سه شنبه 30 آبان 1396 - 2 ربيع الاول 1439 - 21 نوامبر 2017
صفحه اصلي/مقالات

خلاصه زندگینامه حضرت امام رضـا (ع)

خلاصه زندگينامه حضرت امام رضـا (ع)

بـعـد از امـام مـوسى بن جعفر (عليه السلام ) مقام امامت به پسرش حضرت ابوالحسن على بـن مـوسـى الرّضـــا (عـليـه السـلام ) رسـيـد، چـرا کـه او در فـضـايل سرآمد همه برادران و افراد خانواده اش بود و در علم و پرهيزکارى بر ديگران برترى داشت و همه شيعه و سنّى بر برترى او اتفاق نظر دارند و همگان آن حضرت را به تفوّق بر ديگران در جهت علم و فضايل معنوى مى شناسند.

همچنين پدر بزرگوارش امام کاظم (عليه السلام ) بر امامت او بعد از خودش تصريح فرموده و اشاراتى نموده که درباره هيچيک از برادران و افراد خانواده او، چنين تصريح و اشاراتى ننموده است.

حـضـرت رضـا (عـليـه السلام ) به سال ۱۴۸ هجرى (يازدهم ذيقعده يا... ) در مدينه چشم بـه ايـن جـهـان گـشـود، و در طـوس خـراسـان در مـاه صـفـر سال ۲۰۳ هجرى در سنّ ۵۵ سالگى از دنيا رفت.

مـادر آن حـضـرت ((اُمّ الْبَنين )) نام داشت که اُمّ ولد بود و مدّت امامت او و مدّت سرپرستى او از اُمّت، بعد از پدرش، بيست سال بود.

 

*چند نمونه از دلايل امامت حضرت رضا (ع ):

۱ ـ تـصـريح و اشارات امام کاظم (عليه السلام ) بر امامت حضرت رضا (عليه السلام )؛ ايـن مـطـلب را جمع کثيرى نقل کرده اند از جمله از اصحاب نزديک و مورد اطمينان و صاحبان عـلم و تـقـوا و فـقـهـاى شـيـعـيـان (امـام کـاظـم (عـليـه السـلام ) ) کـه بـه نقل آن پرداخته اند، عبارتند از: داوود بـن کـثـيـر رِقـّى، محمّد بن اسحاق بن عمّار، علىّ بن يقطين، نعيم قابوسى و افراد ديگر که ذکر آنان به طول مى انجامد. ((داوود رِقـّى )) مـى گـويـد: بـه ابـاابـراهـيـم (امام کاظم (عليه السلام ) ) عرض کردم: فـدايـت شـوم ! سـنّ و سـالم زيـاد شـده و پـير شده ام، دستم را بگير و از آتش دوزخ مرا نجات بده، بعد از تو صاحب اختيار ما (يعنى امام ما) کيست ؟ آن حـضـرت اشـاره بـه پسرش امام رضا (عليه السلام ) کرد و فرمود:((هذا صاحِبُکُمْ مِنْ بَعْدِى؛ امام شما بعد از من اين پسرم مى باشد)).

۲ ـ ((مـحـمـّد بـن اسـحـاق )) مـى گـويـد: بـه ابـوالحـسـن اوّل (امـام کـاظـم (عليه السلام ) ) عرض کردم: آيا مرا به کسى که دينم را از او بگيرم، راهنمايى نمى کنى ؟ در پـاسـخ فـرمـود:(((آن راهـنـمـا) ايـن پسرم على (عليه السلام ) است )) روزى پدرم (امام صادق (عليه السلام ) ) دستم را گرفت و کنار قبر پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) بـرد و بـه مـن فـرمـود:((پسر جان ! خداوند متعال (در قرآن ) مى فرمايد:((... اِنّى جاعِلٌ فِى الاَْرْضِ خَلِيفَة... ))؛ من در روى زمين جانشين و حاکمى قرار خواهم داد، خداوند وقتى سخنى مى گويد و وعده اى مى دهد، به آن وفا مى کند)).

۳ ـ ((نـعـيم بن صحاف )) مى گويد: من و هشام بن حَکَم و علىّ بن يقطين در بغداد بوديم، عـلى بـن يـقـطـيـن گـفـت: در حـضـور عبد صالح (امام کاظم (عليه السلام ) ) بودم، به من فـرمـود:((اى عـلى بـن يـقطين ! اين على، سرور فرزندان من است، بدان که من کُنيه خودم (يعنى ابوالحسن ) را به او عطا کردم )). و در روايـت ديـگـر آمـده اسـت که: هشام بن حَکَم (پس از شنيدن اين سخن از على بن يقطين ) دستش را بر پيشانى خود زد و گفت: راستى چه گفتى ؟ (او چه فرمود؟!). على بن يقطين در پاسخ گفت: ((سوگند به خدا! آنچه گفتم امام کاظم (عليه السلام ) فرمود)). آنگاه هشام گفت: ((سوگند به خدا! امر امامت بعد از او (امام هفتم ) همان است (که به حضرت رضا (عليه السلام ) واگذار شده است ))).

۴ ـ ((نـعـيـم قـابـوسـى )) مـى گـويـد: امـام کـاظـم (عـليه السلام ) فرمود:((پسرم على، بزرگترين فرزند و برگزيده ترين فرزندانم و محبوبترين آنان در نزدم مى باشد و او بـه جفر مى نگرد و هيچ کس جز پيامبر يا وصىّ پيامبر به جفر نمى نگرد)). نمونه اى از فضايل امام رضـا (ع ) ((غـفـارى )) مـى گـويـد: مـردى از دودمـان ((ابـورافـع )) آزاد کـرده رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) کـه نـام او را ((فـلان )) مـى گـفـتند، مبلغى پول از من طلب داشت و آن را از من مى خواست و اصرار مى کرد که طلبش را بپردازم (ولى مـن پـول نـداشـتـم تـا قـرضـم را ادا کـنـم ) نـمـاز صـبـح را در مـسـجـد رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) در مـديـنه خواندم، سپس حرکت کردم که به حـضـور حـضرت رضا (عليه السلام ) که در آن وقت در ((عُرَيض )) (يک فرسخى مدينه ) تـشـريـف داشـت، بروم، همينکه نزديک درِ خانه آن حضرت رسيدم ديدم او سوار بر الاغى اسـت و پيراهن و ردايى پوشيده است (و مى خواهد به جايى برود) تا او را ديدم، شرمگين شدم (که حاجتم را بگويم ). وقـتـى آن حـضـرت به من رسيد، ايستاد و به من نگاه کرد و من بر او سلام کردم با توجّه بـه ايـنـکـه مـاه رمـضـان بود (و من روزه بودم ) به حضرت (عليه السلام ) عرض کردم: دوست شما ((فلان )) مبلغى از من طلب دارد به خدا مرا رسوا کرده (و من مالى ندارم که طلب او را بپردازم ).

غـفـارى(مورخ) مـى گويد: من پيش خود فکر مى کردم که امام رضا (عليه السلام ) به ((فلان )) دسـتـور دهد که (فعلاً) طلب خود را از من مطالبه نکند، با توجّه به اينکه به امام (عليه السلام ) نگفتم که او چقدر از من طلبکار است و از چيز ديگر نيز نامى نبردم. امام رضا (عليه السلام ) (که عازم جايى بود) به من فرمود بنشين (و در خانه باش ) تا بازگردم.

من در آنجا ماندم تا مغرب شد و نماز مغرب را خواندم و چون روزه بودم، سينه ام تـنگ شد مى خواستم به خانه ام بازگردم، ناگهان ديدم امام رضا (عليه السلام ) آمد و عـدّه اى از مـردم در اطـرافـش بـودنـد و درخـواسـت کـمـک از آن بـزرگـوار مى کردند و آن حضرت به آنان کمک مى کرد، سپس وارد خانه شد، پس از اندکى از خانه بيرون آمد و مرا طلبيد، برخاستم و با آن حضرت وارد خانه شديم، او نشست و من نيز در کنارش نشستم و مـن از ((ابـن مـسيّب )) (رئيس مدينه ) سخن به ميان آوردم و بسيار مى شد که من درباره ابن مسيّب نزد آن حضرت سخن مى گفتم، وقتى که سخنم تمام شد، فرمود:((به گمانم هنوز افطار نکرده اى ؟)).

عـرض کـردم: آرى افـطـار نکرده ام. غذايى طلبيد و جلو من گذارد و به غلامش دستور داد که با هم آن غذا را بخوريم، من و آن غلام از آن غذا خورديم، وقتى که دست از غذا کشيديم، فرمود: ((تشک را بلند کن و آنچه در زير آن است براى خود بردار)). تـشک را بلند کردم و دينارهايى ديدم، آنها را برداشتم و در آستين خود گذاردم (يعنى در جيب آستينم نهادم ) سپس امام رضا (عليه السلام ) به چهار نفر از غلامان خود دستور داد که همراه من باشند تا مرا به خانه ام برسانند.

در ادامه بـه امـام رضـا (عـليـه السـلام ) عـرض کـردم: فدايت گردم ! قراولان ((ابن مسيب )) (امير مدينه ) در راه هستند و من دوست ندارم آنان مرا با غلامان شما بنگرند. فـرمـود:((راسـت گـفتى، خدا تو را به راه راست هدايت کند))، به غلامان فرمود:((همراه من بـيايند و هرکجا که من خواستم، برگردند)) غلامان همراه من آمدند، وقتى که نزديک خانه ام رسـيدم و اطمينان يافتم، آنان را برگرداندم، سپس به خانه ام رفتم (شب بود) چراغ خـواسـتـم، چـراغ آوردند به دينارها نگاه کردم، ديدم ۴۸ دينار است و آن مرد طلبکار، ۲۸ ديـنـار از من طلب داشت ودر ميان آن دينارها، يک دينار بود که مى درخشيد، آن را نزديک نور چـراغ بـردم ديـدم روى آن با خط روشن نوشته است: ((آن مرد، ۲۸ دينار از تو طلب دارد، بقيه دينارها مال خودت باشد)).

سـوگـنـد بـه خـدا! خـودم نمى دانستم (و فراموش کرده بودم ) که او چقدر از من طلب دارد. روايـات در ايـن راسـتا بسيار است که شرح و نقل آنها در اين کتاب که بنايش بر اختصار است به طول مى انجامد.

*ماجراى شهادت حضرت رضـا (ع ) وقـتـى کـه حـضـرت رضـا (عـليـه السـلام ) بـه سـال دويـسـت هـجـرى، به دعوت ماءمون نـاگـزيـر از مـديـنـه بـه خـراسـان آمـد، حـدود سـه سال آخر عمرش را در دستگاه ماءمون (هفتمين خليفه عبّاسى گذراند).

حـضرت رضا (عليه السلام ) در خلوت، ماءمون را بسيار موعظه و نصيحت مى کرد و او را از عذاب خدا مى ترساند و ارتکاب خلاف را از او زشت مى شمرد و ماءمون در ظاهر، گفتار امـام رضـا (عـليـه السـلام ) را مـى پـذيـرفـت ولى در بـاطن آن را نمى پسنديد و برايش سنگين و دشوار بود. روزى حضرت رضا (عليه السلام ) نزد ماءمون آمد و ديد او وضو مى گيرد ولى غلامش آب به دست او مى ريزد و او را در وضو گرفتن کمک مى کند.

امام رضا (عليه السلام ) به او فرمود:((در پرستش خدا کسى را شريک قرار مده )). مـاءمـون آن غلام را رد کرد و خودش آب ريخت و وضو گرفت، ولى اين سخن حضرت رضا (عـليـه السلام ) موجب شد که خشم و کينه ماءمون به آن حضرت زياد شود (چرا که ماءمون يـک عـنـصر متکبّر و خودخواه بود و اينگونه گفتار به دماغش برمى خورد) اين از يک سو و از سـوى ديـگـر، هـرگـاه مـاءمـون در حـضـور حـضـرت رضـا (عـليـه السـلام ) از فـضـل بـن سـهـل و حـسن بن سهل سخن به ميان مى آورد، امام رضا (عليه السـلام ) بـديـهـاى آن دو را بـه مـاءمـون گـوشزد مى کرد و ماءمون را از گوش دادن به پيشنهادهاى فضل و حسن، نهى مى نمود.

فـضـل بن سهل و حسن بن سهل، موضعگيرى حضرت رضا (عليه السلام ) را فهميدند، از آن پـس مـکـرّر به گوش ماءمون مى خواندند و او را بر ضدّ امام رضا (عليه السلام ) مى شـورانـدنـد، مـثـلاً تـوجّه همگانى مردم را به امام رضا (عليه السلام ) به‌عنوان يک خطر جدّى براى براندازى حکومت ماءمون قلمداد مى کردند و ماءمون (خودخواه ) را وامى داشتند که از حضرت رضا (عليه السلام ) فاصله بگيرد و کار به جايى رسيد که آن دو (سالوس خـائن ) راءى مـاءمـون را نـسبت به حضرت رضا (عليه السلام ) دگرگون ساختند و او را آنچنان کردند که تصميم به کشتن حضرت رضا (عليه السلام ) گرفت تا روزى امام رضا (عليه السلام ) با ماءمون غذايى خوردند، امام رضا (عليه السلام ) از آن غذا بيمار شد و ماءمون نيز خود را به بيمارى زد.

جريان شهادت حضرت رضا (عليه السلام ) از زبان عبداللّه بن بشير ((عـبـداللّه بـن بـشـيـر)) (يـکـى از غلامان ماءمون ) مى گويد: ماءمون به من دستور داد که نـاخـنهاى خود را بلند کنم و اين کار را براى خودم عادى نمايم و آن را به هيچ کس نگويم مـن ايـن کـار را انـجـام دادم سـپس ماءمون مرا طلبيد، چيزى شبيه تمرهندى به من داد و به من گـفـت: ايـن را بـا دسـتـهـايـت خـمـيـر کـن و بـه هـمـه دسـتـت بمال و من چنين کردم و سپس ماءمون مرا ترک کرد و به عيادت حضرت رضا (عليه السلام ) رفت، پرسيد حالت چطور است ؟ امام رضا (عليه السلام ) فرمود:((اميد سلامتى دارم )).

مـاءمـون گـفـت: مـن هـم بـحـمـداللّه امـروز حـالم خـوب شـده است، آيا هيچيک از پرستاران و خدمتکاران امروز نزد شما آمده اند؟ امـام رضـا (عليه السلام ) فرمود:((نه، نيامده اند)). ماءمون خشمگين شد و بر سر غلامان فرياد زد (که چرا به خدمتگزارى از آن حضرت نپرداخته ايد).

عـبداللّه بن بشير در ادامه سخن مى گويد: سپس ماءمون به من دستور داد و گفت: براى ما انار بياور، چند انار آوردم، گفت هم اکنون با دست خود (که به زهر تمر هندى آلوده بود) آب اين انارها را با فشار دست بگير، من چنين کردم، ماءمون آن آب انار آنچنانى را با دست خـود بـه حـضـرت رضـا (عـليـه السـلام ) (کـه در بـسـتـر بـيـمـارى در حـال بـهـبـودى بـود) خـورانـيـد و همان موجب مسموميّت امام رضا (عليه السلام ) شده و سبب شـهـادت آن حضرت گرديد، او پس از خوردن آن آب انار دو روز بيشتر زنده نماند و سپس از دنيا رفت. جريان شهادت از زبان اباصلت و محمّد بن جهم ((ابـاصـلت هـروى )) مـى گـويـد: وقتى که ماءمون نزد امام رضا (عليه السلام ) بيرون رفـت، مـن بـه حـضـور آن حـضرت رسيدم، به من فرمود:((يا اَباصَلْتِ! قَدْ فَعَلُوها؛ اى ابـاصـلت ! آنـهـا کار خود را (يعنى مسموم کردن را) انجام دادند))، و در اين هنگام زبان آن حضرت به ذکر توحيد و شکر و حمد خدا، گويا بود.

((محمّد بن جهم )) مى گويد: حضرت رضا (عليه السلام ) انگور را دوست داشت، مقدارى از انـگـور را آمـاده کـردنـد و چند روز در جاى حبه هاى انگور، سوزنهاى زهرآلود، وارد کردند وقـتـى کـه دانـه هـاى انـگـور زهـرآگين شد، آن سوزنها را بيرون آوردند و همان دانه هاى انگور را نزد آن حضرت گذاردند، آن بزرگوار که در بستر بيمارى بود، آن انگورها را خورد و سپس به شهادت رسيد. و گـويـنـد مـسـمـوم نـمـودن آن حـضـرت بـسـيـار زيـرکـانـه و دقـيـق (بـا کمال پنهانکارى بود تا کسى نفهمد) انجام گرفت.

رياکارى ماءمون بعد از شهادت حضرت رضا (ع ) پـس از شـهـادت حضرت رضا (عليه السلام ) ماءمون يک شبانه روز خبر آن را پوشاند و فـاش نـکـرد، سـپـس ((مـحمّد بن جعفر)) (عموى حضرت رضا (عليه السلام ) ) و جماعتى از دودمـان ابـوطـالب (عـليـه السلام ) را که در خراسان بودند، طلبيد و خبر وفات حضرت رضـا (عـليـه السلام ) را به آنان داد و خودش گريه کرد و بسيار بيتابى نمود و اندوه شـديـد خـود را ابـراز کـرد و سـپـس جـنازه آن حضرت را به طور صحيح و سالم به آنان نشان داد، آنگاه به آن جنازه رو کرد و گفت: ((بـرادرم ! بـراى مـن طـاقـت فـرسـاسـت کـه تـو را در ايـن حال بنگرم، من اميد آن را داشتم که قبل از تو بميرم، ولى خواست خدا اين بود!)). سـپـس دسـتـور داد جـسـد آن حـضـرت را غـسـل دادنـد و کـفـن و حـنـوط نـمـودنـد و بـه دنـبـال جنازه آن حضرت راه افتاد و جنازه را تا همانجا که هم اکنون محلّ قبر شريف حضرت رضـا (عـليـه السـلام ) اسـت مـشـايـعـت کـرد و هـمـانـجـا آن را بـه خـاک سـپـرد.

آن محل، خانه ((حميد بن قحطبه )) (يکى از رجال دربار هارون ) بود که در قريه اى به نام ((سـنـابـاد)) نـزديـک ((نـوقـان )) در سـرزمين ((طوس )) قرار داشت، و قبر هارون الرّشيد (پنجمين خليفه عبّاسى ) در آنجا بود.

مرقد مطهّر حضرت رضا (عليه السلام ) را در جانب قبله قبر هارون، قرار دادند. فرزندان حضرت رضا (ع ) حـضـرت رضـا (عليه السلام ) درگذشت، ولى فرزندى براى او سراغ نداريم، جز يک پسر که همان امام بعد از اوست؛ يعنى ((ابوجعفر محمد بن على (عليه السلام ) (امام نهم ) کـه هـنـگـام وفـات حـضـرت رضـا (عـليـه السـلام ) هـفـت سال و چند ماه داشت )).

منبع : ido.ir
تعداد بازديد:820 آخرين تغييرات:94/06/04
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر