جمعه 31 شهريور 1396 - 1 محرم 1439 - 22 سپتامبر 2017
صفحه اصلي/مقالات

زندگی امام صادق (ع) از منظر مرتضی مطهری

زندگي امام صادق (ع) از منظر مرتضي مطهري

امام صادق عليه السلام در ماه ربيع الاول سال 83 هجري در زمان خلافت عبد الملک بن مروان اموي به دنيا آمد، و در ماه شوال يا ماه رجب در سال 148 هجري در زمان خلافت ابو جعفر منصور عباسي از دنيا رحلت کرد. در زمان يک خليفه با هوش سفاک اموي به دنيا آمد و در زمان يک خليفه مقتدر با هوش سفاک عباسي از دنيا رحلت کرد، و در آن بين شاهد دوره فترت خلافت و انتقال آن از دودماني به دودمان ديگر بود.
مادر آن حضرت، همان طوري که در کافي و بحار و ساير کتب ضبط شده، ام فروه دختر قاسم بن محمد بن ابي بکر بود، لذا از طرف مادر نسب آن حضرت به ابوبکر مي‌رسيد و چون قاسم بن محمد بن ابي بکر با دختر عموي خود اسماء دختر عبد الرحمن بن ابي بکر ازدواج کرده بود، بنابر اين مادر آن حضرت، هم از طرف پدر نواده ابو بکر است و هم از طرف مادر، و لهذا حضرت صادق مي‌فرموده: «ولدني ابو بکر مرتين» يعني ابو بکر دو بار مرا به دنيا آورد، از دو راه نسب من به ابو بکر مي‌رسد.

فرصت طلايي

امام صادق عليه السلام شيخ الائمه است، از همه ائمه ديگر عمر بيشتري نصيب ايشان شد، شصت و پنج‌ساله بود که از دنيا رحلت فرمود. عمر نسبتاً طويل آن حضرت و فتوري که در دستگاه خلافت رخ داد که امويان و عباسيان سر گرم زد و خورد با يکديگر بودند فرصتي طلايي براي امام به وجود آورد که بساط افاضه و تعليم را بگستراند و به تعليم و تربيت و تأسيس حوزه علمي عظيمي بپردازد، جمله «قال الصادق» شعار علم حديث گردد، و به نشر و پخش حقايق اسلام موفق گردد. از آن زمان تا زمان ما هر کس از علما و دانشمندان اعم از شيعي مذهب و غيره که نام آن حضرت را در کتب و آثار خود ذکر کرده‌اند با ذکر حوزه و مدرسه‌اي که آن حضرت تأسيس کرد و شاگردان زيادي که تربيت کرد و رونقي که به بازار علم و فرهنگ اسلامي داد توام ذکر کرده‌اند، همان طوري که همه به مقام تقوا و معنويت و عبادت آن حضرت نيز اعتراف کرده‌اند.

شيخ مفيد از علماي شيعه مي‌گويد آنقدر آثار علمي از آن حضرت نقل شده که در همه بلاد منتشر شده. از هيچ کدام از علماي اهل بيت آنقدر که از آن حضرت نقل شد، نقل نشده. اصحاب حديث نام کساني را که در خدمت آن حضرت شاگردي کرده‌اند و از خرمن وجودش خوشه گرفته‌اند ضبط کرده‌اند، چهار هزار نفر بوده‌اند و در ميان اينها از همه طبقات و صاحبان عقايد و آراء و افکار گوناگون بوده‌اند.

محمد بن عبد الکريم شهرستاني، از علماي بزرگ اهل تسنن و صاحب کتاب معروف الملل و النحل، درباره آن حضرت مي‌گويد: «هو ذو علم غزير، و ادب کامل في الحکمة، و زهد في الدنيا، و ورع عن الشهوات.» يعني او، هم داراي علم و حکمت فراوان و هم داراي زهد و ورع و تقواي کامل بود، بعد مي‌گويد مدتها در مدينه بود، شاگردان و شيعيان خود را تعليم مي‌کرد، و مدتي هم در عراق اقامت کرد و در همه عمر متعرض جاه و مقام و رياست نشد و سر گرم تعليم و تربيت‌بود. در آخر کلامش در بيان علت اينکه امام صادق توجهي به جاه و مقام و رياست نداشت اين طور مي‌گويد: «من غرق في بحر المعرفة لم يقع في شط، و من تعلي الي ذروة الحقيقة لم يخف من حط.» يعني آن که در درياي معارف غوطه‌ور است‌به خشکي ساحل تن در نمي‌دهد، و کسي که به قله اعلاي حقيقت رسيده نگران پستي و انحطاط نيست.

کلماتي که بزرگان اسلامي از هر فرقه و مذهب در تجليل مقام امام صادق صلوات الله عليه گفته‌اند زياد است، منظورم نقل آنها نيست، منظورم اشاره‌اي بود به اينکه هر کس امام صادق عليه السلام را مي‌شناسد آن حضرت را با حوزه و مدرسه‌اي عظيم و پر نفع و ثمر که آثارش هنوز باقي و زنده است مي‌شناسد. حوزه‌هاي علميه امروز شيعه امتداد حوزه آن روز آن حضرت است.

سخن در اطراف امام صادق سلام الله عليه ميدان وسيعي دارد. در قسمتهاي مختلف مي‌توان سخن گفت زيرا اولاً سخنان خود آن حضرت در قسمتهاي مختلف مخصوصاً در حکمت عملي و موعظه زياد است و شايسته عنوان کردن است، ثانياً در تاريخ زندگي آن حضرت قضاياي جالب و آموزنده فراوان است. بعلاوه احتجاجات و استدلالات عالي و پر معني با دهريين و ارباب اديان و متکلمان فرق ديگر اسلامي و صاحبان آراء و عقايد مختلف، بسيار دارد که همه قابل استفاده است. گذشته از همه اينها تاريخ معاصر آن حضرت که با خود آن حضرت يا شاگردان آن حضرت مرتبط است‌شنيدني و آموختني است.

سيرت و روش امام

اين بنده امروز عرايض خود را اختصاص مي‌دهم به مقايسه‌اي بين سيرت و روشي که امام صادق عليه السلام در زمان خود انتخاب کرد با سيرت و روشي که بعضي از اجداد بزرگوار آن حضرت داشتند که گاهي به ظاهر مخالف يکديگر مي‌نمايد. رمز و سر اين مطلب را عرض مي‌کنم و از همين جا يک نکته مهم را استفاده مي‌کنم که براي امروز ما و براي هميشه بسيار سودمند است.

فايده سيره‌هاي گوناگون معصومين

ما شيعيان که به امامت ائمه دوازده‌گانه اعتقاد داريم و همه آنها را اوصياء پيغمبر اکرم و مفسر و توضيح دهنده حقايق اسلام مي‌دانيم و گفتار آنها را گفتار پيغمبر و کردار آنها را کردار پيغمبر و سيرت آنها را سيرت پيغمبر صلي الله عليه و آله مي‌دانيم، از امکاناتي در شناخت‌حقايق اسلامي بهره‌منديم که ديگران محرومند، و چون وفات حضرت امام حسن عسکري عليه السلام-که امام يازدهم است و بعد از ايشان دوره غيبت پيش آمد-در سال 260 واقع شد، از نظر ما شيعيان مثل اين است که پيغمبر اکرم تا سال 260 هجري زنده بود و در همه اين زمانها با همه تحولات و تغييرات و اختلاف شرايط و اوضاع و مقتضيات حاضر بود.

البته نمي‌خواهم بگويم که اثر وجود پيغمبر اکرم اگر زنده بود چه بود و آيا اگر فرضاً آن حضرت در اين مدت حيات مي‌داشت چه حوادثي در عالم اسلام [پيش] مي‌آمد، نه، بلکه مقصودم اين است که از نظر ما شيعيان که معتقد به امامت و وصايت هستيم، وجود ائمه اطهار از جنبه حجيت قطعي گفتار و کردار و سيرت در اين مدت طولاني مثل اين است که شخص پيغمبر-ولي نه در لباس نبوت و زعامت‌بلکه در لباس يک فرد مسلمان عامل به وظيفه-وجود داشته باشد و دوره‌هاي مختلفي را که بر عالم اسلام در آن مدت گذشت‌شاهد باشد و در هر دوره‌اي وظيفه خود را بدون خطا و اشتباه، متناسب با همان دوره انجام دهد.

بديهي است که با اين فرض، مسلمانان بهتر و روشنتر مي‌توانند وظايف خود را در هر عصر و زماني در يابند و تشخيص دهند.

تعارض ظاهري سيره‌ها و ضرورت حل آنها

ما در سيرت پيشوايان دين به اموري بر مي‌خوريم که به حسب ظاهر با يکديگر تناقض و تعارض دارند، همچنان که در اخبار و آثاري که از پيشوايان دين رسيده احياناً همين تعارض و تناقض ديده مي‌شود. در آن قسمت از اخبار و روايات متعارض که مربوط به فقه و احکام است، علما در مقام حل و علاج آن تعارضها بر آمده‌اند که در محل خود مذکور است. در سيرت و روش پيشوايان دين هم همين تعارض و تناقض در بادي امر ديده مي‌شود، بايد ديد راه حل آن چيست؟

اگر در اخبار متعارض که در فقه و احکام نقل شده، تعارض‌ها حل نگردد و هر کسي يک خبر و حديثي را مستمسک خود قرار دهد و عمل کند مستلزم هرج و مرج خواهد بود. سيرت و روش پيشوايان دين هم که با يکديگر به ظاهر اختلاف دارد همين طور است، اگر حل نگردد و رمز مطلب معلوم نشود مستلزم هرج و مرج اخلاقي و اجتماعي خواهد بود. ممکن است هر کسي به هواي نفس خود يک راهي را پيش بگيرد و بعد آن را با عملي که در يک مورد معين و يک زمان معين از يکي از ائمه نقل شده توجيه و تفسير کند، باز يک نفر ديگر به هواي خود و مطابق ميل و سليقه خود راهي ديگر ضد آن راه را پيش بگيرد و او هم به يک عملي از يکي از ائمه عليهم السلام که در مورد معين و زمان معين نقل شده استناد کند و بالاخره هر کسي مطابق ميل و سليقه و هواي نفس خود راهي پيش بگيرد و براي خود مستندي هم پيدا کند.

مثلاً ممکن است‌يک نفر طبعاً و سليقتا و تربيتا سختگير باشد و زندگي با قناعت و کم خرجي را بپسندد، همينکه از او بپرسند چرا اينقدر بر خودت و خانواده‌ات سخت مي‌گيري بگويد رسول خدا و علي مرتضي همين طور بودند، آن‌ها هرگز جامه خوب نپوشيدند و غذاي لذيذ نخوردند و مرکوب عالي سوار نشدند و مسکن مجلل ننشستند، آن‌ها نان جو مي‌خوردند و کرباس مي‌پوشيدند و بر شتر يا الاغ سوار مي‌شدند و در خانه گلي سکني مي‌گزيدند.

و باز يک نفر ديگر طبعاً و عادتاً خوشگذران و اهل تجمل باشد، و اگر از او سؤال شود که چرا به کم نمي‌سازي و قناعت نمي‌کني و زهد نمي‌ورزي، بگويد چون امام حسن مجتبي و يا امام جعفر صادق اين طور بودند، آن‌ها از غذاي لذيذ پرهيز نداشتند، جامه خوب مي‌پوشيدند، مرکوب عالي سوار مي‌شدند، مساکن مجلل هم احياناً داشتند.

همچنين ممکن است‌يک نفر يا افرادي طبعاً و مزاجا سر پرشوري داشته باشند و طبعشان سکون و آرامش را نپسندد و براي توجيه عمل خود به سيرت پيغمبر اکرم صلي الله عليه و آله در صدر اسلام يا به نهضت‌حسيني عليه السلام استدلال کنند، و يک نفر يا افراد ديگر که بر عکس مزاجا عافيت طلب و گوشه‌گير و منزوي‌اند و در نفس خود شهامت و جراتي نمي‌بينند، موضوع تقيه و راه و روش امام صادق عليه السلام يا ائمه ديگر را مورد استناد خود قرار دهند. آن کس که مثلاً طبعاً معاشرتي و اجتماعي است‌به عمل و سيرت يک امام و آن کس که طبعاً اهل عزلت و تنهايي است‌به سيرت يک امام ديگر متوسل شود.

بديهي است در اين صورت نه تنها سيرت و روش پاک و معني دار رسول اکرم و ائمه اطهار مورد استفاده قرار نمي‌گيرد، بلکه وسيله‌اي خواهد بود براي اينکه هر کسي راه توجيهي براي عمل خود پيدا کند و به دعوت و سخن کسي گوش ندهد و جامعه دچار هرج و مرج گردد.

واقعاً هم همچون تعارض و تناقض ظاهري در سيرت ائمه اطهار عليهم السلام ديده مي‌شود، مي‌بينيم مثلاً حضرت امام حسن عليه السلام با معاويه صلح مي‌کند و اما امام حسين عليه السلام قيام مي‌کند و تسليم نمي‌شود تا شهيد مي‌گردد، مي‌بينيم که رسول خدا و علي مرتضي در زمان خودشان زاهدانه زندگي مي‌کردند و احتراز داشتند از تنعم و تجمل، ولي ساير ائمه اين طور نبودند. پس بايد اين تعارضها را حل کرد و رمز آنها را دريافت.

درس و تعليم نه تعارض

گفتم بايد اين تعارض را حل کرد و رمز آن را دريافت. بلي بايد رمز آن را دريافت. واقعاً رمز و سري دارد. اين تعارض با ساير تعارضها فرق دارد، تعارضي نيست که روات و ناقلان احاديث‌به وجود آورده باشند و وظيفه ما آن گونه حل و رفع باشد که معمولاً در تعارض نقلها مي‌شود، بلکه تعارضي است که خود اسلام به وجود آورده، يعني روح زنده و سيال تعليمات اسلامي آن را ايجاب مي‌کند. بنابراين اين تعارضها در واقع درس و تعليم است نه تعارض و تناقض، درس بسيار بزرگ و پر معني و آموزنده.

مطلب را در اطراف همان دو مثالي که عرض کردم توضيح مي‌دهم. يکي مثال سختگيري و زندگي زاهدانه، در مقابل زندگي مقرون به تجمل و توسعه در وسائل زندگي، و يکي هم مثال قيام و نهضت، در مقابل سکوت و تقيه. همين دو مثال براي نمونه کافي است. اما مثال اول:

فلسفه زهد

به طور مسلم رسول خدا و علي مرتضي عليهما السلام زاهدانه زندگي مي‌کردند و در زندگي بر خود سخت مي‌گرفتند. اين عمل را دو نحو مي‌توان تفسير کرد. يکي اينکه بگوييم دستور اسلام به طور مطلق براي بشر اين است که از نعمتها و خيرهاي اين جهان محترز باشد. اسلام همان طوري که به اخلاص در عمل، و توحيد در عبادت، و به صدق و امانت و صفا و محبت دستور مي‌دهد، به احتراز و اعراض از نعمتهاي دنيا هم دستور مي‌دهد. همان طوري که آن امور بالذات براي بشر کمالند و در همه زمانها مردم بايد موحد باشند، صدق و امانت و صفا و محبت داشته باشند، از دروغ و دغل و زبوني پرهيز داشته باشند، همين طور در همه زمانها و در هر نوع شرايطي لازم است که از نعمتها و خيرات دنيا احتراز داشته باشند.

تفسير ديگر اينکه بگوييم فرق است‌بين آن امور که مربوط به عقيده و يا اخلاق و يا رابطه انسان با خداي خودش است و بين اين امر که مربوط به انتخاب طرز معيشت است. اينکه رسول خدا و علي مرتضي بر خود در غذا و لباس و مسکن و غيره سخت مي‌گرفتند نه از اين جهت است که توسعه در زندگي بالذات زشت و نا پسند است، بلکه مربوط به چيزهاي ديگر بوده، يکي مربوط بوده به وضع عصر و زمانشان که براي عموم مردم وسيله فراهم نبود، فقر عمومي زياد بود. در همچو اوضاعي مواسات و همدردي اقتضا مي‌کرد که به کم قناعت کنند و ما بقي را انفاق کنند. بعلاوه آنها در زمان خود زعيم و پيشوا بودند، وظيفه زعيم و پيشوا که چشم همه به اوست‌با ديگران فرق دارد.

وقتي که علي عليه السلام در بصره بر مردي به نام علاء بن زياد حارثي وارد شد، او از برادرش شکايت کرد و گفت‌برادرم تارک دنيا شده و جامه کهنه پوشيده و زن و فرزند را يکسره ترک کرده. فرمود حاضرش کنيد. وقتي که حاضر شد فرمود چرا بر خود سخت مي‌گيري و خود را زجر مي‌دهي؟ چرا بر زن و بچه‌ات رحم نمي‌کني؟ آيا خداوند که نعمتهاي پاکيزه دنيا را آفريده و حلال کرده کراهت دارد که تو از آنها استفاده کني؟ آيا تو اين طور فکر مي‌کني که خداوند دوست نمي‌دارد بنده‌اش از نعمتش بهره ببرد؟

عرض کرد: «هذا انت في خشونه ملبسک و جشوبة ماکلک» (2) گفت‌يا امير المؤمنين! خودت هم که مثل مني، تو هم که از جامه خوب و غذاي خوب پرهيز داري.

فرمود من با تو فرق دارم، من امام و پيشواي امتم، مسؤول زندگي عمومي هستم، بايد در توسعه و رفاه زندگي عمومي تا آن حدي که مقدور است‌سعي کنم. آن اندازه که ميسر نشد و مردمي فقير باقي ماندند، بر من از آن جهت که در اين مقام هستم لازم است در حد ضعيف‌ترين و فقيرترين مردم زندگي کنم تا فقر و محروميت، فقرا را زياد ناراحت نکند، لا اقل از آلام روحي آنها بکاهم، موجب تسلي خاطر آنها گردم.

اين بود دو نوع تفسيري که از طرز زندگاني زاهدانه رسول خدا و علي مرتضي عليهما السلام مي‌توان کرد.

اگر تفسير اول صحيح مي‌بود مي‌بايست همه در همه زمانها خواه آنکه وسيله براي عموم فراهم باشد خواه نباشد، خواه آنکه مردم در وسعت‌باشند خواه نباشند آن طور زندگي کنند و البته ساير ائمه عليهم السلام هم در درجه اول از آن طرز زندگي پيروي مي‌کردند، و اما اگر تفسير دوم صحيح است، نه، لازم نيست همه از آن پيروي کنند، آن طور زندگي مربوط به اوضاعي نظير اوضاع آن زمان بوده، در زمانهاي غير مشابه با آن زمان، پيروي لازم نيست.

وقتي که به احوال و زندگي و سخنان امام صادق عليه السلام مراجعه مي‌کنيم مي‌بينيم آن حضرت که ظاهر زندگي‌اش با پيغمبر و علي فرق دارد، به خاطر همين نکته بوده و خود آن حضرت اين نکته را به مردم زمانش درباره فلسفه زهد گوشزد کرده است.

اين‌ها که عرض کردم از تعليمات آن حضرت اقتباس شد.

در زمان امام صادق عليه السلام گروهي پيدا شدند که سيرت رسول اکرم را در زهد و اعراض از دنيا به نحو اول تفسير مي‌کردند، معتقد بودند که مسلمان هميشه و در هر زماني بايد کوشش کند از نعمتهاي دنيا احتراز کند. به اين مسلک و روش خود نام «زهد» مي‌دادند و خودشان در آن زمان به نام «متصوفه» خوانده مي‌شدند. سفيان ثوري يکي از آنهاست. سفيان يکي از فقهاي تسنن به شمار مي‌رود و در کتب فقهي اقوال و آراء او زياد نقل مي‌شود. اين شخص معاصر با امام صادق است و در خدمت آن حضرت رفت و آمد و سؤال و جواب مي‌کرده.

در کافي مي‌نويسد روزي سفيان بر آن حضرت وارد شد، ديد امام جامه سفيد و لطيف و زيبايي پوشيده، اعتراض کرد و گفت‌يا ابن رسول الله سزاوار تو نيست که خود را به دنيا آلوده سازي، امام به او فرمود: ممکن است اين گمان براي تو از وضع زندگي رسول خدا و صحابه پيدا شده باشد. آن وضع در نظر تو مجسم شده و گمان کرده‌اي اين يک وظيفه‌اي است از طرف خداوند مثل ساير وظايف، و مسلمانان بايد تا قيامت آن را حفظ کنند و همان طور زندگي کنند. اما بدان که اين طور نيست. رسول خدا در زماني و جايي زندگي مي‌کرد که فقر و تنگدستي مستولي بود، عامه مردم از داشتن وسايل و لوازم اوليه زندگي محروم بودند. اگر در عصري و زماني وسايل و لوازم فراهم شد، ديگر دليلي براي آن طرز زندگي نيست، بلکه سزاوارترين مردم براي استفاده از موهبتهاي الهي، مسلمانان و صالحانند نه ديگران.

اين داستان بسيار مفصل و جامع است و امام در جواب سفيان که بعد رفقايش هم به او ملحق شدند استدلالات زيادي بر مدعاي خود و بطلان مدعاي آنها کرد که فعلاً مجال نقل همه آنها نيست (3).

اصول ثابت و اصول متغير

اين اختلاف و تعارض ظاهري سيرت، به کمک بياناتي که از پيشوايان دين رسيده، براي ما روشن مي‌کند از نظر اسلام در باب معيشت و لوازم زندگي چيزهايي است که اصول ثابت و تغيير ناپذير به شمار مي‌روند و چيزهايي است که اين طور نيست.

يک اصل ثابت و تغيير ناپذير اين است که يک نفر مسلمان بايد زندگي خود را از زندگي عمومي جدا نداند، بايد زندگي خود را با زندگي عموم تطبيق دهد. معني ندارد در حالي که عموم مردم در بدبختي زندگي مي‌کنند عده ديگر با مستمسک قرار دادن قل من حرم زينة الله آلتي اخرج لعباده و الطيبات من الرزق (4) در درياي نعمت غوطه‌ور بشوند هر چند فرض کنيم که از راه حلال به چنگ آورده باشند.

خود امام صادق سلام الله عليه که به اقتضاي زمان، زندگي را بر خاندان خود توسعه داده بود، يک وقت اتفاق افتاد که نرخ خواربار ترقي کرد و قحط و غلا پديد آمد. به خادم خود فرمود چقدر آذوقه و گندم ذخيره موجود داريم؟ عرض کرد: زياد داريم، تا چند ماه ما را بس است. فرمود همه آنها را ببر و در بازار به مردم بفروش، گفت اگر بفروشم ديگر نخواهم توانست گندمي تهيه کنم. فرمود لازم نيست، بعد مثل ساير مردم روز به روز از نانوايي تهيه خواهيم کرد، و دستور داد از آن به بعد خادم ناني که تهيه مي‌کند نصف جو و نصف گندم باشد، يعني از همان ناني باشد که اکثر مردم استفاده مي‌کردند. فرمود: من تمکن دارم به فرزندان خودم در اين سختي و تنگدستي نان گندم بدهم، اما دوست دارم خداوند ببيند من با مردم مواسات مي‌کنم.

اصل ثابت و تغيير ناپذير ديگري که در همه حال و همه زمانها پسنديده است، زهد به معني عزت نفس و مناعت طبع و بلند نظري است که انسان در همه حال و همه زمانها خوب است نسبت‌به امور مادي بي اعتنا باشد، دين را به دنيا، و فضيلت و اخلاق را به پول و مقام نفروشد، به امور مادي به چشم وسيله نگاه کند نه به چشم هدف و مقصد.

اما ساير امور که مربوط به توسعه و تضييق و بود و نبود وسايل زندگي است‌يک امر ثابت و تغيير ناپذيري نيست. ممکن است در زماني تکليف جوري اقتضا کند و در زماني ديگر جور ديگر، همان طوري که رسول خدا و علي مرتضي عليهما السلام طوري زندگي کردند و ساير ائمه عليهم السلام طور ديگر.

قيام يا سکوت؟

مثال ديگر که مثال زدم مساله قيام و سکوت بود. اين مساله هم بسيار قابل بحث است، فرصت نخواهد بود که در اين جلسه به طور کامل در اطراف اين مطلب بحث کنم. براي نمونه سيد الشهداء سلام الله عليه را از يک طرف، و امام صادق عليه السلام را از طرف ديگر ذکر مي‌کنم.

امام حسين عليه السلام بدون پروا، با آنکه قرائن و نشانه‌ها حتي گفته‌هاي خود آن حضرت حکايت مي‌کرد که شهيد خواهد شد، قيام کرد. ولي امام صادق عليه السلام با آنکه به سراغش رفتند اعتنا ننمود و قيام نکرد، ترجيح داد که در خانه بنشيند و به کار تعليم و تدريس و ارشاد بپردازد.

به ظاهر، تعارض و تناقضي به نظر مي‌رسد که اگر در مقابل ظلم بايد قيام کرد و از هيچ خطر پروا نکرد پس چرا امام صادق عليه السلام قيام نکرد بلکه در زندگي مطلقاً راه تقيه پيش گرفت، و اگر بايد تقيه کرد و وظيفه امام اين است که به تعليم و ارشاد و هدايت مردم بپردازد پس چرا امام حسين عليه السلام اين کار را نکرد؟ در اينجا لازم است اشاره‌اي به اوضاع سياسي زمان حضرت صادق عليه السلام بکنم و بعد به جواب اين سؤال بپردازم.

اوضاع سياسي در عهد امام صادق (عليه السلام)

در زمان امام صادق خلافت از دودمان اموي به دودمان عباسي منتقل شد.

عباسيان از بني هاشم‌اند و عموزادگان علويين به شمار مي‌روند. در آخر عهد امويين که کار مروان بن محمد، آخرين خليفه اموي، به عللي سست‌شد، گروهي از عباسيين و علويين دست‌به کار تبليغ و دعوت شدند.

علويين دو دسته بودند: بني الحسن که اولاد امام مجتبي بودند، و بني الحسين که اولاد سيد الشهداء عليهما السلام بودند. غالب بني الحسين که در راسشان حضرت صادق عليه السلام بود از فعاليت ابا کردند. مکرر حضرت صادق دعوت شد و نپذيرفت. ابتداي امر سخن در اطراف علويين بود. عباسيين به ظاهر به نفع علويين تبليغ مي‌کردند. سفاح و منصور و برادر بزرگترشان ابراهيم الامام با محمد بن عبد الله بن الحسن ابن الحسن، معروف به «نفس زکيه» بيعت کردند و حتي منصور-که بعدها قاتل همين محمد شد-در آغاز امر رکاب عبد الله بن حسن را مي‌گرفت و مانند يک خدمتکار جامه او را روي زين اسب مرتب مي‌کرد، زيرا عباسيان مي‌دانستند که زمينه و محبوبيت از علويين است. عباسيين مردمي نبودند که دلشان به حال دين سوخته باشد. هدفشان دنيا بود و چيزي جز مقام و رياست و خلافت نمي‌خواستند. حضرت صادق عليه السلام از اول از همکاري با اينها امتناع ورزيد.

بني العباس از همان اول که دعات و مبلغين را مي‌فرستادند، به نام شخص معين نمي‌فرستادند، به‌عنوان «الرضا من آل محمد» يا «الرضي من آل محمد» يعني «يکي از اهل بيت پيغمبر صلي الله عليه و آله که شايسته باشد» تبليغ مي‌کردند و در نهان جاده را براي خود صاف مي‌کردند. دو نفر از دعات آن‌ها از همه معروفترند، يکي عرب به نام «ابو سلمه خلال» که در کوفه مخفي مي‌زيست و ساير دعات و مبلغين را اداره مي‌کرد و به او «وزير آل محمد» لقب داده بودند، و اولين بار کلمه «وزير» در اسلام به او گفته شد، و يکي ايراني که همان سردار معروف، ابو مسلم خراساني است و به او «امير آل محمد» لقب داده بودند.

مطابق نقل مسعودي در مروج الذهب، بعد از کشته شدن ابراهيم امام (برادر بزرگتر سفاح و منصور که سفاح را وصي و جانشين خود قرار داده بود) نظر ابو سلمه بر اين شد که دعوت را از عباسيين به علويين متوجه کند. دو نامه به يک مضمون به مدينه نوشت و به وسيله يک نفر فرستاد، يکي براي حضرت صادق عليه السلام که رأس و رئيس بني الحسين بود و يکي براي عبد الله بن الحسن بن الحسن که بزرگ بني الحسن بود. امام صادق عليه السلام به آن نامه اعتنايي نکرد و هنگامي که فرستاده اصرار کرد و جواب خواست، در حضور خود او نامه را با شعله چراغ سوخت و فرمود جواب نامه‌ات اين است. اما عبد الله بن الحسن فريب خورد و خوشحال شد و با اينکه حضرت صادق عليه السلام به او فرمود که فايده ندارد و بني العباس نخواهند گذاشت کار بر تو و فرزندان تو مستقر گردد عبد الله قانع نشد، و قبل از آنکه جواب نامه عبد الله به ابو سلمه برسد سفاح که به ابو سلمه بدگمان شده بود با جلب نظر و موافقت ابو مسلم ابو سلمه را کشت و شهرت دادند که خوارج او را کشته‌اند، و بعد هم خود عبد الله و فرزندانش گرفتار و کشته شدند. اين بود جريان ابا و امتناع امام صادق عليه السلام از قبول خلافت.

علت امتناع امام

ابا و امتناع امام صادق تنها به اين علت نبود که مي‌دانست‌بني العباس مانع خواهند شد و آن حضرت را شهيد خواهند کرد. اگر مي‌دانست که شهادت آن حضرت براي اسلام و مسلمين اثر بهتري دارد شهادت را انتخاب مي‌کرد همان طوري که امام حسين عليه السلام به همين دليل شهادت را انتخاب کرد. در آن عصر-که به خصوصيات آن اشاره خواهيم کرد-آن چيزي که بهتر و مفيدتر بود رهبري يک نهضت علمي و فکري و تربيتي بود که اثر آن تا امروز هست، همان طوري که در عصر امام حسين آن نهضت ضرورت داشت و آن نيز آنطور بجا و مناسب بود که اثرش هنوز باقي است.

جان مطلب همين جاست که در همه اين کارها، از قيام و جهاد و امر به معروف و نهي از منکرها و از سکوت و تقيه‌ها، بايد به اثر و نتيجه آنها در آن موقع توجه کرد. اين‌ها اموري نيست که به شکل يک امر تعبدي از قبيل وضو و غسل و نماز و روزه صورت بگيرد. اثر اين کارها در مواقع مختلف و زمانهاي مختلف و اوضاع و شرايط مختلف فرق مي‌کند. گاهي اثر قيام و جهاد براي اسلام نافعتر است و گاهي اثر سکوت و تقيه. گاهي شکل و صورت قيام فرق مي‌کند. همه اينها بستگي دارد به خصوصيت عصر و زمان و اوضاع و احوال روز، و يک تشخيص عميق در اين مورد ضرورت دارد، اشتباه تشخيص دادن زيانها به اسلام مي‌رساند.

اوضاع اجتماعي عهد امام

امام صادق عليه السلام در عصر و زماني واقع شد که علاوه بر حوادث سياسي، يک سلسله حوادث اجتماعي و پيچيدگيها و ابهامهاي فکري و روحي پيدا شده بود، لازم‌تر اين بود که امام صادق جهاد خود را در اين جبهه آغاز کند. مقتضيات زمان امام صادق عليه السلام که در نيمه اول قرن دوم مي‌زيست‌با زمان سيد الشهداء عليه السلام که در حدود نيمه قرن اول بود خيلي فرق داشت.

در حدود نيمه قرن اول در داخل کشور اسلامي براي مرداني که مي‌خواستند به اسلام خدمت کنند يک جبهه بيشتر وجود نداشت و آن جبهه مبارزه با دستگاه فاسد خلافت‌بود، ساير جبهه‌ها هنوز به وجود نيامده بود و يا اگر به وجود آمده بود اهميتي پيدا نکرده بود، حوادث عالم اسلام همه مربوط به دستگاه خلافت‌بود و مردم از لحاظ روحي و فکري هنوز به بساطت و سادگي صدر اول زندگي مي‌کردند. اما بعدها و در زمانهاي بعد تدريجاً به علل مختلف جبهه‌هاي ديگر به وجود آمد، جبهه‌هاي علمي و فکري. يک نهضت علمي و فکري و فرهنگي عظيم در ميان مسلمين آغاز شد. نحله‌ها و مذهبها در اصول دين و فروع دين پيدا شدند. به قول يکي از مورخين، مسلمانان در اين وقت از ميدان جنگ و لشکر کشي متوجه فتح دروازه‌هاي علم و فرهنگ شدند. علوم اسلامي در حال تدوين بود. در اين زمان يعني در زمان امام صادق عليه السلام از يک طرف زد و خورد امويها و عباسيها فترتي به وجود آورد و مانع بيان حقايق را تا حدي از بين برد، و از طرف ديگر در ميان مسلمانان يک شور و هيجان براي فهميدن و تحقيق پيدا شد، لازم بود شخصي مثل امام صادق عليه السلام اين جبهه را رهبري کند و بساط تعليم و ارشاد خود را بگستراند و به حل معضلات علمي در معارف و احکام و اخلاق بپردازد. در زمانهاي قبل همچو زمينه‌ها نبود، همچو استعداد و قابليت و شور و هيجاني در مردم نبود.

در تاريخ زندگي امام صادق عليه السلام يک جا مي‌بينيم زنادقه و دهرييني از قبيل ابن ابي العوجا و ابو شاکر ديصاني و حتي ابن مقفع مي‌آيند و با آن حضرت محاجه مي‌کنند و جوابهاي کافي مي‌گيرند. احتجاجات بسيار مفصل و طولاني از آن حضرت در اين زمينه‌ها باقي است که به راستي اعجاب آور است. توحيد مفضل که رساله‌اي است طولاني در اين زمينه، در اثر يک مباحثه بين مفضل از اصحاب آن حضرت و بين يک نفر دهري مسلک و رجوع کردن مفضل به امام صادق عليه السلام پديد آمد.

در جاي ديگر مي‌بينيم که اکابر معتزله از قبيل عمرو بن عبيد و واصل بن عطا که مردمان مفکري بودند مي‌آمدند و در مسائل الهي يا مسائل اجتماعي سؤال و جواب مي‌کردند و مي‌رفتند.

در جاي ديگر فقهاي بزرگ آن عصر را مي‌بينيم که يا شاگردان آن حضرتند و يا بعضي از آنها مي‌آمدند و از آن حضرت سؤالاتي مي‌کردند. ابو حنيفه و مالک معاصر امام صادق‌اند و هر دو از محضر امام عليه السلام استفاده کرده‌اند. شافعي و احمد بن حنبل شاگردان شاگردان آن حضرتند. مالک در مدينه بود و مکرر به حضور امام عليه السلام مي‌آمد و خود او مي‌گويد وقتي که به حضورش مي‌رسيدم و به من احترام مي‌کرد خيلي خرسند مي‌شدم و خدا را شکر مي‌کردم که او به من محبت دارد. مالک درباره امام صادق مي‌گويد: «کان من عظماء العباد و اکابر الزهاد و الذين يخشون الله عز و جل، و کان کثير الحديث، طيب المجالسة، کثير الفوائد.» يعني از بزرگان و اکابر عباد و زهاد بود و از کساني بود که خوف و خشيت الهي در دلش قرار داشت. او مردي بود که حديث پيغمبر را زياد مي‌دانست، خوش محضر بود، مجلسش پر فايده بود. و باز مالک مي‌گويد: «ما رات عين و لا سمعت اذن و لا خطر علي قلب بشر افضل من جعفر بن محمد.» يعني چشمي نديده و گوشي نشنيده و به دلي خطور نکرده کسي از جعفر بن محمد فاضلتر باشد. ابو حنيفه مي‌گفت: «ما رايت افقه من جعفر بن محمد» از جعفر بن محمد فقيه‌تر و داناتر نديدم. مي‌گويد وقتي که جعفر بن محمد به امر منصور به عراق آمد منصور به من گفت که سخت‌ترين مسائل را براي سؤال از او تهيه کنم. من چهل مساله اينچنين تهيه کردم و رفتم به مجلسش. منصور مرا معرفي کرد، امام فرمود او را مي‌شناسم، پيش ما آمده است. بعد به امر منصور مسائل را طرح کردم. در جواب هر يک فرمود عقيده شما علماي عراق اين است، عقيده فقهاي مدينه اين است، و خودش گاه با ما موافقت مي‌کرد و گاه با اهل مدينه، گاهي هم نظر سومي مي‌داد.

در جاي ديگر متصوفه را مي‌بينيم که به حضور آن حضرت رفت و آمد و سؤال و جواب مي‌کردند که نمونه مختصري از آن را قبلاً عرض کردم.

زمان امام صادق عليه السلام زماني بود که برخورد افکار و آراء و جنگ عقايد شروع شده بود و ضرورت ايجاب مي‌کرد که امام کوشش خود را در اين صحنه و اين جبهه قرار دهد. هميشه بايد در اين گونه امور به اثر کار توجه داشت. سيد الشهداء عليه السلام دانست که شهادتش اثر مفيد دارد، قيام کرد و شهيد شد و اثرش هنوز هم باقي است. امام صادق عليه السلام فرصت را براي تعليم و تأسيس کانون علمي مناسب ديد، به اين کار همت گماشت. بغداد که کانون جنبش علمي اسلامي صدر اسلام است در زمان امام صادق عليه السلام بنا شد. ظاهراً ايشان آخر عمر سفري به بغداد آمده است. اثر امام صادق عليه السلام است که مي‌بينيم شيعه، در مقدم ساير فرق، در علوم اسلامي پيشقدم و مؤسس شد و يا لا اقل دوش به دوش ديگران حرکت کرد و در همه رشته‌ها از ادب و تفسير و فقه و کلام و فلسفه و عرفان و نجوم و رياضي و تاريخ و جغرافي کتابها نوشت و رجال بزرگ بيرون داد، عالي‌ترين و نفيس‌ترين آثار علمي را به جهان تحويل داد. اگر امروز مي‌بينيم اصلاح طلباني به رسميت مذهب شيعه-بعد از هزار سال-اقرار و اعتراف مي‌کنند به خاطر اين است که شيعه يک مکتب واقعي اسلامي است و آثار شيعي در هر رشته نشان مي‌دهد که ديگر نمي‌توان اتهامات سياسي به آن بست. اين آثار مولود ايمان و عقيده است، سياست نمي‌تواند اينچنين فقه يا اخلاق يا فلسفه و عرفان يا تفسير و حديثي به وجود آورد. رسميت امروز شيعه معلول طرز کار و عمل آن روز امام صادق سلام الله عليه است.

مقصود اين است که ائمه اطهار در هر زماني مصلحت اسلام و مسلمين را در نظر مي‌گرفتند و چون دوره‌ها و زمانها و مقتضيات زمان و مکان تغيير مي‌کرد خواه و ناخواه همان طور رفتار مي‌کردند که مصالح اسلامي اقتضا مي‌کرد و در هر زمان جبهه‌اي مخصوص و شکلي نو از جهاد به وجود مي‌آمد و آنها با بصيرت کامل آن جبهه‌ها را تشخيص مي‌دادند.

اين تعارضها نه تنها تعارض واقعي نيست، بلکه بهترين درس آموزنده است‌براي کساني که روح و عقل و فکر مستقيمي داشته باشند، جبهه شناس باشند و بتوانند مقتضيات هر عصر و زماني را درک کنند که چگونه مصالح اسلامي اقتضا مي‌کند که يک وقت مثل زمان سيد الشهداء عليه السلام نهضت آنها شکل قيام به سيف به خود بگيرد و يک زمان مثل زمان امام صادق عليه السلام شکل تعليم و ارشاد و توسعه تعليمات عمومي و تقويت مغزها و فکرها پيدا کند و يک قت‌شکل ديگر. ان في ذلک لذکري لمن کان له قلب او القي السمع و هو شهيد (5).

پي‌نوشت‌ها:

1- اين سخنراني در 25 شوال 1381 هجري قمري به مناسبت وفات امام صادق عليه السلام ايراد شده است.

2- نهج البلاغه، خطبه 200.

3- به کتاب کافي، ج 5/ص 65 الي 70 و جلد اول داستان راستان تحت عنوان «امام صادق و متصوفه» مراجعه شود.

4- اعراف/32.

5- ق/37.

برگرفته از : ido.ir

تعداد بازديد:145 آخرين تغييرات:96/04/19
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر