دوشنبه 2 مرداد 1396 - 30 شوال 1438 - 24 ژولاي 2017
صفحه اصلي/مقالات

فضایل و کرامات حضرت عبدالعظیم حسنی

فضايل و کرامات حضرت عبدالعظيم حسني

فضايل و کرامات حضرت عبد العظيم حسني


فضايل حضرت عبد العظيم حسني از زبان معصومين
1- صاحب بن عباد در رساله خود گفته: ابو حماد رازي گويد: خدمت حضرت هادي عليه السّلام رسيدم و از آن جناب مسائلي پرسيدم، هنگامي که اراده کردم از محضر مقدّسش بيرون شوم فرمود: هرگاه مشکلاتي برايت پيش آمد کرد، آنها را ازعبد العظيم حسني بپرس، و سلام مرا هم به او برسان.

2- در امالي صدوق در ضمن حديث «عرض دين» آمده وقتي که حضرت عبد العظيم خدمت امام هادي عليه السّلام مشرّف شد و عقايد خود را اظهار نمود، امام فرمود: تو از دوستان حقيقي ما هستي.

3- ابو نصر بخاري ضمن حالات فرزندان امام مجتبي عليه السّلام از ابوعلي محمّد بن همام از حضرت امام حسن عسکري عليه السّلام روايت کرده که در نزد آن جناب از عبد العظيم حسني صحبت به ميان آمد، فرمود: اگر عبد العظيم نبود مي گفتيم علي بن حسن بن زيد بن حسن فرزندي از خود باقي نگذاشته.

4- ابن قولويه در کامل الزّيارات(باب 107 صفحه 324) از عليّ ابن حسين ابن موسي بن بابويه و او از محمّد ابن يحيي اشعري عطار قمي روايت کرده يکي از اهالي ري گفت بر حضرت ابوالحسن العسکري امام هادي عليه السّلام وارد شدم آن جناب از من پرسيد کجا بودي؟ عرض کردم به زيارت سيّد الشهدا عليه السّلام رفته بودم آن حضرت فرمود بدان و آگاه باش اگر قبر عبدالعظيم حسني عليه السّلام را که در نزد شماست زيارت کرده بودي مثل آنست که حضرت حسين ابن عليرا در کربلا زيارت کرده باشي.

حضرت عبد العظيم در محضر چهار امام پيش از اين متذکّر شديم که شيخ ابوجعفر طوسي در رجال خود او را جزء اصحاب حضرت هادي و عسکري عليهما السّلام ذکر کرده، اين مطلب که اکنون در رجال شيخ موجود است قطعاً اشتباه شده زيرا عبد العظيم راوي حضرت رضا و جواد عليهما السّلام نيز بوده و گويا نسخه هاي رجال مغلوط و در آنها تصرفات و اشتباه کاري هايي شده است، ما اکنون اين موضوع را ذيلاً تشريح نموده و روشن خواهيم ساخت.

اوّلاً – طبق حديثي که در اختصاص شيخ مفيد نقل شده حضرت عبد العظيم محضر مبارک حضرت رضا عليه السّلام را درک کرده و از وي روايت ميکند، از اين حديث پيداست که وي مورد علاقه و اطمينان آن بزرگوار بوده و نهايت احترام و موقعيت را در نزد آن جناب داشته، از لحن اين روايت معلوم است که عبد العظيم در اين موقع که در خدمت امام عليه السّلام بوده مرد موقر و جا افتاده اي بوده، و حضرت رضا اعتماد کاملي به او داشته، ما اين روايت را که متضمن پيام آنحضرت براي شيعيان است در باب اخبار حضرت عبد العظيم آورده ايم مراجعه شود.

ثانياً – حضرت عبد العظيم راوي هشام بن حکم است و روايت او در کافي از هشام آمده و هشام هم در سال 198 وفات نموده – يعني قبل از حضرت رضا عليه السّلام از دنيا رفته – اين هم مؤيد است که عبد العظيم در زمان امام رضا زندگي ميکرده و در عداد روات حديث و مشايخ بوده است.


ثالثاً – عبد العظيم حسني از راويان حضرت جواد است و اخبار فراواني از اين بزرگوار روايت کرده است و روايات او را از آنجناب در باب خود آورده ايم، و همچنين از حضرت هادي هم احاديث بسياري را نقل کرده است.

رابعاً – او در زمان حضرت عسکري در قيد حيات نبوده و روايت معروف که در باب فضيلت زيارت او نقل شده صريح است که وي از دنيا رفته بوده است.

خامساً – در ميان اخبار و روايات حضرت عبد العظيم حديثي از حضرت امام حسن عسکري وجود ندارد و اگر او خدمت آنجناب رسيده بود قطعاً از او روايت و حديثي نقل مي کرد.

به طوريکه قبلاً يادآوري کرديم نسخه هاي رجال شيخ با يکديگر اختلاف دارند، در بعضي از نسخه ها از حضرت امام حسن عسکري ذکري بميان نيامده و بجاي او از حضرت جواد عليه السّلام نام برده شده، قطعاً بايد چنين باشد زيرا در امالي شيخ حديث عبد العظيم از حضرت أبوجعفر جواد آمده، چگونه شيخ أبوجعفر که خود از محدّثين بزرگ و فقهاي عاليقدر است، و به حالات روات و مشايخ شيعه معرفت کامل دارد از اين موضوع غفلت کند ؟! پس بنابراين مسلّم است که نسخه هاي رجال او درهم ريخته و از طرف کتاب و نساخ تغييرات و تصرفاتي شده.

آنچه از مطالعه حالات عبد العظيم و تحقيق در اخبار و روايات او، و تعمّق دربارة مشايخ اجازة وي بدست مي آيد اين است که او زمان چهار تن از ائمّه عليهم السّلام را درک نموده.

اوّل – حضرت موسي بن جعفر عليهماالسّلام، قطعاً عبد العظيم در زمان آنحضرت در قيد حيات بوده و با عده کثيري از اصحاب آنحضرت معاشرت داشته وليکن محضر او را درک نکرده، و هيچ گونه دليلي که مؤيّد ملاقات او با حضرت کاظم عليه السّلام باشد در دست نيست.

دوّم – حضرت رضا عليه السّلام – در اين مورد روايتي در اختصاص هست که آن جناب سفارش و پيامي توسط عبد العظيم حسني براي شيعيان و مواليان خود فرستاده.

سوّم – حضرت جواد عليه السّلام – احاديث و روايت هاي او از آن جناب فراوان است، از اين اخبار معلوم مي‌شود که آن حضرت علاقه زيادي به عبد العظيم داشته، و به او اظهار اعتماد و اطمينان مي کرده است.

چهارم – حضرت هادي عليه السّلام، حضرت عبد العظيم خدمت اين بزرگوار رسيده و عقايد مذهبي خود را به محضر مقدّس او عرضه داشته و آن جناب هم معتقدات او را تصديق و تأييد نموده است.

کراماتي از حضرت عبد العظيم حسني
هفته چهلم

از منبع موثّقي نقل است يکي از تّجار بازار تهران را مشکلي پيش آمد، روزي با يکي از همکارانش مشکل خود را در ميان گذاشت، همکار او گفت براي حلّ گرفتاري خود به حضرت عبد العظيم عليه السّلام متوسّل شو، وي گفت به آن حضرت نيز متوسّل گرديدم و مشکل برطرف نشد، همکار او گفت مشکل توسّط حضرت عبد العظيم عليه السّلام حلّ شدني است؛ ولي تو با اخلاص متوسّل نگرديده اي. حال بنشين تا سرگذشت خود را که تا کنون براي کسي نگفته ام برايت باز گو نمايم.
من سال هاي گذشته ورشکسته شدم، بطوري که جهت معاش روزانه خود با تنگنا روبه‌رو گرديدم و تصميم گرفتم جهت رفع گرفتاري به حضرت عبد العظيم عليه السّلام متوسّل شوم، براي اين کار نذر کردم چهل هفته پي در پي سحر پنج شنبه پياده به زيارت آن حضرت بروم، 39 هفته سپري شد، هفته چهلم فرارسيد که مواجه با زمستان بود و روز چهارشنبه بعد از ظهر برف شديدي باريدن گرفت، غروب که به منزل رسيدم برف تبديل به کولاک شده بود و زمين تا زانوهايم پر از برف بود، عيالم که از قضيه با خبر بود پرسيد مگر امشب به زيارت نمي روي، آخر هفته است، گفتم در اين برف و بوران خود آقا هم راضي نيست، انشا الله هفته ديگر. آن شب زود به خواب رفتم، در عالم رويا ديدم بر روي ريل ماشين دودي به طرف شهر ري مي روم، به مقبره شيخ صدوق (ره) رسيدم آنجا وضو گرفته و دو رکعت نماز خواندم و به سمت حرم حضرت عبد العظيم عليه السّلام حرکت کردم، از خواب برخواستم شب از نيمه گذشته بود تصميم خود را گرفته آماده حرکت شدم، عيالم گفت: چطور شد سر شب نرفتي و حالا که نيمه شب است و برف هم شديد تر شده! خواب را تعريف نموده و گفتم بايد بروم حتيّ اگر به قيمت جانم باشد.

به راه افتادم مسير حرکتم همان بود که در خواب ديدم روي ريل ماشين دودي، بعد ها به اين نکته رسيدم که آن شب تنها راه رسيدن به شهر ري خط آهن بوده و الا رسيدن به حرم حضرت عبد العظيم عليه السّلام ميسر نبود. راه را برروي ريل ادامه دادم تا به ابن باويه رسيدم، به تأسيّ از صحنه خواب وضو گرفتم دو رکعت نماز خواندم و بي درنگ به سمت حضرت عبد العظيم عليه السّلام حرکت کردم به حرم که رسيدم درب ها را تازه گشوده بودند و زماني تا اذان صبح
مانده بود، سرما و خستگي راه رمقم را گرفته و در گوشه حرم از هوش رفتم، در عالم خواب آقا سيّد الکريم عليه السّلام را ديدم کنار صندوق ايستاده، روي مبارک خود را به سمت من کرد و پرسيد، چه مشکلي پريشانت ساخته؟
قصّه خود را عرض کردم دست به ميان شال کمرش برد و دستمال گره زده اي را به کف دستم نهاد و فرمود اين را سرمايه کسب حلال کن انشا الله مشکلت حلّ شود دستمال را گرفتم به يکباره همه چيز محو شد. صداي موذن مرا از خواب بيدار کرد. و تنها چيزي که از آن رؤيا باقي مانده بود دستمال گره زده در دستم بود، باز کردم دوازده عدد سکّه يک قراني داخل آن بود برخواستم وضو گرفتم نماز صبح را بجا آورده، با خوشحالي به سمت تهران براه افتادم. آن دوازده سکّه را به اين کسب زدم و به سرنوشتي که توشاهد آن هستي رسيدم.

ماجراي تعزيه

در سال هاي گذشته، موضوعي تا مدّتها در شهر ري نقل محافل بود و امروز نيز پيرمردها آن را به ياد دارند، و اگر از آنان بپرسيد چه کسي کاشي کاري مناره هاي حرم سيّدالکريم عليه السّلام را انجام داده، پاسخ مي دهند: «همان که از ايوان امامزاده حمزه عليه السّلام افتاد دنبه گوسفندش ترکيد» حال ببينيم که اين ماجرا چه بوده است؟! در آن زمان ايّام محرّم که فرا مي رسيد در صحن حضرت حمزه بن موسي عليه السّلام هر روز مراسم تعزيه خواني برقرار مي شد. آن روز موضوع تعزيه مربوط به قرباني کردن حضرت اسماعيل عليه السّلام توسّط حضرت ابراهيم عليه السّلام بود. در اين تعزيه اينطور عمل مي شد که وقتي تعزيه خوان به تلاش حضرت ابراهيم عليه السّلام براي قرباني کردن حضرت اسماعيل عليه السّلام مي رسيد و به اراده خداوند موفّق به اين کار نمي شد، در همين لحظه جعبه اي از بالاي ايوان به طرف پايين مي آمد که درون آن فردي که نقش جبرييل را ايفا مي کرد به همراه يک گوسفند قرار داشت. گوسفند که به زمين مي رسيد، کسي که نقش حضرت ابراهيم عليه السّلام را داشت آن را مي گرفت و قرباني مي کرد. اين جعبه به وسيله طنابي از بالاي ايوان هدايت مي شد. آنرزو در حالي که جمعيّت انبوهي به تماشاي تعزيه نشسته بودند کار به لحظه پايين آمدن جعبه رسيد. طبق معمول درون جعبه «استاد محمود کاشي کار» که نقش جبرييل را داشت به همراه يک رأس گوسفند قرار گرفته بود. جعبه هنوز فاصله چنداني از ايوان نگرفته بود که صداي جمعيّت و شيپور و طبل موجب رم کردن گوسفند شد که در اثر تکان هاي شديد بالاخره به واژگون شدن جعبه انجاميد. در اين لحظات حسّاس معين البکاء(مسؤول تعزيه) که مراقب اين اوضاع بود در يک آن متوجّه اين واقعه مي‌شود و در همان حال با ذکر «يا پسر موسي بن جعفر عليه السّلام» متوسّل به حضرت حمزه بن موسي عليه السّلام مي‌گردد. در آنجا بود که جمعيّت در عين ناباوري مي بيند گوسفند به صورت چهار دست و پا در ميان جمعيّت مي افتد و در پي آ‎ن استاد محمود کاشي کار نيز آنچنان دقيق بر روي گوسفند مي افتد که دنبه گوسفند مي ترکد. در اين واقعه با وجود آن جمعيّت فشرده و ارتفاع زياد، به هيچ يک از تماشاچيان و همچنين استاد محمود کاشي کار، کوچکترين آسيبي وارد نمي شود. استاد محمود کاشي کار همان کسي است که کاشي کاري مناره هاي حرم حضرت عبدالعظيم عليه السّلام يادگار اوست.

پرنده نوراني

در روزگاري که هنوز بلندگو به شهر ري نيامده بود، مواقع ورود به وقت شرعي صبح و ظهر و مغرب، افرادي با لحن خوش و رسا بر بالاي مأذنه ها و مناره ها بانگ اذان سر مي دادند و مردم را براي انجام فريضه فرا مي خواندند. در آن زمان، جايگاه ساعت صحن حضرت عبدالعظيم عليه السّلام، مخصوص بانگ اذان بود. آنچه مي خوانيد خاطره اي است از زبان مرحوم حاج جواد مؤذني که سالها به انجام فريضه ذکر اذان مشغول بود. شب چله از نيمه گذشته بود و برفي که از عصر گذشته آرام و مداوم بر روي شهر مي باريد، شديدتر شده بود. به طوري که بدون پارو کردن برف امکان بيرون رفتن از خانه وجود نداشت. پارو برداشتم و شروع به بازکردن راهي نمود که بتوانم خود را به پشت صحن برسانم. اين کار حدود 3 ساعت طول کشيد و هنگامي که به صحن رسيدم، چيزي به وقت اذان صبح نمانده بود. وقتي بالاي مأذنه رسيدم، ديدن سفيدي يکدست و سکوت، فضايي ايجاد کرده بود که بي اختيار دچار يک وهم شدم که بعد از چند لحظه تبديل به ترس عجيبي شد و سراسر وجودم را گرفت. اين وهم و وحشت به حدّي رسيد که رو به حرم حضرت عبدالعظيم عليه السّلام در قلب خود گفتم: «يابن رسول الله شاهد باش که اين حالت ترس نمي گذارد انجام وظيفه کنم » درست در همين لحظه يک پرنده بسيار نوراني که از کبوتر کوچکتر و از گنجشک بزرگتر بود از بالاي مأذنه پرواز کرد. در حالي که درخشش اين پرنده مرا محو خود کرده بود، متوجّه شدم وارد وقت اذان صبح شده ايم. بي اختيار شروع به اذان کردم و پرنده نوراني در طول اين مدّت پيوسته به دور صحن مي گرديد. تا اينکه اذان تمام شد و آن پرنده به سوي گنبد رفت و داخل برف روي گنبد فرو رفت. خودم را به آن طرف رساندم و در جايي که پرنده برف را سوراخ کرده بود جستجو کردم. اما اثري از آن پرنده نبود.
عباي نو

مرحوم علّامه آقا شيخ محمّد تقي بافقي از مراجع عالي قدر و مبارزي بود که در زمان سلطنت زور رضاخان به شهر ري تبعيد شده بود. اين شخصيّت نوراني منشاء برکات و صاحب کراماتي در اين شهر بود و مردم شهر ري در مدّت اقامت ايشان از اين چشمه فيض بهره ها بردند. در آن سال ها، مرحوم علّامه بافقي در مسجد پشت حرم که امروز به نام مسجد آقا شيخ محمّد تقي خوانده مي‌شود، اقامه نماز مي کرد. يکي از روزهاي محرّم که در اين مسجد روضه خواني بر پا بود، طلبه غريبي که به منظور خواندن روضه در مجالس روضه خواني ايّام محرّم به شهرري آمده بود، به زيارت حرم حضرت عبدالعظيم عليه السّلام رفت. عباي اين طلبه پاره و مندرس بود، و او در اين فکر بود که چگونه با اين عبا به مجلس روضه خواني برود. در همين افکار رو به حرم کرد و سيّد الکريم عليه السّلام نجوا کرد که: «توجّهي بفرما» از حرم که بيرون آمد از کسي پرسيد: اينجا تکيه يا روضه خواني کجاست؟ مسجد پشت حرم را نشانش دادند. وقتي به مسجد رسيد، آقا شيخ محمّد تقي بالاي منبر بود. وارد مسجد که شد نگاهش متوجّه آقا شيخ شد که با سر به او اشاره مي‌کند و پاي منبر را نشان مي دهد. به عبارتي از او دعوت مي‌کند پاي منبر بنشيند. طلبه همان کار را مي‌کند. صحبت و منبر آقا شيخ که تمام مي‌شود، ايشان به طرف آن طلبه مي آيند و ضمن سلام و عليک و احوالپرسي مي پرسد: شما عبا مي خواستيد؟ طلبه پاسخ مي دهد: بله، ولي نه از شما! آقا شيخ مي‌گويد: بله، درست است، شما از سيّد الکريم عليه السّلام خواسته ايد. سپس دست او را گرفته به منزل مي برد و عباي حواله شده را تقديم آن طلبه مي‌کند.
ماجراي هموطن ارمني

يک لوستر بزرگ و گران قيمت در سال 54 به آستان حضرت عبدالعظيم عليه السّلام هديه شد که تا مدّتها کانون توجّه بود. صرف نظر از ارزش مادي اين لوستر با عظمت که آن روز بيش از 600 هزار تومان خريداري شده بود، نکته جالب علّت اهداي آن توسّط يکي از هموطنان ارمني بود. در اين باره يکي از خادمين چنين نقل مي‌کند: يکي از ارامنه در اصفهان مواجه با مشکلي مي‌شود که از رفع آن عاجز مي ماند و کاملاً اميد خود را از دست مي دهد. در شبي که مصادف با شب 21 ماه مبارک رمضان بود او در حالي که قصد عزيمت به اصفهان داشت در ترافيک سنگين خيابان شهيد رجايي متوقّف مي‌شود، اين ازدحام به دليل انبوه اتومبيل هايي بود که از تهران رهسپار حرم حضرت عبدالعظيم عليه السّلام بودند. او متوجّه مي‌شود که اتومبيل ها در يک خط ممتد به سمتي متمايل مي شوند که در انتهاي آن گنبد و گلدسته اي مي درخشد. پيش خود گفت: من صاحب اين گنبد و بارگاه را نمي شناسم. ولي مطمئناً اين مردم براي حلّ مشکلاتشان، از اين بارگاه چيزي ديده اند که اينگونه به سويش سرازير شده اند. و سپس در دل خود اين سخن را مي گذراند: خداوندا! به حقّ اين آقا، که در نزد تو عزيز است، نظري هم به من بفرما. در همان حال نيّت مي‌کند که اگر مشکل لاعلاجش برطرف شود، هديه اي براي حرمش بياورد. دو روز بعد، آن هموطن ارمني به تهران آمد، چندين لوستر فروشي را زير پا گذاشت تا اينکه يکي از مرغوب ترين لوسترهاي موجود را خريداري نمود. او در حالي که تلألويي از اشک در چشمانش موج مي زد، اين لوستر را تحويل دفتر آستانه داد و ماجرايش را براي يکي از خادمين تعريف کرد و به او گفت: خداوند به واسطه اين آقاي بزرگوار و صاحب اين بارگاه مشکلم را حلّ کرد: آمده ام به عهد خود عمل کنم. خواهشم اينست که از طرف من ايشان را زيارت کنيد و آستانش را ببوسيد.

يک ريال بده، دو ريال بگير

يکي از خادمين سادات نقل مي کرد: يک روز صبح عيالم رو به من کرد که: «امشب مهمان داريم، برو چيزي تهيّه کن» از منزل بيرون آمدم در حالي که حتيّ يک شاهي هم نداشتم. آن روز نوبت کشيک من نبود. در آن وضعيّت کسي را نيافتم تا از او درخواست کمکي کنم. اگر هم مي يافتم، از چنين درخواستي شرم مي کردم. بنابراين بي اختيار به سمت حرم رفتم. حرم خلوت بود و معدود زوّار مشغول زيارت بودند. رو به ضريح به حضرت عبدالعظيم عليه السّلام عرض کردم: «يابن رسول الله تفضّلي فرما، شرمنده عيال و مهمان نشوم» بعد از اين که اين خواسته از قلبم گذشت، گوشه اي از حرم ايستاده بودم که زائري جلو آمد و به من گفت: «سيّد، يک ريال به من بده، وقتي از زيارت امامزاده حمزه عليه السّلام برگشتم، دو ريال به تو مي دهم» اين موضوع زياد متعجّبم نکرد. بسياري بودند که براي بيشتر شدن برکت مالشان اينکار را مي کردند، و به همين رسم پولي به دست سيّدي مي دادند و آن را پس مي گرفتند. خوشحال از اينکه بالاخره با اين يک ريال ها به التفاوت مي توانستم مهماني آن شب را آبرومندانه برگزار کنم. امّا من همان يک ريال را هم نداشتم. به زائر گفتم: «آقا، يک دقيقه صبر کنيد، الان برمي گردم.» بيرون آمدم، همينطور که دور و برم را نگاه مي کردم، يکي از آشنايان را ديدم. به او گفتم يک ريال به من قرض بده نيمساعت ديگر پس مي دهم، يک ريالي را گرفته به نزد آن زائر رفتم. ايشان يک ريالي را گرفت و به زيارت امامزاده حمزه عليه السّلام رفت. و همان طور که گفته بود، وقتي از زيارت بازگشت يک سکّه کف دستم گذاشت. خادمين ديگر که اين صحنه را زيرنظر داشتند، پرسيدند قضيّه چيست ؟ ماجرا را گفتم. امّا آنان به حرف من اکتفا نکردند و از آن زائر هم پرسيدند. ايشان هم به آنان همان را گفته بود و از حرم بيرون رفته بود. من به خيال خودم رفتم، تا يک ريالي که قرض گرفته بودم، پس بدهم. امّا وقتي چشمم به سکّه افتاد، ديدم اين دو ريالي زرد است و مي درخشد! با تعجّب به بازار رفتم. سکّه را به يکي از طلا فروشان نشان دادم. عيار گرفت و گفت: «طلاست » و آن را 3 تومان مي خرد. از آن سه تومان يک ريال قرض را پس دادم و 29 ريال بقيّه را به خانه بردم. آن زائر غريب را هيچ گاه قبل از آن نديده بودم و بعدها نيز نديدم.

آثار منتشر شده درباره حضرت عبد العظيم
مهم ترين کتاب هايي که پيرامون زندگاني و شخصيّت حضرت عبد العظيم عليه السّلام نگاشته شده عبارتند از:

1. جنّت النّعيم – روح و ريحان نوشته محمّد باقر مازندراني کجوري، تصحيح و تحقيق: سيّد صادق حسيني اشکوري؛

2. التذکره العظيمه، نوشته محمّد ابراهيم کلباسي، تصحيح و تحقيق:عليرضا هزار؛

3. جنّات النّعيم في احوال سيّدنا الشّريف عبد العظيم عليه السّلام، نوشته
ملّا محمّد اسماعيل کزازي اراکي، تصحيح و تحقيق: علي اکبر زماني نژاد؛

4. مسند حضرت عبد العظيم عليه السّلام، نوشته عزيزالله عطاردي؛

5. شناخت نامه حضرت عبد العظيم عليه السّلام(مجموعه مقالات) به کوشش: علي اکبر زماني نژاد؛

6. شناخت نامه حضرت عبد العظيم عليه السّلام و شهر ري(مجموعه کتاب ها و رساله ها) به کوشش: مهدي مهريزي و علي اکبر زماني نژاد؛

7. مجموعه رساله هاي خطي و سنگي درباره حضرت عبد العظيم عليه السّلام، به کوشش سيّد مجتبي صحفي و علي اکبر زماني نژاد؛

8. مجموعه رساله هاي خطي پيرامون امامزادگان و زيارتگاه هاي ري. به کوشش علي اکبر زماني نژاد؛

9. امامزادگان و زيارتگاه هاي ري، نوشته محمّد قنبري؛

10. عالمان و مشاهير مدفون در حرم مطهّر حضرت عبد العظيم عليه السّلام، به کوشش عليرضا هزار؛

11. دانشمندان و عالمان ري(رازي)، به کوشش محسن صادقي؛

12. زندگاني حضرت عبد العظيم عليه السّلام، نوشته محمّد علي سلطاني؛

14. مجموعه مقالات و گفتارهاي پراکنده، به کوشش علي اکبر زماني نژاد و ابوالفضل حافظيان.

روح الله کلهري

کارشناس فرهنگي اداره تبليغات اسلامي شهرستان آشتيان

برگرفته از : ido.ir

تعداد بازديد:194 آخرين تغييرات:95/10/29
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر