یکشنبه 17 آذر 1398 - 11 ربيع الثاني 1441 - 8 دسامبر 2019
صفحه اصلي/كودك و نوجوان

از طرف کفشدوزک

از طرف کفشدوزک

کمي از پنجره را باز کردم. نسيم ملايم و خنکي وزيد و پوست صورتم را نوازش داد. خوشم آمد و تمام پنجره را باز کردم. واي چه هوايي!

از طرف کفشدوزک

ناگهان چيزي روي انگشتم راه رفت و پوستم را قلقلک داد! با تعجب چشم¬هايم را باز کردم. چه مي¬ديدم! کفشدوزک کوچکي آرام آرام پشت دستم مي خزيد.

موُدبانه گفت: «سلام، جناب عالي بايد دريا باشيد. من دوست درنا هستم. از آشنايي با شما خوش وقتم.» صدايش نرم بود. دست کوچولو و ظريفش را به طرفم دراز کرده بود. نوک انگشتم را به دستش رساندم و خواستم بپرسم چه ارتباطي با درنا دارد که گفت:

من و درنا دوست هاي قديمي هستيم. ميخواستم از شما خواهش کنم او را صدا بزنيد. پاک حوصله¬ام سر رفته و يک بازي جانانانه حالم را جا مي آورد.

گفتم: «درنا الان توي مهد است و لابد دارد ورجه ¬ورجه مي¬کند در حالي که به استراحت نياز دارد، در ضمن...»

چشمهايش را برايم ريز کرد: «در ضمن چي؟»

گفتم «خب، اين بچه از ديروز سرما خورده.»

به فکر فرو رفت و با صداي گرفته اي گفت: «عجب! من خبر نداشتم.» و پرسيد: «و به استراحت نياز دارد؟»

سرم را تکان دادم: «اوهووم!»

با لحن غمگيني گفت: «بنابراين بازي بي بازي!»

دلم برايش سوخت و در همان زمان شروع کردم به شمردن نقطه¬هاي روي بال پوشش. هفت تا بودند.

شاخک هايش را تکاني داد و گفت: «به درنا بگو مواظب خودش باشد و سعي کند زودتر خوب شود.» بعد راه افتاد و به شاخه¬ي درخت سروته قلاب شد.

درهمين موقع زنگ در به صدا درآمد. مامان بود، دست درنا را گرفته بود. به درنا گفت: «عزيزم، تو برو لباس هايت را عوض کن و روي تختت دراز بکش.» و به من گفت: «آوردمش که بچه هاي مردم را سرما نده. از اولش هم نبايد امروز مي رفت.» و همان طوري که نگاهش رفته بود طرف پنجره پرسيد: «چرا اين پنجره رو باز گذاشتي؟»

نگاهش را دنبال کردم. يک به درشت پايين پنجره افتاده بود. با چند گام خودم را به پنجره رساندم و به آن را ميان دست هايم گرفتم. چه به زردي! خوش رنگ و خوش عطر!

مامان به را گرفت و بو کشيد: «اين ديگر از کجا رسيده؟»

شانه هايم را بالا انداختم و در همان حال با نگاهم به دنبال کفشدوزک هفت نقطه¬اي لابلاي شاخه¬هاي درخت تنومند به را کاويدم.

صداي مامان در گوشم نواخته شد: «دريا!»

چرخيدم طرفش.

با خوشحالي گفت: «سوپ درنا کامل شد.» و به را در دست هايش چرخاند و به طرف آشپزخانه به راه افتاد.

تعداد بازديد:672 آخرين تغييرات:95/12/02
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر