده مي­ گويي؛ يعني مرگ؛ يعني فراق جان از بدن، فراق آن چيزي که جان است و ما نمي­بينيم، براي ما غير ملموس است؛ چون تا قبل آن با ما بود، امّا يک چيزي نفس نفس تا بالا مي­ آيد، يکدفعه مي‌افتد، مي‌ميرد. گريه مي‌کني كه آن چي بود؟ کجا رفت؟ او را بگير، داخل بدنش کن، نگذار برود! آن جان بود، رفت، من نمي­توانم ببينم، قابل رؤيت نيست، ولي مي­دانم تا او بود اين مي­ توانست حرکت کند و تا او نباشد، هيچ احدي قابل حرکت نيست. اين يک قاعده است. از قاعده نمي­ توانيد فرار کنيد.

اين چيست که من و شما نمي ­توانيم ذات احديّت را ببينيم، ولي از آن طرف مي­گويد: «كَمَنْ زَارَ اللَّهَ فَوْقَ [فِي‏] عَرْشِهِ»؟

اين همان چيزي است که ما داريم بحث آن را مي­کنيم كه اگر شما توحيد را مي­ خواهيد، بايد در قالب نور دنبال آن برويد؛ يعني اگر شما صفات و اسماء ذوالجلال و الاکرام را مي­ خواهيد درک کنيد، بايد در قالب جسم برويد و الّا حضرت مجبور است كه در قالب الفاظ بيان كند.

نکته­اي به شما بگويم كه گيج‌کننده است و آن اين كه اصلاً الفاظ هيچ موقع نمي­ توانند معاني حقيقي را براي ما تبيين کنند.

ما در باب الفاظ، در درس خارج اصول مي­گوييم: لفظ، قالب براي معنا است؛ يعني وقتي يک معنا در ذهن واضع لغت هست و مي­ خواهد اين معنا را بيان کند، لاجرم با لفظ بيان مي‌كند که اين لفظ، قالب وجودي آن معنايي ميشود که در ذهن او هست.

مثلاً استکان را استکان مي­گويند. همين الآن تا گفتم: استکان، صورت شيء در ذهن شما آمد. تصوير استكان آمد. استکان را ليوان نمي­گوييم. الآن معلوم شد ليوان بزرگتر از استکان است. وقتي مي‌گويي استکان، استکان همان استکان است. نعلبکي معلوم است، ظرف کوچکي است که زير استکان قرار مي‌گيرد. اگر به همان هم استکان مي‌گفتي، به قوري هم استکان مي‌گفتي، وقتي مي‌گفتي: من استکان مي‌خواهم، آن طرف مي‌رفت قوري مي‌آورد، مي‌گفتي: نه من استکان مي‌خواهم، مي‌رفت ليوان مي‌آورد، مي‌گفتي: نه عزيز من! من استکان مي‌خواهم، نعلبکي مي‌آورد! لذا مي‌گوييم: براي اين که اشتباه نشود، لفظ ساخته مي‌شود که آن معنايي که مدّنظر شما هست، به واسطه آن بيان شود.

امّا اين را بدانيد اصلاً الفاظ قابل تفهيم معنا براي بشر نيست. اين هم صورت ظاهر است. يعني هر چه که ما داريم مي‌گوييم، هر چه که داريم مي‌شنويم، همه اين‌ها در باب لفظ است، ولي نمي‌تواند اين الفاظ، معني حقيقي را برساند.

لذا ترجمه قرآن نمي‌تواند معني حقيقي قرآن را برساند. لذا کلام خدا نازل شده به الفاظ براي بشر، نمي‌تواند حتّي معناي حقيقي فرمايش ذوالجلال و الاکرام را برساند. نازل است، پايين آمده آن هم در قالب قرار گرفته و قالب آن هم اين الفاظ است. آن ماده حقيقي؛ يعني معنا آمده در قالب الفاظ قرار گرفته، حالا شما مي‌خواهيد با اين الفاظ، معناي حقيقي که مدّنظر واضع معنا است را تبيين کنيد، نمي‌توانيد.

من با الفاظ دارم معاني را که در ذهنم است، مي‌گويم و سامع، مخاطب از اين الفاظ چون الفاظ را مي‌شناسد، معاني را اخذ مي‌کند. مثلاً مي‌گويم: نور، نور را مي‌داند چيست؛ چون لفظ نور در مقابل ظلمت و تاريکي قرار دارد و آن چيزي است که روشنايي بخش است. در قالبي به نام لفظ با حروفي مثل نون واو و را آورده شده و نور شده. امّا آيا اين لفظ، نور است؟ خير، لفظ، نور نيست. آيا اين لفظ، معنا است؟ خير، اين لفظ که گفتيم نور، آيا مي‌تواند حقيقت نور را براي ما تبيين کند؟ خير، نمي‌تواند. شما لفظ گفتي، خود نور نيست.

مثال بزنم، فرض کنيم الآن برق‌ها برود، هيچ روشنايي نباشد، آخر ماه هم باشد، تاريکي مطلق به وجود بيايد، بعد شما بگوييد: نور، لفظ نور را بياوريد. آيا نور، نور را آورد؟ خير. بعد براي اين‌که ان‌شاءالله روشنايي بيايد، همه با همديگر بگوييد: نور. يک جمعي بشويم تسبيح دست بگيريم هزار بار بگوييم نور. هيچ نوري نمي‌آيد. مگر نگفتيد: لفظ قالب معناست؟ پس معنا کجاست؟ بايد معنا در او ظهور پيدا کند، امّا معنا در آن ظهور پيدا نکرد.

در حقيقت اين‌طور مي‌توانيم بگوييم که لفظ در حقيقت قالب معنا نيست، لفظ تبيين براي قالب معناست. تبيين براي آن معنا است، قالب تبييني است، نه قالب حقيقه المعنا. حقيقت المعنا اين است که وقتي تاريک بشود، هزار بار، ده هزار نفر هم مدام بگوييم: نور، هيچ چيزي روشن نمي‌شود. تاريکي است تا زماني که برق بيايد.

حقيقت مطالب اين است. همه اين‌ها نازله است. يک راه وجود دارد که ما اين‌ها را متوجّه بشويم و آن هم وجود مقدّس حضرات معصومين(ع) هستند.

لذا لاجرم با اين الفاظ بيان کردند که اگر شما مي‌خواهي خدا را مافوق عرش زيارت کني، به زيارت ابي‌عبدالله(ع) برو. نه اين‌که ابي‌عبدالله(ع) پناه به ذات حضرت احديّت، خدا باشد. اين که طبيعي است. خود حضرت ابي‌عبدالله(ع) هم مخلوق است.

لذا اين که گفتيم: مخلوق تنها راه ادراکاتش از طريق مخلوق است، نه از طريق خالق، همين است. راه بالا رفتن ادراکات عقلي، فقط مخلوق است و مخلوق، اوج درکش اين است که مخلوق‌شناس شود. آن هم باز عرض کرديم نه حقيقت مخلوق را بلکه آن ظاهر مخلوق را بما هو موجود، آن چه که الان موجود است را مي‌تواند درك کند، نه حقيقت اين موجود را.

پس دارند ما را به اين سمت مي‌برند که شما نمي‌توانيد خداشناس شويد، راهش فقط اين راه است، اين که خدا انتخاب کرده. چرا ابي‌عبدالله(ع) مي‌گوييم؟ چرا اسم ديگري را نمي‌آوريم؟ چون خدا انتخاب کرده است - حتماً بحث شب‌هاي گذشته را گوش بدهيد تا اين نکات براي شما معلوم شود، اين‌ها سلسله‌وار به همديگر ارتباط دارد، مثل حلقه‌هاي زنجير مي‌ماند که بايد به هم وصل باشد و الّا درک نمي‌کنيد چه عرض مي‌کنيم. آن‌وقت انسان با ادراکات عقليه هم پيش نمي‌رود -.

جعفر توّاب – که آن زمان کذّاب مي‌گفتند، بعد بيان كردند: او حقيقتاً توبه کرد و چون خود وجود مقدّس آقاجان، حضرت حجّت(عج) در مقام عفو و کرم هستند، بدشان مي‌آيد کسي به عنوان جعفر کذّاب بيان کند  - فرزند امام معصوم، برادر امام معصوم و عموي امام معصوم است. در خانه وحي و طهارت رشد کرده است ولي ما او را به عنوان امام قبول نداريم. تازه يک ادّعايي هم به عنوان امام کرد. آقاجان جلو آمد و کنارش زد و خودش هم ترسيد. به صورت ظاهر فيزيکي؛ چون ما ظواهر را مي‌بينيم، يک بچّه پنج ساله، آمد او را کنار کشيد، گفت: عمو! جاي تو نيست. بعد حضرت ايستاد، گفت: الله اکبر، همه پشت سر حضرت الله اکبر گفتند و همه هم ماندند. جالب اين است که مأمورهاي دولتي همه منتظر بودند. مي‌دانيد امام علي النقي و امام حسن(ع) را به سامرا بردند که آنجا جايگاه نظامي‌ها بود، براي همين مي‌گوييم: امام حسن عسگري(ع)، عساگر يعني آن جايگاه‌هايي که نظامي‌ها هستند، آن‌جا پادگان بود. امام علي النقي(ع) را درست در دل نظامي‌ها بردند؛ چون علائم و مطالب را مي‌دانستند که ديگر آقاجان امام زمان مي‌خواهد به دنيا بيايد. لذا از وجود امام علي النقي(ع) شروع کردند، آنجا بردند و ديگر در محاصره بود،   امّا آن‌ها همه متحيّر ماندند، هيچ‌کس نتوانست كاري كند، حضرت گفت: الله اکبر، همه پشت سر حضرت گفتند: الله اکبر، بعد حضرت نماز عجيب و طولاني خواند، آن پنج تکبير را بلند بيان مي‌کرد، طوري كه مي‌گويند: همه آن جمعيّت صداي آقا را مي‌شنيدند.

ما که جعفر توّاب را قبول نداريم، امّا امام جعفر صادق(ع) را چون خدا گفته قبول داريم. پروردگار عالم بيان مي‌فرمايد: طريق اتّصال به من اين نور است. شما توحيد مي‌خواهيد اين‌ها هستند. براي همين حضرت مي‌فرمايند: اگر من از فضايل زيارت ابي‌عبدالله(ع) براي شما مي‌گفتم، شما حج را رها مي‌کرديد. اصلاً هيچ‌کدامتان سراغ حج نمي‌رفتيد. بيت‌الله خالي مي‌شد. لذا آن فضائل را نمي‌گويم.

تازه يک قسمي از آن را وجود مقدّس حضرت ثامن الحجج(ع) بيان فرموده كه «مَنْ‏ زَارَ قَبْرَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع بِشَطِّ الْفُرَاتِ‏ كَانَ كَمَنْ زَارَ اللَّهَ فَوْقَ [فِي‏] عَرْشِهِ». سلطان‌العارفين، ملّا فتحعلي سلطان‌آبادي بيان فرمودند: اگر پرده‌ها بيشتر بالا مي‌رفت، مردم به اشتباه، قبر ابي‌عبدالله(ع) را سجده مي‌کردند.

حالا اين که يک عدّه مي‌گويند: وقتي حضرت بيايد، کربلا، قبله مي‌شود، اوّلاً معلوم نيست – البته يک روايتي داريم - ثانياً اگر باشد، براي همان زمان است. يک موقع کسي حماقت نکند بگويد: کربلا مي‌خواهد قبله بشود، من از الآن رو به کربلا نماز مي‌خوانم! اين عين حماقت است. اين دور از اهل‌بيت بودن است. اين همان جنگ نرم شيطان است.

شيطان خيلي موذي است. يکي از جنگ‌هاي نرمش اين است که بيان مي‌کند: مگر قرار نيست وقتي آقاجان بيايند، کربلا قبله شود؟ خوب از الآن به آن سمت نماز بخوان. کربلا مي‌رود، به جاي اين که رو به قبله بايستد، پشت به قبله مي‌کند، رو به حرم ابي‌عبدالله(ع) نماز مي‌خواند. اين عين بت‌پرستي است. اين عين حماقت و نفهمي است. ما بايد هر چه اهل بيت مي‌گويند، انجام بدهيم، خودسرانه کار نکنيم. هر که خودسرانه کار کند، عين ديوانگي است. اگر يک موقع هم اين کار را کرديم، توبه و استغفار کنيم. بعضي ديوانه‌اند بعد مي‌خواهند به نام اهل بيت هم ببرند. اين همان چيزي است که شيطان دوست دارد. اين همان فريب شيطان است، مواظب باشيم.

به ما گفتند: نماز را بايد رو به کعبه بخوانيم، چشم. صددرصد کعبه به کربلا نمي‌رسد. شرافت کربلا کجا و شرافت کعبه کجا!؟ هيچ موقع شرافت کعبه به شرافت کربلا نمي‌رسد، امّا امر است شما رو به کعبه نماز بخواني.

به خود پيغمبر(ص) امر شده به بيت‌المقدّس نماز بخوان، چشم، بعد شانه‌اش را بين نماز چرخاندند، گفتند رو به بيت‌الله نماز بخوان، چشم. ديگر ما نعوذبالله از پيغمبر(ص) بالاتريم!؟ مواظب باشيم يک موقع گرفتار همزات شيطان نشويم. يک موقع اگر اين روايات را شنيديم، نگوييم: ديگر خود امام صادق و امام رضا(ع) بيان فرمودند، ديگر نمازهايمان را هم هميشه رو به کربلا بخوانيم. بايد مراقب باشيم.

لذا دستمان را از دست علماي ربّاني جدا کنيم، گرفتار مي‌شويم. هر چه خودمان دلمان خواست، غلط است. اتفاقاً اين همان است که شيطان دلش مي‌خواهد. همزات که گفتيم جنگ نرم شيطان است، همين است. مي‌گويد: آفرين، همين کار را انجام بده، اين درست است. کعبه چيست؟ امام حسين که برتر است و ...

يکي از آقايان بيان مي‌فرمود: من در جمکران ديدم يکي گفت: الله اکبر، يا مهدي ادرکني، بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، نمازش را ادامه داد. با خودم گفتم: شايد من اشتباه شنيدم، ببينم نماز دوم را چه مي‌کند، ديدم نماز دوم را هم همان‌گونه خواند. بعد از نماز گفتم: آقا اين نماز شما باطل است، گفت: باطل است، براي من باطل است، تو برو نماز خودت را بخوان. گفتم: خوب قبلش بگو، يک توسّلي به آقا بکن، بعد نماز را بخوان امّا اين که بعد از تکبيره‌ الاحرام، مي‌گويي: يا مهدي ادرکني که نماز را باطل مي‌کند. بعد به مزاح گفتم: مي‌داني مَثَل تو مثل آن لطيفه‌اي است که طرف گفت: الله اکبر، خامنه‌اي رهبر، نماز را ادامه داد، به او گفتند: الله اکبر که خامنه‌اي رهبر ندارد، در نماز نبايد اين را گفت، در رکعت بعد گفت: الله اکبر، خامنه‌اي رهبر، مرگ بر ضد ولايت فقيه! حالا مثل تو هم مثل اوست. من مي‌گويم: نماز شما باطل است، تو مي‌گويي: برو شما براي خودت نمازت را بخوان!

اين شيطان است. حالا با اين نمازش حال هم مي‌کند! شيطان مي‌خواهد اين‌طوري به تو حال بدهد. اين شيطان است. ما بايد آن چه را که خدا مي‌فرمايد، انجام بدهيم. کدام‌يک از حضرات معصومين(ع) به ما اجازه دادند الله اکبر بگوييم، بعد بگوييم: يا مهدي ادرکني، بعد بگوييم: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم!  

راه فقط اهل بيت است، هرچه که بيان فرمودند: مطيع شويم، آن‌وقت خدا گواه است، حبّ هم بيشتر مي‌شود. هرچه مطيع شويم، حبّ به اهل بيت هم بيشتر مي‌شود.

تعداد بازديد:850 آخرين تغييرات:93/09/27
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر