یکشنبه 28 مرداد 1397 - 7 ذي الحجه 1439 - 19 آگوست 2018
صفحه اصلي/خانواده

باد شلوار را خواهد برد

باد شلوار را خواهد برد

شلوارهاي جديد، دوكاره‌اند. روزها پا كنيد برويد بيرون و شب‌ها بزنيد به پنجره، پشه نيايد تو. چون درز و دريچه زياد دارند. باد از آن‌ها عبور مي‌كند، نور از آن‌ها عبور مي‌كند و گرمي و داغي هم از آن‌ها عبور مي‌كند؛ شبيه دل‌‌هاي جديد كه هر كسي از آن‌ها عبور مي‌كند. كلا كمتر چيزِ بي‌رسوخي ديده‌ام و فكر مي‌كنم تمام روابط اين روزها نم پس مي‌دهند به هم.

وقتي هم آن سال رفتم ستارخان، بوتيك‌ها را گز كنم، يك شلوارِ بي‌روزن نديدم دمِ عيدي بخرم. نبش خيابان البته يك مغازه‌ي بزرگ دودَر بود و يكي داشت. منتها من از اين در رفتم تو، پرسيدم «چند؟»، مغازه‌دار گفت «250 هزار تومان» و كاري كرد از آن درِ ديگر بروم بيرون. انگار كه يك سلام‌عليك روزانه كرده باشيم با هم. دست تكان دادم بعدِ قيمت‌پرسي، از آن درِ مغازه رفتم بيرون و پيوستم به امواج خروشان خريداران. ستارخان غلغله بود و مردم همه در صحنه بودند. دست‌فروش‌ها از دو طرف پيش‌روي كرده بودند جلو و خيابان را بسته بودند. در اين ايام براي رفت و آمد فقط يك راه هست؛ جوب. پاچه‌ها را بالا زدم، خودم را سپردم به آبِ تقدير. بارها برايم پيش آمده وقتي پولِ‌ زيادي داشته‌ام، جنس بدي آمده دستم و وقتي پولِ كمي داشته‌ام، جنس خوب. اصلاً گاهي اجناس به پولِ توي جيب شما كاري ندارند.

خودشان با سرنوشت حساب و كتاب مي‌كنند و بي‌چك و چانه تعلق مي‌گيرند به هر كس كه بخواهند. وقتي جيب‌تان قلمبه نيست، زور نزنيد. علاقه‌ي تقدير را جلب كنيد، اجناس جهان خودشان جذب مي‌شوند به شما. اين را يك مردِ يوگادوست به من گفت و همانطور كه داشتم از جوب، عبور و مرور مي‌كردم يادم آمد. گفتم فكر مثبت كن پسر و ناگهان ديدم يكي از دور داد زد كه: «كَتون 20 تومن، جين 20 تومن، پارچه‌اي 20 تومن» در شرايطي كه قيمتِ زيرشلوار هم حتا بالاتر از 20 هزار تومن است، بايد دويد و من دويدم. مثل يابوهاي گروهي در چمن‌زار، دويدم. بعد هن و هن‌كنان رسيدم گفتم: «بده!» اما قبل از اينكه مرد دست‌فروش بپرسد «چي؟»، پشيمان شدم گفتم: «نده!»

 مرد شلوارها را روي دست تاب داد و گفت: «چي شد؟ نكنه گرونه؟!» دست‌هايم را كرده بودم جيبم، همچنان نفس نفس مي‌زدم. گفتم: «نه... نه... ارزونه... ولي نمي‌دونم اندازه باشه يا نه» خم شد روي بساطش، يكي دو شلوار را گرفت انداخت بالا كه بيفتد جلوي خريداران پايين و هيجان ايجاد كند به اين وسيله. بعد اشاره كرد پشتش گفت: «اتاق پرو هست» كله كشيدم ديدم چيزي كه از آن با عنوان «اتاق پرو» ياد مي‌كند تشكيل شده از يك پارچه‌ي گُل‌گُلي و دو ميخ و يك ديوار. گفتم: «اين؟!» گفت: «آره ديگه. برو  عوض كن» و دوباره بنا كردن دادزني و ترغيب‌كاريِ مردم.

«چي‌ش ضايعه؟ اينجا شلوغه. كسي ما رو نمي‌بينه كه! برو بِكَن شلوار رو. غم‌ت نباشه. بِكَن!» و بعد خودش رفت جلو و چپيد زير پارچه و كَند. هنوز نتوانسته بودم خودم را متقاعد كنم كه جلوي انظار، پشت پارچه‌اي پِرپِري، بِكَنَم اما قيمت‌ها وسوسه‌كننده بود. بنابراين ايستادم تا مرد از آن پشت آمد بيرون و گفت: «خوبه آقا! بپيچ برام!» در اين ميان نسيمي ملايم هم وزيد و پارچه را متلاطم كرد.

زير چانه را خاراندم؛ «آخه پشتِ اين كه زشته...» نگاهم كرد و يك لحظه توقف كرد؛ «زشت چيه جَوون؟ مگه گفتم اين وسط لباس درآري؟ برو پشتش درآر ببين اندازه‌ست يا نه» گفتم: «آخه اين...» خم شد يكي از شلوارهاي دورازدسترس را رساند دست يك مشتري و گفت: «نترس! چفتِ چفته!» اما ترسم نريخت. مثل آدمي كه از غذا سير شده باشد، نشستم همينطور بي‌علاقه شلوارها را دست‌مالي كردم و وقتي دست‌فروش دوباره داد زد: «فقط 20 تومن»، تصميم نهايي را گرفتم. بلند شدم، پُرهمّت و استوار، شلواربه‌دست رفتم سمت اتاق پرو اما به آنجا كه رسيدم ايستادم. صداي روحيه‌ام را مي‌شنيدم كه فِس صدا مي‌داد؛ زوزه‌كشان. جلوي من يك نفري ايستاده بود برود پشت پارچه. خيلي خفيف برِ گوشش گفتم: «آقا ولي خدايي‌ش خيلي ضايعه اينطوري...» مردِ چهل و سه چهارساله‌اي بود با سرِ طاس. برگشت و گفت: «چي‌ش ضايعه ؟ اينجا شلوغه. كسي ما رو نمي‌بينه كه! برو بِكَن شلوار رو. غم‌ت نباشه. بِكَن!» و بعد خودش رفت جلو و چپيد زير پارچه و كَند. هنوز نتوانسته بودم خودم را متقاعد كنم كه جلوي انظار، پشت پارچه‌اي پِرپِري، بِكَنَم اما قيمت‌ها وسوسه‌كننده بود. بنابراين ايستادم تا مرد از آن پشت آمد بيرون و گفت: «خوبه آقا! بپيچ برام!» در اين ميان نسيمي ملايم هم وزيد و پارچه را متلاطم كرد.

با گام‌هاي لرزان جلو رفتم و زير پارچه را پس زدم رفتم داخل. آن پشت خبري نبود؛ كمرت مي‌چسبيد به ديوار كه احساس پشت‌گرمي نداشتي. چون جماعت رهگذر و خريدار، كله‌ات را مي‌ديدند كه از پشت پارچه آمده بيرون و تقلايت را براي تعويض شلوار آن زير. وقتي ترس داري بايد قال را سريع‌تر بكني و من كندم. دست بردم شلوار را زير پارچه درآوردم و شلوار جديد را پا كردم اما هر چه كشيدم بالا، نيامد. گير كرد يك جايي حوالي ساق و ماند. استيصال داشتم و زور دادم و يك ثانيه بعد وقتي پشيمان شدم كه ديگر زمان از دست رفته بود. براي حفظ تعادل دير شده بود. تلو خوردم و پارچه به دست و شلواربه‌پا افتادم به شكم روي زمين. چند نفري خنديدند و چون في‌الفور پارچه را همانطور نشسته، پيچيدم دور خودم، بيشتر خنديدند. بعد ايستادند و نگاهم كردند كه دوزانو شده‌ام روي زمين و پارچه‌ي گُل‌دار، دور كمر دارم.

مرد دست‌فروش برگشت و گفت: «چي كار مي‌كني آقا؟ اتاقو چرا خراب كردي؟!» گفتم: «الان وصلش مي‌كنم. الان...» و پامرغي رفتم كناره‌ي ديوار. دست‌فروش هم برگشت و مشغولِ خيلِ مشتري‌هاي تازه شد. مانده بودم چطور بايستم و پارچه را از دور كمر بردارم كه صدايي آشنا شنيدم. يك نفر مي‌گفت: «اين‌ها خيلي خوبه! يكي هم برا ياسر بخريم!» برنگشتم. صداها را بازخواني كردم در مغز و به اين نتيجه رسيدم فقط زنم نيست كه براي خريد آمده آنجا. زنم بود و مادرزنم و خواهرزنم و خاله‌ي زنم و خواهران خاله‌ي زنم و كلا تمام زنان مرتبط با زنم. سرم را فرو بردم پايين‌تر بين دوزانو و برنگشتم. بعد موبايل را درآوردم از جيبم پيامك دادم به يكي از رفقاي نزديك كه: «بيا!» بعد از چند ثانيه جواب داد: «كجا؟» پيام دادم ستارخان، كنار كوچه‌ي فلان. در همين حال صداي زنان فاميل را مي‌شنيدم كه پشت سرم چك و چانه مي‌زدند. يكي دو دقيقه كه گذشت دوستم پيام داد: «من نارمك هستم. همين الان هم راه بيفتم فكر كنم شب برسم.». با اين پيامك بغض آمد سراغم و سرم را زدم به ديوار كه صدا نداد.

حالا هم كه بعد از سه سال از آن روز، آمده‌ايم با زنم ستارخان براي خريد عيد، مي‌گويد: «يادته چه آبرويي بُردي ازم اون سال؟» و من نمي‌گويم كه بله يادم است، ولي يادم است. خوب يادم است….

ياسر نوروزي

بخش خانواده ايراني تبيان

تعداد بازديد:729 آخرين تغييرات:94/01/10
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر