جمعه 27 مهر 1397 - 9 صفر 1440 - 19 اكتبر 2018
صفحه اصلي/مقالات


 
 


 










 


 












خروجي RSS

چرا انقلاب؟ چرا اسلامی؟

چرا انقلاب؟ چرا اسلامي؟

چرا انقلاب؟ در گذشته ما از علت وقوع انقلاب و صبغه اسلامي اش، تحليل سياستمدارانه ارايه مي کرديم، چرا که در مقام تحقق آرمان ها و اهداف خود بوديم، علت وقوع انقلاب را به راحتي به ظلم و ستم رژيم و وابستگي آن به خارج و چپاول منابع طبيعي از سوي بيگانگان و ايادي داخلي شان و بي عدالتي در تمام عرصه ها ربط مي داديم و اينکه مردم ديگر تاب تحمل اين همه فساد و تباهي را نداشتند.

امروزه ممکن است بسياري از مردم، حتي آنان که در انقلاب مشارکت داشتند يا خاطرات آن دوران براي آنها وضوح و روشني خود را دارد، اين پرسش را مطرح کنند که چرا انقلاب شد؟ و چرا انقلاب اسلامي؟ پاسخ به اين پرسش ها اهميت بنيادي دارد، حتي کساني که در انقلاب فعاليت و مشارکت چشمگيري هم داشته اند ممکن است اکنون که به گذشته مي نگرند، پاسخ به اين سوال را به گونه اي متفاوت با خواست ها و انگيزه هاي اوليه شان در انقلاب بيابند، و البته که اين تفاوت ناشي از قرار گرفتن در دو موقعيت کاملا غير همسان است. فرد در مقام بازيگر عرصه سياست و به‌عنوان سياستمدار به گونه اي رفتار و تحليل مي‌کند و در مقام ناظر و دانشمند به گونه اي ديگر. در مقام سياستمدار خواستار تحقق آرمان هايش است و طبعا بر تحقق آنها پاي مي فشارد و سعي دارد که واقعيت خارجي را تغيير دهد، ولي در مقام دانشمند، تنها کوشش او شناخت بدون دخل و تصرف (حتي المقدور) در امر واقع شده است. در مقام سياستمدار تحليل فرد جانبدارانه است (و بايد هم چنين باشد) و در مقام دانشمند بي طرفانه (اگر چنين بشود).

چرا انقلاب؟ در گذشته ما از علت وقوع انقلاب و صبغه اسلامي اش، تحليل سياستمدارانه ارايه مي کرديم، چرا که در مقام تحقق آرمان ها و اهداف خود بوديم، علت وقوع انقلاب را به راحتي به ظلم و ستم رژيم و وابستگي آن به خارج و چپاول منابع طبيعي از سوي بيگانگان و ايادي داخلي شان و بي عدالتي در تمام عرصه ها ربط مي داديم و اينکه مردم ديگر تاب تحمل اين همه فساد و تباهي را نداشتند. چرا اسلامي؟ پاسخ اين پرسش نيز براي ما نسبتا روشن بود; زيرا مردم ايران عموما پيرو تشيع سرخ هستند و تحت رهبري پيشوايان صالح و متقي ديني خويش اسلام را تنها مکتب و عقيده نجاتبخش آدميان مي دانند، و آن را مذهب حقي مي دانند که پيامبر (ص) از جانب خداوند مامور به تبليغش در زمين شده است.

اما در مقام دانشمند ديگر نمي توان به اين سطح از تحليل که حاصل تعميم انگيزه هاي فردي است بسنده کرد، زيرا که پرسش هاي متعددي پيش روي فرد قرار مي گيرد. مثلا اينکه آيا ظلم و تعدي فقط در اواخر رژيم گذشته به حد غير قابل تحملي رسيده بود؟ آيا مردم فقط در سال هاي پايان دهه پنجاه فهميدند که اسلام مکتب نجات بخشي است و قبل از آن چنين استنباطي نداشتند؟ آيا امام خميني(ره) قبل از سالهاي ۱۳۵۷ ۱۳۵۶ حضور نداشتند که رهبري نهضت را در دست بگيرند؟... ملاحظه مي‌شود که موضوع قدري پيچيده تر از آن است که تحليل سياستمدارانه آن را کفايت کند.

چرا انقلاب؟


اگر جامعه را چون موجودي زنده فرض کنيم که آگاهانه يا به طور غريزي نسبت به وقايعي که حيات او را در خطر قرار مي دهد از خود واکنش مناسب نشان مي دهد، در اين صورت بايد گفت که حادترين واکنش ها هنگامي بروز داده مي‌شود که خطرات بيشتري موجوديت جامعه را تهديد کند.

واکنش در مقابل يک خطر به دو عامل بستگي دارد، يکي واقعي بودن خطر و اينکه خطر هر چقدر بزرگتر باشد، موجود زنده براي مقابله با آن خود را مهياتر مي‌کند و عامل ديگر آگاهي از اهميت خطر، البته ميان اين دو عامل ارتباط متقابلي وجود دارد، به اين معنا که با افزايش خطر احتمال آگاهي موجود زنده از خطر مورد نظر بيشتر مي‌شود. با اين حال کمتر رخ مي دهد که خطري موهوم و کاملا وهمي و خيالي سبب بروز واکنش شود. مگر در موجودات خيالاتي و بيمار و طبعا وقوع چنين حالتي براي جامعه کاملا نادر اگر نگوييم محال است.

بنابراين پرسش آغازين به اين صورت تبديل مي‌شود که کدام خطر، بقا و حيات جامعه ايران را تهديد کرده بود که جامعه براي رهايي از آن انقلاب را تجربه کرد؟ اگر از زاويه محض اقتصادي به موضوع نگريسته شود، طبعا دهه پنجاه به‌ويژه پس از افزايش قيمت نفت دوران شکوفايي (حداقل در ارقام و اعداد) اقتصاد است، به طوري که تنها در سال ۱۳۵۵ به قيمت ثابت، جامعه با حدود ۲۲/۵ درصد رشد اقتصادي مواجه بوده است، از زاويه فرهنگي و اجتماعي و ساختاري نيز، افزايش تحصيلات، شهرنشيني، صنعتي شدن و ارتباطات شاخص هاي مهمي در بهبود اوضاع را نشان مي دادند. با اين حال آنچه که سازنده جامعه است اقتصاد محض نيست، يا ابعاد اجتماعي و فرهنگي هر کدام به تنهايي مشکلي را حل نمي کند، جامعه متشکل از چند جزو است که براي بقاي جامعه لازم و ملزوم يکديگرند، و اين اجزا مي بايد با يکديگر انطباق و همخواني داشته باشند و مجموعا کل واحدي را بسازند.

دو جزو جامعه ما دچار پس افتادگي شديدي نسبت به اجزاي ديگر شدند، يکي جزو سياست و ساختار سياسي ايران و ديگري جزو شخصيت است، که البته جزو اخير نيز بيشتر به دليل پس افتادگي ساختار سياسي، با محيط انطباق نيافت، به عبارت ديگر در يک ساختار کاملا عقب مانده و توسعه نيافته سياسي، امکان بروز شخصيتي متناسب با محيط، از فرد و اعضاي جامعه گرفته مي‌شود. بنابراين تنها به تشريح مختصري از پس افتادگي سياسي در ايران به‌عنوان علت بروز انقلاب اکتفا مي‌شود.

اگر جامعه ايران در سال ۱۳۵۶ را با جوامع ۲۵ سال يا نيم قرن و يک قرن قبل از آن مقايسه کنيم درمي يابيم که اين جامعه با جوامع قبلي چه تفاوتهاي عظيمي يافته است. از نظر جمعيت، از نظر ظاهر، از نظر تکنولوژي، از نظر تراکم، از نظر فرهنگ و مصرف، از نظر تحصيلات و اشتغال و اقتصاد و... در واقع از هيچ يک از زواياي فوق قابل قياس با جوامع قبلي خود نبود ولي تنها از يک نظر وضع تفاوت چنداني نکرده بود و حتي ممکن است از نمونه هاي قبلي وضع بدتري هم يافته باشد، و آن عرصه و جوهر و مفهوم سياست است.

بهبود اوضاع اقتصادي نه تنها سبب گشايشي در اوضاع سياسي نشد، (چرا که مي توانست چنين زمينه اي را فراهم کند، چون با بهبود وضع اقتصاد طبعا مخالفت هاي براندازانه با رژيم مي توانست در دل فعاليت هاي سياسي آزاد هضم شود) بلکه افزايش اقتدار شاه به سبب بهبود وضع اقتصادي به بسته تر شدن فضا و ساختار سياسي انجاميد و حتي دو حزب فرمايشي هم تحمل نشدند و به يک حزب رستاخيز و فراگير تبديل شدند، و از مخالفان خواسته شد که گذرنامه خود را براي خروج از کشور دريافت کنند.

بسته تر شدن فضاي سياسي و عدم همخواني سياست با ديگر وجوه جامعه از قبيل اقتصاد و فرهنگ سبب شد که در مجموع تعادل اجتماعي به هم ريخته شود، زيرا ايجاد و بقاي ساختارهاي اقتصادي و فرهنگي و اجتماعي توسعه يافته در گرو شخصيت متناسب افراد جامعه با اين ساختارها و نيز ساختار مشارکت پذير و حتي مشارکت جوي نهادهاي سياسي است و لذا اگر ساختار سياسي پس افتادگي پيدا کند، از يک طرف در ارتباط با ساختارهاي ديگر دچار عدم تعادل مي‌شود و از طرف ديگر امکان بروز شخصيت متناسب با فرايند توسعه را فراهم نمي کند و اين امر به منزله غير کارکردي شدن اجزاي جامعه و فروپاشي تدريجي آن است، به همين دليل جزو شخصيت در مقابل اين عدم تعادل از خود واکنش نشان مي دهد تا براي ايجاد ساختار سياسي مناسب که از يک طرف با ساختار اجتماعي و فرهنگي و اقتصادي تطابق و هماهنگي داشته باشد و از طرف ديگر زمينه مناسب براي بروز شخصيت او را فراهم کند، دست به انقلاب ميزند، و بقاي در وضع قبلي را به هيچ قيمتي نمي پذيرد، چرا که آن را نافي اصل وجودي خود مي داند.

اکنون اين سوال پيش مي آيد که آيا تنها راه برقراري تعادل در جامعه انقلاب بود؟ يا امکان گزينش راه هاي ديگر نيز وجود داشت؟ در جواب بايد گفت ساختار سياسي ايران چنان متصلب و انعطاف ناپذير مي‌نمود که راه را بر شيوه هاي ديگر مبارزه سياسي مسدود کرده بود، به عبارت ديگر پذيرش انقلاب به‌عنوان راهي براي برون شد از اوضاع ناپايدار آن دوران چندان اختياري نبوده است، و حتي با ترويج گروه هاي خاص همچون گروه هاي مسلح هم تحميل نشد، بلکه انقلاب مسيري بود که ساختار سياسي گذشته به‌عنوان تنها راه مقدر براي خروج از اوضاع نزد جامعه باقي گذاشت.

همچنين فراموش نکنيم که جو کلي حاکم بر جهان سوم در دهه شصت و هفتاد ميلادي دفاع از انقلاب و راه حل هاي خشونت آميز و حذفي بود. آثار اين جو در همه کشورها از جمله ايران کاملا مشهود بود، که در قسمت بعد به اين جو بيشتر پرداخته مي‌شود.

چرا اسلامي؟

براي پاسخ به اين پرسش که چرا انقلاب واقع شده صبغه و محتواي اسلامي به خود گرفت. مي بايد در ابتدا موضوع ديگري را عنوان کرد. به نظر نويسنده بدون درک از پارادايم (جو غالب) آن دوران نمي توان به پاسخ اين پرسش دست يافت. اگر به يک قرن قبل و اوايل دوران مشروطيت باز گرديم، پارادايم حاکم بر فضاي کلي انديشه، به نوعي غرب گرايي و پذيرش بدون چون و چراي مفاهيم، ارزشها و روش هاي غربي است، گرچه همه روشنفکران صدر مشروطه چنين جراتي را براي بيان نداشتند يا حتي چندان اعتقادي هم نداشتند که بگويند براي قرار گرفتن در مسير ترقي مي بايد از نوک سر تا نوک پا غربي شد، ولي به هر حال بيان آن حتي از جانب افراد معدودي، حکايت از وجود اين پارادايم در ميان کل روشنفکران و اهل نظر آن دوران مي‌کند.

تقريبا عموم مفاهيم و ارزش هاي غربي از اين دوران در جامعه ايران ريشه دواند، با اين وجود دوران و عصر طلايي غرب و سرمايه داري کلاسيک به پايان خود نزديک مي شد. جنگ جهاني اول و سپس حاکميت يافتن بلشويک ها در روسيه و بعد از آن جنگ جهاني و خانمان سوز دوم، در کنار افشاگري هايي که از تعديات غرب پيشرفته در مستعمرات و کشورهاي نيمه مستعمره انجام گرفت، سبب شد که پارادايم جديدي شکل بگيرد. ديگر، آزادي به معناي کلاسيک و ليبرال آن چندان مطلوبيتي نداشت، غرب وارد مرحله بحران توزيع به معناي برابري و عدالت شده بود، بنابراين آنچه که مطلوب مي‌نمود تحقق عدالت قبل يا حتي بدون آزادي ليبرال بود، و به همين دليل است که از اواسط حکومت رضاخان در ايران پارادايم ديگري، يعني سوسياليسم و کمونيسم ميان بخشي از روشنفکران رواج مي يابد و در مقابل طرفداران و مدافعان پارادايم قبلي رو به افول مي روند. اين فرايند تصوير کوچکتري است از آنچه که در غرب رخ داده است.

همزمان گرايش ديگري در ميان روشنفکران جهان سوم شروع به شکل گيري مي‌کند، و آن گرايش ملي گرايانه است، که به دليل مبارزات رهايي بخش از يوغ و سلطه استعمار در بسياري از کشورهاي تحت سلطه شاهد آن بوديم. اين گرايش نوع تعديل شده از دو گرايش قبلي است و هر کس که از هر کدام از دو گرايش و دو پارادايم رو برمي تافت، مي توانست جذب اين گرايش شود. با اين حال اين ويژگي بيشتر مختص کشورهاي جهان سوم بود و در ميان کشورهاي غربي چندان اهميتي نداشت.

ناتواني گرايش هاي ملي در تعريف مختصات روشن و پذيرفته شده و قابل درکي از خواسته ها و اهدافشان و نيز شکست عملي آنها در مقابله با قدرت هاي خارجي سبب افول اين نوع گرايش هاي جبهه اي شد. همچنين عملکرد حزب کمونيست شوروي و استالين در داخل آن کشور به همراه پشت پا زدن به انقلاب جهاني پرولتاريا هنگام تقابل با منافع روسيه، ضربه اوليه را به پارادايم چپ به مفهوم کمونيستي و روسي آن زد، و تز همزيستي مسالمت آميز خروشچف و جانشينان وي تقريبا رشد اين پارادايم را به نقطه پايان خود رساند، گرچه براي مدتي چين با حضور خود آن را تقويت کرد، ليکن با مرگ مائو و حتي قبل از آن اين داروي تقويتي نيز دوره درمانش به پايان رسيد.

به طور خلاصه مي توان گفت که پارادايم هاي ممکن و اصلي يکي پس از ديگري شکست خورده و به طور موقتي هم که شد از صحنه خارج شدند، تا اينکه يک پارادايم سلبي که از نفي پارادايم هاي قبلي (که ايجابي بودند) حاصل شده بود ظاهر شد. و اين پارادايم «بازگشت به خويشتن» بود که در ايران معناي «بازگشت به اسلام» از آن استنتاج شد.

اگر بخواهيم مصاديق اين گرايش ها را در داخل ايران جست وجو کنيم، در يک قرن قبل تقي زاده و امثال او در صدر مشروطه نمونه هاي بارز پارادايم اول هستند، مصاديق پارادايم چپ را مي توان در روشنفکران توده اي جست وجو کرد و در ميان گرايش ملي گرايانه، جبهه ملي و پان ايرانيست ها و امثالهم مثال مناسبي مي باشند.

با اين وجود مصاديقي هم وجود دارند که دو يا چند پارادايم را در طول زمان تجربه کرده اند، و در اين ميان مرحوم جلال آل ا حمد بهترين نمونه است.

وي که فرزند يک روحاني است و طبعا در محيط متناسب با روحانيت سنتي پرورش مي يابد، به محض بلوغ با اواخر دوران پارادايم آزادي و غرب مواجه و به سوي آن جذب مي‌شود، ديري نمي پايد که جذب پارادايم دوم مي‌شود و به عضويت حزب توده درمي آيد، پس از جدايي از آنها، همراه خليل ملکي مي‌شود که به نوعي جزو گرايش ملي و مصدقي است، و نمود نوشتاري اين تحولات در «خدمت و خيانت روشنفکران» است، ولي بالاخره به اين نيز بسنده نمي کند و «خسي در ميقات» مي‌شود و «بازگشت به خويش» مي‌کند. به طوري که حتي با رجوع به گذشته و مشروطيت، بيرق دفاع از مرحوم شيخ فضل الله را برمي دارد!

و اين نيست مگر از سلب گرايش هاي قبلي.

گرايش به فرهنگ و تفکر اسلامي چنان به صورت پارادايم غالب در ذيل گرايش «بازگشت به خويشتن» درآمده بود که بسياري از روشنفکران رژيم نيز بر آن تاکيد داشتند.

اينجا بود که هوشمندي فرهمند چون مرحوم امام امکان و فرصت آن را يافت که خود را به‌عنوان رهبر فکري و عملي و بلامنازع آن انقلاب مقدر نشان دهد، انقلابي که علت اصلي آن در ناکارکردي شدن اجزاي جامعه بود و گرايش مسلط بر آن از زاويه سلبي نسبت به پارادايم هاي قبلي، يعني اسلامي بود، در صورت پذيرش اين تحليل، احتمالا نسبت به اوضاع کنوني و تحليل وضع جاري کشور نيز تصوري متفاوت نسبت به قبل پيدا خواهد شد.

در پايان ذکر اين نکته ضروري است که نويسنده اذعان دارد تحليل فوق صرفا از زاويه خاصي به مساله نگريسته شده است و طبعا اين تحليل نافي بررسي هاي ديگري که از زواياي غير آن نسبت به انقلاب انجام شده نيست.

کوهن، پارادايم را چنين تعريف مي‌کند: «پارادايم معرف مجموعه عقايد و ارزش هاي شناخته شده، و تکنيک هايي که براي اعضاي يک گروه مشخص، عادي شده، مي باشد.»

عباس عبدي

برگرفته از : ido.ir
تعداد بازديد:673 آخرين تغييرات:94/11/18
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر