پنج شنبه 23 آذر 1396 - 25 ربيع الاول 1439 - 14 دسامبر 2017
صفحه اصلي/مقالات

اهداف ششگانه مامون از دعوت امام(ع) به خراسان

fiogf49gjkf0d

اهداف ششگانه مامون از دعوت امام(ع) به خراسان

امام رضا (ع) با چه سياست ها و تدابيري مامون را ناکام گذاشت؟

هنگامي که موسي بن جعفر پس از سال ها حبس در زندان هاروني مسموم و شهيد شد، در قلمرو وسيع سلطنت عباسي، اختناقي کامل حکم فرما بود. در آن فضاي گرفته که به گفته يکي از ياران علي بن موسي(ع): «از شمشير هارون خون مي چکيد» (الکافي، ج 8، ص 257)، بزرگ ترين هنر امام معصوم و بزرگوار ما آن بود که توانست درخت تشيّع را از گزند توفانِ حادثه به سلامت بدارد و از پراکندگي و دل سردي يارانِ پدر بزرگوار مانع شود. با شيوه تقيّه آميزِ شگفت آوري جان خود را که محور و روح جمعيت شيعيان بود حفظ کرد و در دوران قدرت مقتدرين خلفاي بني عباس و در دوران استقرار و ثبات کامل آن رژيم، مبارزات عميق امامت را ادامه داد. تاريخ نتوانسته است ترسيم روشني از دوران ده ساله زندگي امام هشتم در زمان هارون و بعد از او در دوران پنج ساله جنگ هاي داخلي ميان خراسان و بغداد به ما ارائه کند، اما به تدبّر مي توان فهميد که امام هشتم در اين دوران همان مبارزه درازمدت اهل بيت را که در همه اعصارِ بعد از عاشورا استمرار داشته، با همان جهت گيري و همان اهداف ادامه مي داده است.
هنگامي که مأمون در سال صد و نود و هشت از جنگِ قدرت با امين فراغت يافت و خلافت بي منازع را به چنگ آورد، يکي از اولين تدابير او حل مشکل علويان و مبارزات تشيع بود. او براي اين منظور، تجربه همه خلفاي سلفِ خود را پيش چشم داشت. تجربه اي که نمايشگر قدرت و وسعت و عمق روزافزون آن نهضت و ناتواني دستگاه هاي قدرت از ريشه کن کردن و حتي متوقف و محدود کردن آن بود. او مي ديد که سَطوَت و حشمت هاروني حتي با به بند کشيدن طولاني و بالاخره مسموم کردن امام هفتم در زندان هم نتوانست از شورش ها و مبارزات سياسي، نظامي، تبليغاتي و فکري شيعيان مانع شود. او اينک در حالي که از اقتدار پدر و پيشينيان خود نيز برخوردار نبود و به علاوه بر اثر جنگ هاي داخلي ميان بني عباس، سلطنت عباسي را در تهديد مشکلات بزرگي مشاهده مي کرد، بي شک لازم بود به خطر نهضت علويات به چشم جدي تري بنگرد.
اهداف ششگانه مامون از دعوت امام(ع) به خراسان
شايد مأمون در ارزيابي خطر شيعيان براي دستگاه خود واقع بينانه فکر مي کرد. گمان زياد بر اين است که فاصله پانزده ساله بعد از شهادت امام هفتم تا آن روز و به‌ويژه فرصت پنج ساله جنگ هاي داخلي، جريان تشيع را از آمادگي بيشتري براي برافراشتن پرچم حکومت علوي برخوردار ساخته بود.
مأمون اين خطر را زيرکانه حدس زد و درصدد مقابله با آن برآمد و به دنباله همين ارزيابي و تشخيص بود که ماجراي دعوت امام هشتم از مدينه به خراسان و پيشنهاد الزامي وليعهدي به آن حضرت پيش آمد و اين حادثه که در همه دوران طولاني امامت کم نظير و يا در نوع خود بي نظير بود تحقق يافت.
اکنون جاي آن است که به اختصار، حادثه وليعهدي را مورد مطالعه قرار دهيم. در اين حادثه امام هشتم علي بن موسي الرضا در برابر يک تجربه تاريخي عظيم قرار گرفت و در معرض يک نبرد پنهاني سياسي که پيروزي يا ناکامي آن مي توانست سرنوشت تشيع را رقم بزند، واقع شد. در اين نبرد، رقيب که ابتکار عمل را به دست داشت و با همه امکانات به ميدان آمده بود، مأمون بود. مأمون با هوشي سرشار و تدبيري قوي و فهم و درايتي بي سابقه قدم در ميداني نهاد که اگر پيروز مي شد و اگر مي توانست آنچنان که برنامه ريزي کرده بود کار را به انجام برساند، يقيناً به هدفي دست مي يافت که از سال چهل هجري يعني از شهادت علي بن ابي طالب هيچ يک از خلفاي اموي و عباسي با وجود تلاش خود نتوانسته بودند به آن دست يابند، يعني مي توانست درخت تشيع را ريشه کن کند و جريان معارضي را که همواره همچون خاري در چشم سردمداران خلافت هاي طاغوتي فرو رفته بود، به کلي نابود سازد.
اما امام هشتم با تدبيري الهي بر مأمون فائق آمد و او را در ميدان نبرد سياسي اي که خود به وجود آورده بود، به طور کامل شکست داد. و نه فقط تشيع، ضعيف يا ريشه کن نشد بلکه حتي سال دويست و يک هجري، يعني سال ولايتعهدي آن حضرت، يکي از پربرکت ترين سال هاي تاريخ تشيع شد و نفَس تازه اي در مبارزات علويان دميده شد. و اين همه به برکت تدبير الهي امام هشتم و شيوه حکيمانه اي بود که آن امام معصوم در اين آزمايش بزرگ از خويشتن نشان داد.
براي اينکه پرتوي بر سيماي اين حادثه عجيب افکنده شود به تشريح کوتاهي از تدبير مأمون و تدبير امام در اين حادثه مي پردازيم.
اهداف ششگانه مامون از دعوت امام(ع) به خراسان
مأمون از دعوت امام هشتم به خراسان چند مقصود عمده را تعقيب مي کرد:

اولين و مهمترينِ آنها، تبديل صحنه مبارزات حادّ انقلابي شيعيان به عرصه فعاليت سياسي آرام و بي خطر بود. همانطور که گفتم شيعيان در پوشش تقيّه، مبارزاتي خستگي ناپذير و تمام نشدني داشتند، اين مبارزات که با دو ويژگي همراه بود، تأثير توصيف ناپذيري در بر هم زدن بساط خلافت داشت، آن دو ويژگي، يکي مظلوميت بود و ديگري قداست.
شيعيان با اتکاي به اين دو عاملِ نفوذ، انديشه شيعي را که همان تفسير و تبيين اسلام از ديدگاه ائمه اهل بيت است، به زواياي دل و ذهن مخاطبين خود مي رساندند و هر کسي را که از اندک آمادگي برخوردار بود به آن طرز فکر متمايل و يا مؤمن مي ساختند و چنين بود که دايره تشيع، روز به روز در دنياي اسلام گسترش مي يافت. و همان مظلوميت و قداست بود که با پشتوانه تفکر شيعي، اينجا و آنجا در همه دوران ها قيام هاي مسلحانه و حرکات شورش گرانه را ضد دستگاه هاي خلافت سازماندهي مي کرد.
مأمون مي خواست يکباره آن خفا و استتار را از اين جمع مبارز بگيرد و امام را از ميدان مبارزه انقلابي به ميدان سياست بکشاند و بدين وسيله کارايي نهضت تشيّع را که بر اثر همان استتار و اختفا روز به روز افزايش يافته بود به صفر برساند. با اين کار، مأمون آن دو ويژگي مؤثر و نافذ را نيز از گروه علويان مي گرفت. زيرا جمعي که رهبرشان فرد ممتاز دستگاه خلافت و وليعهدِ پادشاه مطلق العنان وقت و متصرف در امور کشور است، نه مظلوم است و نه آنچنان مقدس. اين تدبير مي توانست فکر شيعي را هم در رديف بقيه عقايد و افکاري که در جامعه طرفداراني داشت قرار دهد و آن را از حدّ يک تفکر مخالف دستگاه که اگرچه از نظر دستگاه ها، ممنوع و مبغوض است، از نظر مردم به خصوص ضُعفا، پرجاذبه و استفهام برانگيز است، خارج سازد.
دوم تخطئه (خطاکار خواندن، نسبت نادرست به کسي دادن) مدّعاي تشيع مبني بر غاصبانه بودن خلافت هاي اموي و عباسي و مشروعيت دادن به اين خلافت ها بود. مأمون با اين کار به همه شيعيان، مُزوّرانه (با دو رويي) ثابت مي کرد که ادعاي غاصبانه و نامشروع بودن خلافت هاي مسلط که همواره جزو اصول اعتقادي شيعه به حساب مي رفته يک حرف بي پايه و ناشي از ضعف و عقده هاي حقارت بوده است، چه اگر خلافت هاي ديگران نامشروع و جابرانه بود خلافت مأمون هم که جانشين آنهاست مي بايد نامشروع و غاصبانه باشد، و چون علي بن موسي الرضا با ورود در آن دستگاه و قبول جانشيني مأمون، او را قانوني و مشروع دانسته پس بايد بقيه خلفا هم از مشروعيت برخوردار بوده باشند و اين نقض همه ادعاهاي شيعيان است. با اين کار نه فقط مأمون از علي بن موسي الرضا بر مشروعيت حکومت خود و گذشتگانش اعتراف مي گرفت بلکه يکي از ارکان اعتقادي تشيع را که همان ظالمانه بودن پايه حکومت هاي قبلي است نيز در هم مي کوبيد.
علاوه بر اين، ادعاي ديگر شيعيان مبني بر زهد و پارسايي و بي اعتنايي ائمه به دنيا نيز با اين کار نقض مي شد، و چنين وانمود مي شد که آن حضرت فقط در شرايطي که به دنيا دسترسي نداشته اند نسبت به آن زهد مي ورزيدند و اکنون که درهاي بهشت دنيا به روي ايشان باز شد، به سوي آن شتافتند و مثل ديگران خود را از آن مغتنم کردند.
سوم اينکه مأمون با اين کار، امام را که همواره يک کانون معارضه و مبارزه بود در کنترل دستگاه هاي خود قرار مي داد و به جز خودِ آن حضرت، همه سران و گردنکشان و سلحشوران علوي را نيز در سيطره خود در مي آورد، و اين موفقيتي بود که هرگز هيچيک از اسلاف مأمون چه بني اميه و چه بني عباس بر آن دست نيافته بودند.
چهارم اينکه امام را که يک عنصر مردمي و قبله اميدها و مرجع سوال ها و شکوه ها بود در محاصره مأموران حکومت قرار مي داد و رفته رفته رنگ مردمي بودن را از او مي زدود و ميان او و مردم و سپس ميان او و عواطف و محبت هاي مردم فاصله مي افکند.
اهداف ششگانه مامون از دعوت امام(ع) به خراسان
هدف پنجم اين بود که با اين کار براي خود وجهه و حيثيتي معنوي کسب مي کرد، طبيعي بود که در دنياي آن روز همه او را بر اينکه فرزندي از پيغمبر و شخصيت مقدس و معنوي را به وليعهدي خود برگزيده و برادران و فرزندان خود را از اين امتياز محروم ساخته است ستايش کنند و هميشه چنين است که نزديکي دين داران به دنياطلبان از آبروي دين داران مي کاهد و بر آبروي دنياطلبان مي افزايد.
ششم آنکه در پندار مأمون، امام با اين کار به يک توجيه گر دستگاه خلافت بدل مي گشت، بديهي است شخصي در حدّ علمي و تقوايي امام با آن حيثيت و حرمت بي نظيري که وي به‌عنوان فرزند پيامبر در چشم همگان داشت، اگر نقش توجيه حوادث را در دستگاه حکومت بر عهده مي گرفت، هيچ نغمه مخالفي نمي توانست خدشه اي بر حيثيت آن دستگاه وارد سازد، اين همان حصار مَنيعي (بلند، استوار) بود که مي توانست همه خطاها و زشتي هاي دستگاه خلافت را از چشم ها پوشيده بدارد.
به جز اينها هدف هاي ديگري نيز براي مأمون متصور بود.

 

چنان که مشاهده مي‌شود اين تدبير به قدري پيچيده و عميق است که يقيناً هيچکس جز مأمون نمي توانست آن را به خوبي هدايت کند و بدين جهت بود که دوستان و نزديکان مأمون از ابعاد و جوانب آن بي خبر بودند. از برخي گزارش هاي تاريخي چنين بر مي آيد که حتي فضل بن سهل وزير و فرمانده کل و مقرب ترين فرد دستگاه خلافت نيز از حقيقت و محتواي اين سياست، بي خبر بوده است. مأمون حتي براي اينکه هيچگونه ضربه اي بر هدف هاي وي از اين حرکت پيچيده وارد نيايد داستان هاي جعلي براي علت و انگيزه اين اقدام مي ساخت و به اين و آن مي گفت.
حقاً بايد گفت سياست مأمون از پختگي و عمق بي نظيري برخوردار بود، اما آن سوي ديگرِ اين صحنه نبرد، امام علي بن موسي الرضا است و همين است که علي رغم زيرکي شيطنت آميز مأمون، تدبير پخته و همه جانبه او را به حرکتي بي اثر و بازيچه اي کودکانه بدل مي‌کند. مأمون با قبول آن همه زحمت و با وجود سرمايه گذاري عظيمي که در اين راه کرد از اين عمل نه تنها طَرفي برنَبست (بهره اي نبرد) بلکه سياست او به سياستي بر ضد او بدل شد. تيري که با آن، اعتبار و حيثيت و مدّعاهاي امام علي بن موسي الرضا را هدف گرفته بود، خودِ او را آماج قرار داد، به طوري که بعد از گذشت مدتي کوتاه ناگزير شد همه تدابير گذشته خود را کأن لم يکن (گويي هرگز وجود نداشته است) شمرده، بالاخره همان شيوه اي را در برابر امام در پيش بگيرد که همه گذشتگانش در پيش گرفته بودند يعني «قتل»، و مأمون که در آرزوي چهره قداست مآبِ خليفه اي موجه و مقدس و خردمند، اينهمه تلاش کرده بود سرانجام در همان مَزبله اي (زباله دان، جاي ريختن زباله) که همه خلفاي پيش از او در آن سقوط کرده بودند، يعني فساد و فحشا و عيش و عشرت توأم با ظلم و کبر، فروغلتيد.
دريده شدن پرده رياي مأمون در زندگي پانزده ساله او پس از حادثه وليعهدي را در ده ها نمونه مي توان مشاهده کرد که از جمله به خدمت گرفتن قاضي القضاتي فاسق و فاجر و عياش همچون يحيي بن اَکثم و همنشيني و مجالست با عموي خواننده و خنياگرش ابراهيم بن مهدي، و آراستن بساط عيش و نوش و پرده دري در دارالخلافه او در بغداد است.
اکنون به تشريح سياست ها و تدابير امام علي بن موسي الرضا در اين حادثه مي پردازيم.

 

1- هنگامي که امام را از مدينه به خراسان دعوت کردند آن حضرت فضاي مدينه را از کراهت و نارضايي خود پر کرد، به طوري که همه کس در پيرامون امام يقين کردند که مأمون با نيت سوء، حضرت را از وطن خود دور مي‌کند. امام بدبيني خود به مأمون را با هر زبانِ ممکن به همه گوش ها رساند. در وداع با حرم پيغمبر، در وداع با خانواده اش هنگام خروج از مدينه، در طواف کعبه که براي وداع انجام مي داد، با گفتار و رفتار، با زبان دعا و زبان اشک، بر همه ثابت کرد که اين سفر، سفر مرگ اوست. همه کساني که بايد طبق انتظار مأمون نسبت به او خوش بين و نسبت به امام به خاطر پذيرشِ پيشنهاد او بدبين مي شدند، در اولين لحظات اين سفر دلشان از کينه مأمون که امام عزيزشان را اينطور ظالمانه از آنان جدا مي کرد و به قتلگاه مي برد لبريز شد.
اهداف ششگانه مامون از دعوت امام(ع) به خراسان
2- هنگامي که در مرو پيشنهاد ولايتعهدي آن حضرت مطرح شد، حضرت به شدت استنکاف کردند و تا وقتي مأمون صريحاً آن حضرت را تهديد به قتل نکرد، آن را نپذيرفتند. اين مطلب همه جا پيچيد که علي بن موسي الرضا وليعهدي و پيش از آن خلافت را که مأمون به او با اصرار پيشنهاد کرده بود نپذيرفته است. دست اندرکاران امور که به ظرافتِ تدبير مأمون واقف نبودند ناشيانه عدم قبولِ امام را همه جا منتشر کردند، حتي فضل بن سهل در جمعي از کارگزاران و مأموران حکومت گفت من هرگز خلافت را چنين خوار نديده ام، امير المؤمنين آن را به علي بن موسي الرضا تقديم مي‌کند و علي بن موسي دستِ رد به سينه او مي زند. (الارشاد في معرفه حجج الله علي العباد، ج 2، ص 260)
خود امام از هر فرصتي، اجباري بودن اين منصب را به گوش اين و آن مي رساند، همواره مي گفت من تهديد به قتل شدم تا وليعهدي را قبول کردم. طبيعي بود که اين سخن همچون عجيب ترين پديده سياسي، دهان به دهان و شهر به شهر پراکنده شود و همه آفاق اسلام در آن روز يا بعدها بفهمند که در همان زمان که کسي مثل مأمون فقط به دليل آنکه از وليعهدي برادرش امين عزل شده است به جنگي چند ساله دست مي زند و هزاران نفر از جمله برادرش امين را به خاطر آن به قتل مي رساند و سر برادرش را از روي خشم شهر به شهر مي گرداند، کسي مثل علي بن موسي الرضا پيدا مي‌شود که به وليعهدي با بي اعتنايي نگاه مي‌کند و آن را جز با کراهت و در صورت تهديد به قتل نمي پذيرد. مقايسه اي که از اين رهگذر ميان امام علي بن موسي الرضا و مأمون عباسي در ذهن ها نقش مي بست، درست عکس آن چيزي را نتيجه مي داد که مأمون به خاطر آن، اين سرمايه گذاري را کرده بود.
3- با اين همه علي بن موسي الرضا فقط بدين شرط وليعهدي را پذيرفت که در هيچ يک از شئون حکومت دخالت نکند و به جنگ و صلح و عزل و نصب و تدبير امور نپردازد و مأمون که فکر مي کرد فعلاً در شروع کار، اين شرط قابل تحمل است و بعدها به تدريج مي توان امام را به صحنه فعاليت هاي خلافتي کشانيد، اين شرط را از آن حضرت قبول کرد. روشن است که با تحقق اين شرط، نقشه مأمون نقش بر آب مي شد و بيشترين هدف هاي او نابرآورده مي گشت. امام در همان حال که نام وليعهد داشت و قهراً از امکانات دستاه خلافت نيز برخوردار مي بود چهره اي به خود مي گرفت که گويي با دستگاه خلافت، مخالف و به آن معترض است، نه امري، نه نهي اي، نه تصدي مسئوليتي، نه قبول شغلي، نه دفاعي از حکومت و طبعاً نه هيچگونه توجيهي براي کارهاي آن دستگاه. روشن است که عضوي در دستگاه حکومت که چنين با اختيار و اراده خود، از همه مسئوليت ها کناره مي گيرد نمي تواند نسبت به آن دستگاه صميمي و طرفدار باشد. مأمون به خوبي اين نقيصه را حس مي کرد و لذا پس از آنکه کار وليعهدي انجام گرفت بارها در صدد بر آمد امام را بر خلاف تعهد قبلي با لطائفُ الحِيَل (تدبيرها و چاره جويي هاي زيرکانه) به مشاغل خلافتي بکشاند و سياست مبارزه منفيِ امام را نقض کند، اما هر دفعه امام هشيارانه نقشه او را خنثي مي کرد.
يک نمونه همان است که مُعمَّر بن خَلّاد از خود امام هشتم نقل مي‌کند که مأمون به امام مي‌گويد اگر ممکن است به کساني که از او حرف شنوي دارند در باب مناطقي که اوضاع آن پريشان است چيزي بنويس و امام استنکاف مي‌کند و قرار قبلي که همان عدم دخالت مطلق است را به يادش مي آورد. نمونه بسيار مهم و جالب ديگر ماجراي نماز عيد است که مأمون به اين بهانه «که مردم قدر تو را بشناسند و دل هاي آنان آرام گيرد» امام را به امامت نماز عيد دعوت مي‌کند. امام استنکاف مي‌کند و پس از اينکه مأمون اصرار را به نهايت مي رساند، امام به اين شرط قبول مي‌کند که نماز را به شيوه پيغمبر و علي بن ابي طالب به جا آورد و آنگاه امام از اين فرصت چنان بهره اي مي گيرد که مأمون را از اصرار خود پشيمان مي سازد و امام را از نيمه راه نماز بر مي گرداند، يعني به ناچار ضربه ديگري بر ظاهر رياکارانه دستگاه خود وارد مي سازد. (الارشاد المفيد، ترجمه رسولي محلاتي، ج 2، ص 257 و 258)
4- اما بهره برداري اصلي امام از اين ماجرا بسي از اينها مهمتر است. امام با قبول وليعهدي، دست به حرکتي مي زند که در تاريخ زندگي ائمه پس از پايان خلافت اهل بيت در سال چهلم هجري تا آن روز و تا آخر دوران خلافت بي نظير بوده است و آن برملا کردن داعيه امامت شيعي در سطح عظيم اسلام و دريدن پرده غليظ تقيّه و رساندن پيام تشيع به گوش همه مسلمان هاست. تريبون عظيم خلافت در اختيار امام قرار گرفت و امام در آن، سخناني را که در طول يکصد و پنجاه سال جز در خفا و با تقيّه و به خصيصين (افراد بسيار خاص) و ياران نزديک گفته نشده بود به صداي بلند فرياد کرد و با استفاده از امکانات معمولي آن زمان که جز در اختيار خلفا و نزديکان درجه يک آنها قرار نمي گرفت، آن را به گوش همه رساند.
مناظرات امام در مجمع علما و در محضر مأمون که در آن قوي ترين استدلال هاي امامت را بيان فرموده است، نامه «جوامع الشريعه» که در آن همه رئوس مطالب عقيدتي و فقهي شيعي را براي فضل بن سهل نوشته است، حديث معروف امامت که در مرو براي عبدالعزيز بن مسلم بيان کرده است، قصايد فراواني که در مدح آن حضرت به مناسبت ولايتعهدي سروده شده و برخي از آن مانند قصيده دِعبِل و أبونُواس هميشه در شمار قصايد برجسته عربي به شمار رفته است، نمايشگر اين موفقيت عظيم امام است.
در آن سال در مدينه و شايد در بسياري از آفاق اسلامي هنگامي که خبر ولايتعهدي علي بن موسي الرضا رسيد در خطبه فضائل اهل بيت بر زبان رانده شد. اهل بيت پيغمبر که هفتاد سال علناً بر منبرها دشنام داده شدند و سال هاي متمادي ديگر کسي جرأت بر زبان آوردن فضايل آنها را نداشت، اکنون همه جا به عظمت و نيکي ياد شدند، دوستان آنان از اين حادثه روحيه و قوت قلب گرفتند، بي خبر ها و بي تفاوت ها با آن آشنا شدند و به آن گرايش يافتند و دشمنان سوگند خورده احساس ضعف و شکست کردند، محدثين و متفکرين شيعه معارفي را که تا آن روز جز در خلوت نمي شد به زبان آورد، در جلسات درسي بزرگ و مجامع عمومي بر زبان راندند.
5- در حالي که مأمون امام را جدا از مردم مي پسنديد و اين جدايي را در نهايت وسيله اي براي قطع رابطه معنوي و عاطفي ميان امام و مردم مي خواست، امام در هر فرصتي خود را در معرض ارتباط با مردم قرار مي داد، با اينکه مأمون آگاهانه مسير حرکت امام از مدينه تا مرو را به طرزي انتخاب کرده بود که شهر هاي معروف به محبت اهل بيت مانند کوفه و قم در سر راه قرار نگيرند. امام در همان مسير تعيين شده، از هر فرصتي براي ايجاد رابطه جديدي ميان خود و مردم استفاده کرد. در اهواز آيات امامت را نشان داد، در بصره خود را در معرض محبت دل هايي که با او نامهربان بودند قرار داد، در نيشابور حديث «سلسله الذهب» را براي هميشه به يادگار گذاشت و علاوه بر آن نشانه هاي معجزه آساي ديگري نيز آشکار ساخت و در جابه جاي اين سفر طولاني فرصت ارشاد مردم را مغتنم شمرد، در مرو که سر منزل اصلي و اقامتگاه خلافت بود هم هرگاه فرصتي دست داد حصارهاي دستگاه حکومت را براي حضور در انبوه جمعيت مردم شکافت.
اهداف ششگانه مامون از دعوت امام(ع) به خراسان
6- نه تنها سرجنبانان تشيع از سوي امام به سکوت و سازش تشويق نشدند بلکه قراين حاکي از آن است که وضع جديد امام موجب دلگرمي آنان شد و شورشگراني که بيشترين دوران هاي عمر خود را در کوه هاي صعب العبور و آبادي هاي دوردست و با سختي و دشواري مي گذراندند با حمايت امام علي بن موسي الرضا حتي مورد احترام و تجليل کارگزاران حکومت در شهرهاي مختلف نيز قرار گرفتند. شاعر ناسازگار و تند زباني چون دعبل که هرگز به هيچ خليفه و وزير و اميري روي خوش نشان نداده و در دستگاه آنان رحل اقامت نيفکنده بود و هيچکس از سرجنبانان خلافت از تيزي زبان او مصون نمانده بود و به همين دليل هميشه مورد تعقيب و تفتيش دستگاه هاي دولتي به سر مي برد و ساليان دراز، دارِ (محل سکونت، خانه) خود را بر دوش خود حمل مي کرد و ميان شهرها و آبادي ها سرگردان و فراري مي گذرانيد، توانست به حضور امام و مقتداي محبوب خود برسد و معروف ترين و شيواترين قصيده خود را که ادعانامه نهضت علوي بر ضد دستگاه هاي خلافت اموي و عباسي است براي آن حضرت بسرايد و شعر او در زماني کوتاه به همه اقطار عالم اسلام برسد، به طوري که در بازگشت از محضر امام آن را از زبان رئيس راهزنان ميان راه بشنود. اکنون بار ديگر نگاهي بر وضع کلي صحنه اين نبردِ پنهاني که مأمون آن را به ابتکار خود آراسته و امام علي بن موسي را با انگيزه هايي که اشاره شد به آن ميدان کشانده بود مي افکنيم.
يک سال پس از اعلام وليعهدي وضعيت چنين است.

 

مأمون، علي بن موسي را از امکانات و حرمت بي حدّ و مرز برخوردار کرده است، اما همه مي دانند که اين وليعهد عالي مقام در هيچ يک از کارهاي دولتي يا حکومتي دخالت نمي کند و به ميل خود از هر آنچه به دستگاه خلافت مربوط مي‌شود روگردان است و همه مي دانند که او وليعهدي را به همين شرط که به هيچ کار دست نزند قبول کرده است.
مأمون چه در متن فرمان ولايتعهدي و چه در گفته ها و اظهاراتِ ديگر، او را به فضل و تقوا و نسَبِ رفيع و مقام علمي منيع ستوده است و او اکنون در چشم آن مردمي که برخي از او فقط نامي شنيده و جمعي به همين اندازه ام او را نشناخته و شايد گروهي بغض او را همواره در دل پرورانده بودند، به‌عنوان يک چهره درخور تعظيم و تجليل و يک انسان شايسته خلافت که از خليفه به سال و علم و تقوي و خويشي با پيغمبر، بزرگ تر و شايسته تر است شناخته اند.
مأمون نه تنها با حضور او نتوانسته معارضان شيعي خود را به خود خوش بين و دست و زبانِ تند آنان را از خود و خلافت خود منصرف سازد بلکه حتي علي بن موسي مايه امان و اطمينان و تقويت روحيه آنان نيز شده است، در مدينه و مکه و ديگر اقطار مهم اسلامي نه فقط نام علي بن موسي به تهمت حرص به دنيا و عشق به مقام و منصب از رونق نيفتاده بلکه حشمت ظاهري بر عزت معنوي او افزوده شده و زبان ستايشگران پس از ده ها سال به فضل و رتبه معنويِ پدران مظلوم و معصوم او گشوده شده است. کوتاه سخن آنکه مأمون در اين قمار بزرگ نه تنها چيزي به دست نياورده که بسياري چيزها را از دست داده و در انتظار است که بقيه را نيز از دست بدهد. اينجا بود که مأمون احساس شکست و خسران کرد و در صدد برآمد که خطاي فاحش خود را جبران کند و خود را محتاج آن ديد که پس از اينهمه سرمايه گذاري سرانجام براي مقابله با دشمنان آشتي ناپذير دستگاه هاي خلافت يعني ائمه اهل بيت(ع) به همان شيوه اي متوسل شود که هميشه گذشتگان ظالم و فاجر او متوسل شده بودند، يعني قتل.
بديهي است قتل امام هشتم پس از چنان موقعيت ممتاز به آساني ميسور نبود. قراين نشان مي دهد که مأمون پيش از اقدام قطعي خود براي به شهادت رساندن امام به کارهاي ديگري دست زده است که شايد بتواند اين آخرين علاج را آسانتر به کار برد، شايعه پراکني و نقل سخنان دروغ از قول امام از جمله اين تدابير است. به گمان زياد اينکه ناگهان در مرو شايع شد که علي بن موسي همه مردم را بردگان خود مي داند جز با دست اندرکاري عمّال مأمون ممکن نبود
هنگامي که ابي الصَّلت اين خبر را براي امام آورد، حضرت فرمود: «بار الاها، اي پديدآورنده آسمان ها و زمين، تو شاهدي که نه من و نه هيچ يک از پدرانم هرگز چنين سخني نگفته ايم و اين يکي از همان ستم هايي است که از سوي اينان به ما مي‌شود.»
تشکيل مجالس مناظره با هر آن کسي که کمتر اميدي به غلبه او بر امام مي رفت نيز از جمله همين تدابير است. هنگامي که امام، مناظره کنندگان اديان و مذاهب مختلف را در بحث عمومي خود منکوب کرد و آوازه دانش و حجت قاطعش در همه جا پيچيد، مأمون در صدد بر آمد که هر متکلم و اهل مجادله اي را به مجلس مناظره با امام بکشاند، شايد يک نفر در اين بين بتواند امام را مجاب کند. البته چنان که مي دانيم هرچه تشکيل مناظرات ادامه مي يافت قدرت علمي امام آشکارتر مي شد و مأمون از تأثير اين وسيله نوميدتر.
بنابر روايات، يک يا دو بار توطئه قتل امام به وسيله نوکران و ايادي خود را ريخت و يک بار هم حضرت را در سرخس به زندان افکند، اما اين شيوه ها هم نتيجه اي جز جلب اعتقاد همان دست اندر کاران به رتبه معنوي امام را به بار نياورد، و مأمون درمانده تر و خشمگين تر شد. در آخر چاره اي جز آن نيافت که به دست خود و بدون هيچگونه واسطه اي امام را مسموم کند و همين کار را کرد و در ماه صفر دويست و سه هجري يعني قريب دو سال پس از آوردن آن حضرت از مدينه به خراسان و يک سال و اندي پس از صدور فرمان وليعهدي به نام آن حضرت، دست خود را به جنايت بزرگ و فراموش نشدنيِ قتل امام آلود.
اين گذري بر يکي از فصل هاي عمده زندگي نامه سياسي 250 ساله ائمه اهل بيت(ع) بود که اميد است محققان و انديشمندان و کاوشگران تاريخِ قرن هاي اوليه اسلام همت بر تنقيح (پاک و اصلاح کردن چيزي از زوايد و عيوب) و تشريح و تحقيق هرچه بيشتر آن بگمارند.
1363/05/18
منبع مقاله: کتاب انسان 250 ساله، بيانات مقام معظم رهبري درباره‌ي زندگي سياسي - مبارزاتي ائمه معصومين عليهم السلام

تعداد بازديد:257 آخرين تغييرات:95/09/13
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر