یکشنبه 27 مرداد 1398 - 16 ذي الحجه 1440 - 18 آگوست 2019
صفحه اصلي/كودك و نوجوان

دیشب که نترسیدی؟

ديشب که نترسيدي؟

چند روزي مي شد که حال مامان خوب نبود استفراغ مي کرد و بي حوصله بود. دست و پايش هم درد مي کرد.

 

ديشب که نترسيدي؟

بد اخلاق بود. چند بار با بابا رفتند دکتر. يک شب که مي خواستي بخوابيم حال مامان بد شد. بابا بردش بيمارستان. در خانه را بستند نشستم رو به روي در توي هال. منتظر ماندم تا بيايند.

از فکر اين که حال مامان خوب نشود گريه ام گرفت. يواش يواش هول برم داشت و تسيدم.

يک هو صداي مامان توي گوشم پيجيد که مي گفت: هر وقت ترسيدي با خدا حرف بزن.

اين شد که به خدا سلام کردم و گفتم: خدا جونم! تو ازهمه تواناتري، لطفا حال مامانم را خوب کن.کاري کن که ديگه مريض نباشه منم قول مي دم هر روز به گل هاي باغچه آب بدهم. آن قدر با خدا حرف زدم که خوابم برد.

صبح توي رخت خواب خودم بيدار شدم دويدم توي هال. بابا توي آشپزخانه بود. جا خوردم . با باباگفتمک پس مامان کو؟

بابا توي فنجان چاي ريخت و گفت: هيسسس، مامان خوابيده.

سرو صدا نکن زود آماده شو ببرمت مدرسه.

دويدم طرف اتاق مامان. مامان خواب بود. توي دلم گفتم: خدا جونم از ته دل ازت ممنونم.

خواستم بروم بيرون که يه هو مامان چشم هايش را باز کرد لبخندي زد و گفت: عزيز دلم بيا پيشم. ديشب که نترسيدي؟

خودم و چسباندم به مامانم و گفتم: هم ترسيدم. هم نترسيدم. آخه تنها نبودم.

مامان متعجب نگاهم کرد و پرسيد: چي؟ تنها نبودي؟

تا آمدم توضيح بدهم بابا با سيني آمد تو و گفت: مگه نگفتم بيدارش نکن. شيطونک؟

مامان زودي گفت: خودم بيدار شدم. مي خواستم قبل اين که بره مدرسه ببينمش.

بابا نشست. سيني صبحانه را گذاشت کنار مامان و گفت: مامانت يه مدت نبايد از جاش تکون بخوره. تعجب کردم. مامان دستش را کشيد روي موهام و گفت: نترس عزيزم. چيز مهمي نيست. يه اتفاق خوبه.

بابا خنديد و گفت: مي خوايم غافلگيرت کنيم. يادته دلت چي از همه بيش تر مي خواست؟

به مامان نگاه کردم و من من پرسيدم: غافل گير!

بابا صورتم رو بوسيد و گفت: داري يه خواهر پيدا مي کني. باورم نمي شد.

او هم گفت: راست مي گه بابا. خواهر کوچولوت اين جاست و شکمش رو نشون داد.

دستم را گذاشتم روي دهانم که جيغ نزنم. پريدم بالا. دست زدم و دور خودم چرخيدم. مامان که بلند مي خنديد گفت: يواش! همسايه ي زيري بيدار مي شه.

نشستم و پرسيدم: شوخي که نمي کنين؟

مامان دوباره شکمش را نشان داد و گفت: بهت که گفتم اين جاست. باور کن.

گوشم را گذاشتم رو شکم مامان. صداي گرومب گرومب قلبي از دور آمد.

بابا گفت: واي ديرم شد. بجنب بابا. بجنب بابا. بجنب

چشم هايم را بستم و توي دلم به خدا گفتم: خدايا تو بزرگي و توانا. ممنون که حال مامانم را خوب کردي ممنونم.

بعد دويدم توي آشپزخانه پارچ آب را برداشتم تا به گل ها آب بدهم.

تعداد بازديد:517 آخرين تغييرات:96/01/16
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر