پنج شنبه 22 آذر 1397 - 5 ربيع الثاني 1440 - 13 دسامبر 2018
صفحه اصلي/كودك و نوجوان

آقای هندوانه

آقاي هندوانه

هوا خيلي گرم بود. آقاي هندوانه داشت به سمت خانه مي رفت. ناگهان صداي گريه ي يک بچه را شنيد. جلو رفت. ديد يک بچه از روي دوچرخه اش روي زمين افتاده و دارد گريه مي کند. آقاي هندوانه دست بچه را گرفت و بلندش کرد اما بچه هنوز گريه مي کرد. آقاي هندوانه دلش سوخت و مي خواست کاري برايش بکند. او فکري کرد و سپس يک قاچ هندوانه به بچه داد. بچه هندوانه را گرفت و خوشحال شد.

آقاي هندوانه دوباره به راهش ادامه داد. و با خودش شعر مي خواند و مي گفت:

دوباره فصل گرماست

مي چسبه هندوانه

بيا و امتحان کن

يه قاچه هندوانه

همين طور که شعر مي خوند يک دفعه چند تا پسر بچه دور آقاي هندوانه را گرفتند تا از او هندوانه بگيرند. آنها مدتي بود که توي اين گرماي هوا مشغول بازي بودند و حالا صورتهاشون حسابي سرخ شده بود. آنها هر چه آب مي خوردند باز هم احساس تشنگي مي کردند. آقاي هندوانه به هر کدام از آنها يک قاچ هندوانه داد. بچه ها هندوانه ها را خوردند و حسابي خنک شدند و کيف کردند. آقاي هندوانه از پسربچه ها خداحافظي کرد و رفت. 

آقاي هندوانه در راه يک پيرمرد ديد که حسابي تشنه بود و ديگر طاقت راه رفتن نداشت. او به پيرمرد مقداري آب هندوانه داد. پيرمرد آب هندوانه را خورد و سرحال شد.

اما آقاي هندوانه ديگر گرمش شده بود و خسته بود او ديگر نمي توانست به کسي کمک کند. لازم بود به يخچال برود و آنجا يک چرتي بزند تا حسابي خنک شود. تا باز هم بتواند با هندوانه ي خوشمزه اش ديگران را خوشحال کند.

انسيه نوش آبادي

بخش کودک ونوجوان تبيان

تعداد بازديد:686 آخرين تغييرات:93/11/05
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر