چهارشنبه 30 خرداد 1397 - 6 شوال 1439 - 20 ژوئن 2018
صفحه اصلي/دين و انديشه


 
 


 










 


 












خروجي RSS

ذات انسان، احتیاج و نیاز است/ خودت را مفت نفروش!

شرح فقراتي از دعاي افتتاح به بيان علامه طهراني-۱

ذات انسان، احتياج و نياز است/ خودت را مفت نفروش!

چون شرع اسلام بر اساس فطرت و عقل است لذا مي‌گويد هر وقت دلت مي‌خواهد از خدا چيز بخواه! مي‌بينيم که فطرت هم بر طبق عقل است. لذا نصاريٰ هم زمان خاصي براي عبادت خود معيّن کرده‌اند.

به گزارش خبرنگار مهر، علامه آيه الله حاج سيّد محمّد حسين حسيني طهراني رضوان الله عليه در سنواتي به شرح فقراتي از دعاي افتتاح پرداخته است. گفتني است مکتوب اين مجالس سخنراني در کتابي بنام «شرح فقراتي از دعاي افتتاح» توسط انتشارات مکتب وحي منتشر شده است.

أعوذُ باللهِ مِنَ الشَّيطانِ الرّجيم بِسمِ اللهِ الرّحمٰنِ الرّحيم و صَلَّي اللَهُ عليٰ محمَّد و آلِهِ الطّاهِرين و لَعنَةُ اللَهِ عليٰ أعدائِهِم أجمَعينَ

« اَللَهمَّ أذِنتَ لي في دُعائِکَ و مَسألَتِکَ؛ فاسمَع يا سَميعُ مِدحَتي، و أجِب يا رَحيمُ دَعوَتي، و أقِل يا غَفورُ عَثرَتي؛ خدايا، تو به من اذن دادي که تو را بخوانم و از تو تقاضا کنم و دعا کنم و طلب کنم؛ بنابراين بشنو اي پروردگار شنوا مدحي که من از تو مي‌کنم، و اي خداي رحيم اجابت کن دعايي را که مي‌کنم، و نگهدار اي پروردگار غفور لغزشي که از من صادر مي‌شود!»

«اللهمَّ أذِنتَ لي في دُعائِکَ؛ به من اذن دادي که تو را بخوانم!» بايد ببينيم که اين اذن چه اذني است؟ اذن شرعي است، يا اذن عقلي است، يا نه، اذن فطري است؟ زيرا ممکن است شرع به انسان بگويد که مأذوني از خداي خود چيزي بخواهي؛ کما اينکه در بعضي از شرع‌ها عبادات را در مکان‌هاي خاص يا در زمان‌هاي خاص انجام مي‌دهند و همۀ آن امّت، هميشه اذن در دعا و عبادت ندارند، بلکه اذن در اوقات خاص دارند. يا اذن عقلي است که عقل به انسان مي‌گويد که آدم هرچه مي‌خواهد بايد از خداي خود بخواهد. يا اذن وجداني و فطري است؛ يعني قبل از مرحلۀ عقل و شرع، فطرت و ذات و سرشت انسان مي‌گويد که از خدا هرچه مي‌خواهي بخواه.

توضيحي پيرامون احکام شرعي و عقلي و فطري

و در بسياري از موارد ديده مي‌شود که انسان، خوب حس مي‌کند که اين سه مرحلۀ از حکم ـ حکم فطري و حکم شرعي و حکم عقلي ـ وجود دارد. مثلاً اگر شخص تشنه‌اي که در بيابان است و ديگر در شُرف هلاکت است، يک‌مرتبه به يک آب زلالِ گوارايي برسد، ديگر نيازمند نيست که عقل او حکم کند که حالا از اين آب بخور براي اينکه آب براي انسان فايده دارد و جلوي خطر را مي‌گيرد، و منتظر شرع هم نيست که ببيند آيا در اين حال و اين خصوصيّت به او اجازۀ آب خوردن داده يا نداده است؟ اين آدم تشنه قبل از تمام اينها خودش را مي‌اندازد روي آب! و چطور هم خودش را مي‌اندازد! اين را مي‌گويند حکم فطري، يعني براي شخص تشنه در اين حال، طلب کردن آب يک حکم ذاتي و وجداني است که از حاقّ سرشت او و فطرت او سرچشمه گرفته است؛ حالا مي‌خواهد عقل اجازه بدهد يا ندهد، مي‌خواهد شرع بگويد يا نگويد، اين حکم فطري را ادراک مي‌کند.

البته در همين موردي که مثال زده شد شرع و عقل هم بر طبق اين فطرت، در مرحلۀ بعد حکمي دارند؛ يعني از مرحلۀ فطرت که گذشته، حالا عقل اين شخصي که خودش را تشنه مي‌بيند، حکم مي‌کند که بايد آب بخورد، و شرع هم مي‌گويد بايد آب بخورد.

ولي بعضي اوقات حکم شرع و حکم فطرت از حکم عقل ـ البته همين عقل‌هاي عادي خودمان، نه عقل واقعي! ـ جدا مي‌شود. مثلاً حضرت اباالفضل عليه السّلام که رفت در شريعه، عقل مي‌گويد آب بخور، چرا؟ براي اينکه اگر آب بخوري نيرو مي‌گيري و مي‌تواني از حرم رسول خدا دفاع کني، از برادرت دفاع کني؛ آب بخوري يا نخوري، علي‌کلّ‌تقدير از نقطۀ نظر دشمن تفاوتي نيست، ولي اگر آب بخوري نيرو مي‌گيري و بهتر مي‌تواني دفاع کني. طبعاً اين حکم عقل است. امّا حکم وجدان و فطرت در اينجا مي‌گويد آب نخور! براي آن اتّحاد و يگانگي که بين نفس تو و بين نفس مولاي تو است که به هيچ‌وجه اجازه نمي‌دهد تو آب بخوري و او تشنه باشد. (مقتل الحسين عليه السّلام، أبومخنف، ص ۱۷۹)

اميرالمؤمنين عليه السّلام در زمان خلافتشان، يک کاسۀ حلوا و حريرۀ خيلي مطبوع و بسيار خوب آوردند. حضرت همين‌که انگشت داخل کاسه کردند و آوردند لب دهان، دو مرتبه برگرداندند و به لب کاسه ماليدند و گفتند که:

من تا آمدم بخورم ياد کردم از رسول خدا که در زمان حياتش اصلاً‌ از اين نخورد، و من نتوانستم چيزي را که رسول خدا نخورده بخورم! (المحاسن، ج ۲، ص ۴۱۰.)

حالا عقل در اينجا چه مي‌گويد؟ عقل مي‌گويد: آقا بخور! رسول خدا در زمان خودش بود و تو در زمان ديگري هستي، و در آن زمان که چنين حلوايي براي رسول خدا نياوردند. و علاوۀ بر آن، تو در زمان رسول خدا دربارۀ او فداکاري کردي و با تمام وجودت عبد و عبيد و غلام حلقه به‌گوش او بودي، و در هيچ‌يک از مراحل کوتاهي نکردي؛ حالا زمانْ گذشته و تا زمان رسول خدا سي سال فاصله است و اگر حالا از اين حلوا نخوري، به رسول خدا و آن لذّت در زمان حيات ايشان و... چه مربوط است؟! اينها حکم عقل است ديگر! امّا حکم فطرت مي‌گويد من نمي‌توانم بخورم، همين! چون رسول خدا نخورده من نمي‌توانم بخورم.

و ما نظير اين احکام فطرت را در خيلي از جاها پيدا مي‌کنيم! خودمان هم مي‌گوييم: فلان کار را من نمي‌توانم بکنم! ـ: چرا نمي‌تواني بکني؟ ـ: به اين دليل و به اين دليل نمي‌توانم انجام دهم. يا مثلاً مادري که بچّه‌اش مريض است، از آن غذاهاي مطبوع نمي‌تواند بخورد و گرسنه مي‌ماند، و هرچه شما بگوييد: آقا چرا نمي‌خوري؟! تو بايد غذا بخوري، تا بتواني بيداريِ شب بکشي و از بچّه پرستاري کني و چنين و چنان! او مي‌گويد: من نمي‌دانم چرا، امّا تا بچّه‌ام مريض است نمي‌توانم بخورم! اين شد حکم فطرت.

حکم شرع نسبت به درخواست از خداوند

حالا در اينجا مي‌فرمايد: «أذِنتَ لي في دُعائِکَ؛ خدايا تو به من اذن دادي که من تو را بخوانم!» اين چه اذني است؟ هم اذن شرعي است: «جُعِلَتْ لي الأرضُ مسجدًا و طَهورًا؛ براي من زمين، مسجد قرار داده شد و زمين طهور قرار داده شد.» (من لا يحضره الفقيه، ج ‏۱، ص ۲۴۰)

يعني انسان اوّل ظهر هرجا که مي‌رسد، اگر آب هم نيست خود زمين طهور است ديگر، يعني طاهر و مطهِّر است، بايد تيمّم کند و نماز بخواند؛ تمام روي زمين، اختصاص به مکان و زماني هم ندارد. و انسان بر اساس اين حکم شرعي، هميشه خدا را مي‌خواند و در هر آني از آنات، نماز مي‌خواند و دعا مي‌کند و حاجت خودش را مي‌خواهد و با خدا صحبت و گفت و شنود دارد ديگر.

حکم عقل نسبت به درخواست از خداوند

از شرع گذشته، اذن عقلي است. انسان با عقلش هم بيايد اين مطلب را تجزيه و تحليل بکند، عقل به انسان مي‌گويد که انسان اذن دارد بيايد اينها را از خدا بخواهد. چون خدا بزرگ است، عظيم است و انسان بايد از بزرگ بخواهد، و عقل انسان مي‌گويد تو کوچک هستي و چيزي نيستي، آدم کوچک بايد از بزرگ، چيز بخواهد؛ از من کوچک‌تر هيچ‌کس نيست و از خدا هم بزرگ‌تر و بالاتر کسي نيست، پس چه بهتر است اينکه انسان از خدا چيزي بخواهد و اصلاً از غير خدا چيزي نخواهد!

وصيّت اميرالمؤمنين عليه السّلام راجع به حفظ مناعت و عزّت نفس

از جمله وصيّت‌هاي اميرالمؤمنين عليه السّلام به حضرت امام حسن عليه السّلام در نزديکي صفّين در سرزميني به نام حاضِرَين، وصيّت‌نامۀ مفصّلي است و شايد ده پانزده صفحه از نهج البلاغه باشد، يکي از فقراتش اين است که: «و أکرِم‏ نَفسَکَ‏ عَن کُلِّ دَنيّةٍ و إن ساقَتکَ إلي الرَّغائِبِ، فَإنَّکَ لَن تَعتاضَ بما تَبذُلُ من نَفسِکَ عِوَضًا.» (نهج البلاغه (عبده)، ج ۳، ص ۵۱.)

نفس خودت را بالاتر، آقا منش‌تر، بزرگوارانه‌تر و کريمانه‌تر قرار بده از هر کار پست و از هر کار دَني که برايت پيش مي‌آيد، و به آن کار دست نزن، و اگرچه آن کار دَني و پست، تو را به رَغيبه‌ها و درجات و مقامات و ثروت‌ها و عزّت‌ها و مال‌ها برساند؛ براي اينکه در هنگامي که تو آن دَنيّه را براي خودت طلب مي‌کني داري نفس خودت را مي‌دهي، و اين نفس که از دست برود چيزي عوض ندارد!

تقاضايي که از زيد و عمرو مي‌کني ولو يک تقاضا باشد و مي‌داني زيد هم تقاضاي تو را اجابت مي‌کند و به يک تقاضا ميليون‌ها ثروت مي‌دهد، با يک تقاضا تاج سلطنت به تو مي‌دهد، تو را آمر و ناهيِ مطلق قرار مي‌دهد، گرفتاري‌ها را از تو برطرف مي‌کند؛ همان تقاضا را نکن! اين براي تو تقاضاي دَني است و اگرچه پيامدش چنين و چنان است. چرا اين تقاضا را نکن؟ براي اينکه وقتي تقاضا و خواهش مي‌کني، داري نفس خودت را مي‌فروشي؛ و وقتي از شخصي تقاضا مي‌کني، داري از نفست مايه مي‌گذاري!

«فاِنَّکَ لَن تَعتاضَ بما تبذُلُ مِن نَفسِکَ عِوَضًا؛ هيچ عوضي در مقابل نفس، نمي‌تواند هم‌لنگه و هم‌ترازوي آن واقع بشود.»

اختصاص نفس انسان براي خدا، دليل بر عدم تنازل در برابر غير او

نفس يعني شخصيّت، يعني کانون استقلال، يعني وجود؛ اين فقط مال خداست! در مقابل غير خدا ـ هر چيزي مي‌خواهد باشد ـ نبايد تنازل کرد، اگر تنازل کردي خودت را مفت فروختي. ولو اينکه آن کار دَني تو را به رغائب برساند، امّا اين کار را نکن؛ براي اينکه نفست از دست مي‌رود و اين که از دست رفت به‌هيچ‌وجه من‌الوجوه قابل جبران نيست. خيلي عجيب است!! و نفس خود را خوار کردي و ذليل کردي و در مقابل اين تواضع ـ تواضعِ در مقابل غني و در مقابلِ مال، نه تواضع لِلّه ـ خود را شکستي.

اميرالمؤمنين عليه السّلام در همان زمان حکومتشان به يکي از نزديکان خود گفتند: پنج وَسق از خرماي بُغَيبِغَة (يا در بعضي از نسخ، خرماي بَقيعَة است) را به فلان کس بده!

و هر وسقي چندين رطل است، يعني هر وسقي مثلاً قريب نيم خروار است، و پنج وسق تقريباً دو خروار و نيم خرما است. او گفت: يا اميرالمؤمنين، اين مردي که شما الآن برايش اين را حواله کردي، مردي است که يُرجيٰ نَوافلُه و يُؤمَّل نائِلُه؛ اين مرد کسي است که به‌اصطلاح داراي شخصيّت است، ما دربارۀ او هيچ احتمال گزند و فقر و اينها را نمي‌بينيم، و علاوه مردي است که اصلاً مردم به او رغبت دارند و از او تقاضا مي‌کنند. خلاصه مردي است که دست در جيبش است و دارد به مردم احسان مي‌کند، حالا شما براي اين، پنج وَسَق خرما حواله کردي؟! با اين کيفيّت؟! اگر حالا مي‌خواهي بدهي، يک وسق کافي است.

حضرت به او گفتند که: «لا کَثَّرَ اللهُ في المؤمنينَ ضَربَک! خدا اصلاً مثل تو را در مؤمنين زياد نکند؛ يعني آدمي مثل تو در ميان مؤمنين وجود پيدا نکند!»

«أُعطي أنا و تَبخَلُ أنت؛ من دارم مي‌دهم تو داري بخل مي‌کني؟!»

بعد ذيلش را ببينيد، شاهدمان در آنجاست، مي‌فرمايد: اگر من ندهم تا سرحدّي که آن طرف مجبور بشود از شدّت يا عسرت بيايد تقاضا کند و خودش خواهش کند و طلب کند، من آبروي او را که نبايد با چيزي عوض کند جز براي سجدۀ با خدا، مجاني از بين برده‌ام! (الکافي، ج ۴، ص ۲۲؛ الوافي، ج ۱۰، ص ۴۲۰؛ وسائل الشيعة، ج ۹، ص ۴۵۴)

تعبير خيلي عالي است!! يعني مِن باب مثال، خيلي از افراد هستند که انسان مي‌بيند به‌صورت ظاهر، سر و وضعشان و همه چيزشان هم خوب است، و انسان به آنها نمي‌دهد، نمي‌دهد، نمي‌دهد تا اينکه بالأخره عسرت و ضرورت و گرفتاري که از اطراف و جوانب روي بياورد، او را مجبور مي‌کند بيايد اظهار کند. اگر اظهار کرد مي‌داني چطور مي‌شود؟ آن سجده‌اي که خداوند انسان را امر کرده است که در مقام کُرنش و نيايش و عبوديّت، بايد سر بر روي خاک بگذارد و آبروي خودش را در مقابل پروردگار از بين ببرد ـ سجده يعني هستيِ من فداي تو، يعني من در مقابل تو به خاک افتادم ـ، آمده و اين آبرو را با تقاضا، به انسان فروخته است؛ و چه گناهي است از اين بالاتر که انسان بيايد شخصيّت کسي و اصالت کسي و کانون شرف کسي را که فقط بايد با خدا عوض بشود، با غير خدا عوض کند! و لذا مي‌فرمايد: «لا کَثَّرَ اللهُ في المؤمنينَ ضَربَک!» معنايش اين مي‌شود: بميري، اصلاً خدا مرگت بدهد! خدا در ميان مؤمنين مثل تو ايجاد نکند که من دارم عطا مي‌کنم، تو داري سوسه [و بخل] مي‌کني به اين جهت! من دارم يک چيز ديگر مي‌بينم و تو داري يک چيز ديگر مي‌بيني!

حکم فطرت انسان به درخواست از خداوند

اين اذني که انسان در دعا دارد، اذنِ عبوديّت است. خدا به انسان اذن داده است که فقط از خدا چيز بخواهد نه از غير خدا. نمي‌شود که انسان بگويد: چرا بايد از خدا بخواهيم؟ از خدا هم نمي‌خواهيم! بله، اگر خدا از خودش چيزي نخواهد درست است، چون ذاتش غني است؛ ولي ذات ما ممکن است. آيا اين چراغ مي‌تواند به ديوار و به سقف بسته نباشد و در عين حال نور بدهد؟! نمي‌شود، چون ذاتش ذاتِ تعليقي است؛ شما اين چراغ را از سقف برداريد مي‌افتد، اصل وجودش معلَّق به سقف است.

وجود ما عبد است، وجود ما به‌عنوان يک حالت ضعف و قوّت است و اصالت ندارد. ما در بدنمان، در برزخمان، در عقلمان، در همۀ نواحي وجودمان و در سرشتمان حدوث است، نياز است، ماهيّت است، امکان است و فقر؛ آن‌وقت چطور ما متّصل به خدا نباشيم و از او چيزي نخواهيم؟! اصلاً امکان ما يعني نياز، ما نمي‌خواهد بگوييم ممکن و نيازمند هستيم. اگر هم نگوييم و اگر خلافش هم بگوييم که ما اصلاً خدا هستيم و نيازمند هم نيستيم و غني هستيم، امّا در عين حال نيازمنديم! مثل يک آدمي که مي‌آيد جلوي انسان مي‌گويد آقا من انسان نيستم، و انکار انسانيّت خودش را مي‌کند، امّا همين‌که ايستاده است و دارد با ما صحبت مي‌کند اثبات انسانيّت مي‌کند؛ چون انسان، آن کسي است که داراي عقل است و داراي سخن است و داراي نطق است و با دوتا پا هم راه مي‌رود، و همۀ اين شرايط هم در او هست، پس انسان است ديگر. امّا مي‌گويد من به هزار دليل ثابت مي‌کنم که من مَلَکم، من جنّم، من حيوانم، من موجود نيستم، و اصلاً وجودش را انکار مي‌کند؛ آيا مي‌شود از او قبول کرد؟!

ذات انسان بر اصل ريختش و سرشتش و فلز اوّلي، نياز است و امکان، پس در حاقّ کينونت خود به پروردگار متّصل است و از آنجا مدد مي‌گيرد و نيرو مي‌گيرد، آن‌وقت اين مي‌تواند بگويد من نياز به خدا ندارم و چيزي از خدا نمي‌خواهم و من خودم، خودم را إشراب مي‌کنم و خودم، خودم را سير مي‌کنم و با نيروي فکر خودم راه را پيدا مي‌کنم؟! و... .

عين اين چراغي که اينجا آويزان است، نيرو از طرف کارخانۀ برق دائماً به اين مي‌رسد و نور مي‌گيرد، حالا اگر اين چراغ بگويد: نه‌خير! اين نور، مال خود من است! جوابش اين است که انسان يک لحظه قطعش کند و بگويد: اگر مال خودت است پس بيا نور بده، چرا نور نمي‌دهي؟!

بنابراين ذات انسان، احتياج و نياز است به سوي پروردگار؛ شرع بگويد دعا کن يا نگويد، عقل بگويد از خدا چيزي بخواه يا نگويد، نه شرع قبول است و نه عقل! آن حکم، خلاف حکم فطرت است و خلاف حکم فطرت حکم کردن غلط است، اصلاً غلط است! و چون شرع اسلام بر اساس فطرت و عقل است لذا مي‌گويد: هر وقت دلت مي‌خواهد از خدا چيز بخواه! مي‌بينيم که فطرت هم بر طبق عقل است. و لذا نصاريٰ که هم زمان خاصّي براي عبادت خود معيّن کرده‌اند ـ روزهاي يکشنبه در کليسا ـ و هم به‌خصوص در کليسا بايد عبادت کنند و دعا و تقاضايشان در غير اين موضع اصلاً قبول نيست و در غير کليسا اصلاً دعا نمي‌کنند و نماز ندارند، اين باطل است ديگر؛ يعني شرع آنها برخلاف فطرت، راه را بر آنها بسته است.

تعداد بازديد:209 آخرين تغييرات:96/03/10
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر