دوشنبه 3 مهر 1396 - 4 محرم 1439 - 25 سپتامبر 2017
صفحه اصلي/دين و انديشه

فلسفه عرصه مرید و مرادبازی نیست/ مهمترین متون فلسفه غرب

محمدعلي مرادي در گفتگو با مهر:

فلسفه عرصه مريد و مرادبازي نيست/ مهمترين متون فلسفه غرب

مرادي، دانش آموخته فلسفه از دانشگاه برلين معتقد است شش کتاب، شرط لازم فهم متون علوم اجتماعي و فلسفي دو قرن اخير هستند؛ سه کتاب از کانت، دو کتاب از هگل و يک کتاب از هايدگر.

خبرگزاري مهر، گروه دين و انديشه_رضا نساجي: محمدعلي مرادي، در دانشگاه فراي برلين (Freie Universität Berlin) فلسفه، جامعه‌شناسي، تئاتر و اسلام‌شناسي خوانده و دکتراي فلسفه خود را از دانشکده علوم روحي و آموزشي در دانشگاه فني برلين (Technische Universität Berlin) گرفته است. گفت‌وگوي زير عطف به برگزاري دوره جديد کارگاه خوانش «سنجش خرد نابِ» کانت توسط وي، انجام شده است که در ادامه مي خوانيد؛

*گفتگوي مان را از تجربه خودتان و از امکان زاده شدن دوباره در پرتو فلسفه آغاز کنيم. شما به عنوان يک فعال سياسي با گرايش چپ، چگونه در پي شکست در فعاليت‌هاي سياسي، راه تازه‌اي براي زندگي يافتيد و به کمک کدام معلم فلسفه؟

تا آنجا که به تجربه‌ زيسته من برمي‌گردد، از دوران دبيرستان هميشه به متون تئوريک علاقه داشتم. در عين اينکه نوجوان و جوان شلوغي هم بودم، چنانچه فوتبال را در سطح باشگاه حرفه‌اي بازي مي‌کردم و با تيم ذوب‌آهن اصفهان در مسابقات نوجوانان کشور به مقام نخست هم رسيدم. اما اين امور عملي از قبيل ورزش براي من ابعاد نظري و تئوريک هم داشت. در مقابل، دانش و کتاب هم براي من همواره ابعاد عملي داشت و کتاب مي‌خواندم تا بتوانم بهتر عمل کنم. مثلا تيم‌هايي که در آن بازي مي‌کردم تحليل کنم و هر شکستي که مي‌خورديم در صدد تحليل آن بودم که چکار کنيم که ديگر شکست تکرار نشود.

در کنار اين فعاليت‌هاي ورزشي تمايل ديني و سياسي هم در انجمن اسلامي دبيرستان پيدا کرده بودم و گروهي داشتيم با نام «مالک‌اشتر» که با آنان بر سر يک سري مسائل عملي مثل نحوه برخورد آن‌ها با فوتبال، فيلم و نوع پوشش زنان محل – محله‌اي که مسلمان، ارمني و کليمي در کنار هم زندگي مي‌کردند – دچار اختلاف ، لذا از آنها جدا شدم و بعد تمايل به چپ پيدا کردم. در انقلاب هم بسيار فعال بودم، اما هميشه عمل براي من بسيار مهم‌تر از کتاب و نظريه بود. بدين‌ترتيب از زندگي عملي بيشتر چيز ياد مي‌گرفتم تا از کتاب‌ها. ضمن اينکه هر چه مي‌خواندم مصاديق عملي آن‌ها را مي‌جستم و در سازمان‌دهي اجتماعي يعني سازماندهي تيم‌هاي فوتبال و برگزاري مسابقات براي خودمان هميشه فعال بودم تا دوران انقلاب که به عنوان عضو تشکيلات حزب توده در اصفهان، در شناسايي مشکلات مردم و سازماندهي محلات فعال بودم، از جمله در شعبه «امور دهقاني» و «امور سازمان‌هاي توده‌اي».

ضمن اينکه هميشه مسائل اطرافم را تحليل مي‌کردم، به‌طوري در حوادث سياسي انقلاب آن‌قدر که در تحليل مسائل اصفهان جديت داشتم، مسائل و مناطق ديگر اهميت نداشت. براي همين تمام روندهاي سياسي درون انقلاب را مي‌شناختم، آنچنان که مسئول حزبي به من «مارکس جوان» مي‌گفت، چرا که من هميشه مسائل اصفهان را تحليل مي‌کردم. هرچه مي‌خواندم مي‌خواستم در تحليل اصفهان و کم‌کم ايران به کار بگيرم، لذا به تدريج در «شعبه اطلاعات» حزب مشغول شدم و اخبار روندها را تحليل مي‌کردم. در شعبه امور توده‌اي هم همچنان مي‌بايست ساختارهاي اجتماعي مثل تعاوني‌هاي مصرف، تعاوني‌هاي قاليباف‌ها و تعاوني‌هاي نخ‌تاب‌ها و... را ساختار مي‌دادم.

با چنين زمينه‌اي از کار اجتماعي-سياسي و مسائل عملي بود که با جديت کتاب مي‌خواندم. اما با شکستي که در حزب تجربه کرديم، من از کار عملي خواسته و ناخواسته به تأمل روي آوردم. چند سالي فقط جامعه‌شناسي مطالعه کردم، بعد به طور سيستماتيک اقتصاد مي‌خواندم؛ اعم از خرد و کلان، سياست‌هاي پولي و مالي و.. همزمان کتاب‌هاي فلسفه‌ علامه طباطبائي، مطهري، مصباح، سروش و اين‌ها را به طور منسجم مي‌خواندم که البته هيچ‌کدام مرا راضي نمي‌کردند. تا اينکه کتاب «بيداري از خواب دگماتيسم» نقيب‌زاده را خواندم و ديدم چگونه آرام‌آرام دارد ذهن من را منظم مي‌کند. اين مقارن بود با انتشار ترجمه «سنجش خرد ناب» اديب‌سلطاني، که با مطالعه آن به نظرم مي‌رسيد منشاء را پيدا کرده‌ام. در نتيجه، يک‌سال تمام آن را شبانه‌روز مي‌خواندم، کتابي که از بيست‌وهفت سالگي تا کنون، بيش از دويست بار خوانده‌ يا درس داده‌ام.

در آغاز، استادي نداشتم تا اينکه براي خواندن فلسفه به آلمان رفتم و در آنجا در درس هر استادي که کانت درس مي‌داد با هر گرايشي که بود شرکت مي‌کردم. البته هنوز هم از خواندن کانت دست برنداشته‌ام، باز هم آن را مي‌خوانم و چيز ياد مي‌گيرم. البته براي اينکه آن را خوب بفهمم، پيشفرض‌هاي رياضي و فيزيکي و فلسفي را هم مي‌بايست مطالعه کنم. فيزيک هاليدي و حساب ديفرانسيل آپوستل را دوباره خواندم. تاريخ هندسه و تاريخ رياضي خواندم و نيز براي اينکه اين کتاب را خوب بفهمم، هفده کتاب مهم روشنگري که چند دوره آن را با عنوان «خوانش متون کلاسيک روشنگري» درس داده‌ام؛ شامل گاليله، کپلر، نيوتن، اويلر، هابس، هيوم، دکارت و...

هانسي يوناس (Hans Jonas) فيلسوف يهودي که شاگرد برجسته هايدگر بود و مادرش را در اردوگاه آشويتس از دست داد، درباره مواجهه استادان فلسفه آلمان با نازيسم مي‌گويد: «يکي از استادانم به نام يوليوس ابينگهاوس (Julius Ebbinghaus) که يک کانتي راسخ و البته از جهت مقام و اهميت علمي، غيرقابل مقايسه با هايدگر بود در آن شرايط سخت سربلند از آزمون گذشت و اين درسي براي من بود. در ماربورگ در سال ۱۹۴۵ براي اداي احترام و قدرداني به ملاقاتش رفتم. او با آن عقيده مطلق و آتشين قديمي‌اش به چشمانم نگاه کرد و گفت: «مي‌دوني چيه يوناس؟ من بدون کانت قادر به آن کار نبودم».

تلاش فلسفي من اين است که زجر و عذاب زندگي را براي خود و اگر توانستم براي انسان‌هاي ديگر کمتر کنم، اما اين با رهايي و نجات و اين قبيل توهم‌ها فاصله دارد*با توجه به اينکه شما به طور ويژه روي تأثيرگذاري کانت در زندگي شخصي‌تان تأکيد داريد، پرسش دوم و در واقع اصلي اين است که فلسفه کانتي که خودش گفته‌بود با خواندن کتاب هيوم از خواب دگماتيسم بيدار شده، چه چيزي دارد که مي‌تواند چنين نجات‌بخش باشد؟

با تعبير «نجات‌بخش» موافق نيستم، چون نجاتي در کار نيست، بلکه مي‌بايست ما حداقل کمتر رنج ببريم. تلاش فلسفي من اين است که زجر و عذاب زندگي را براي خود و اگر توانستم براي انسان‌هاي ديگر کمتر کنم، اما اين با رهايي و نجات و اين قبيل توهم‌ها فاصله دارد. کانت براي ما ايرانيان که تحت تأثير تصوف و عرفان کهن و جديد در کنار ايدئولوژي‌هاي رنگارنگ و احساسات ناسيوناليستي متعارض و... در دوران جديد و هزاران شلنگ و تخته ديگر بوده و هستيم، مي‌تواند سبب شود که کمي نظم فکري پيدا کنيم.

مثالي مي‌زنم: مولفي که به زبان فرانسه مي‌نويسد با آن همه امکانات مالي و غيرمالي در عرصه فکري، بعد از سال‌ها بسيار در يک مصاحبه گفته بود که حال مي‌فهم کانت براي ما بهداشتي‌تر است. منظورم آقاي شايگان است که البته کسي از او نپرسيد مرد عزيز با اين همه امکانات و با اين زبان‌داني که با آن فخر مي‌فروشي، از ما بچه‌هاي کف خيابان بايد ديرتر بفهمي که کانت بهداشتي‌تر است!

اين نکته را براي اين طرح کردم که انديشه در ميان کتاب‌ها نيست، بلکه در بطن زندگي قرار دارد. براي همين من آن‌قدر که از کف خيابان‌ها چيز ياد گرفته‌ام و مي‌گيرم از کتاب‌ها ياد نمي‌گيرم. انسان از کتاب ياد مي‌گيرد که آنچه را پيشتر آموخته است منظم و سامان‌دهي کند، اما اين کتاب‌ها اگر پرسشي نداشته باشي خواب آدم را بيشتر و سنگين‌تر مي‌کند. مثل همين مولفِ محترمِ شيک و زبان‌دان که در خواب گران «آسيا در برابر غرب» بود، بعد در خواب «نگاه شکسته» شد، بعد دوباره آنري کربن و «آفاق تفکر معنوي در اسلام ايراني» و سرانجام در خواب «چهل‌تکه» آرميده است.

انديشه در ميان کتاب‌ها نيست، بلکه در بطن زندگي قرار دارد، براي همين من آن‌قدر که از کف خيابان‌ها چيز ياد گرفته‌ام و مي‌گيرم از کتاب‌ها ياد نمي‌گيرم

فلسفه و انديشه از دل زندگي بيرون مي‌آيد وگرنه تازه بعد از سال‌هاي هفتاد است که مي‌فهمي کانت بهداشتي‌تر است تا کربن، رنه گنون، اورتگا يي گاست و هنوز هم نمي‌تواني يک مقاله منسجم بنويسي. چنانچه راجع به اصفهان مي‌نويسي، بدون اينکه به خودت زحمت بدهي در اين شهر چند روزي قدم بزني. اما کانت براي من و براي ما مي‌تواند ذهني ساختارمند را به ارمغان بياورد. اما شما به مشاهير فلسفه کشور نگاه کنيد؛ مثلاً آقاي دکتر داوري به نظر من اگر درست کانت خوانده بود و از سال‌هاي جواني به اين کتاب مشغول بود، اين‌قدر آشفته نمي‌نوشت.

اما از سوي ديگر، کانت در عين حال به ما ياد مي‌دهد ساختارمندي خودش چگونه مي‌تواند عذابي اليم و بزرگ باشد. کانت به ما ياد مي‌دهد سنجش و نقد تنها ابزار بشري براي کاهش رنج است. او به ما مي‌آموزاند که سوفي خرد است، اما بدون خرد هم کار بس مشکل و دشوار است.

کانت براي من و براي ما مي‌تواند ذهني ساختارمند را به ارمغان بياورد

کانت به ما ياد مي‌دهد که انديشه يعني در مخمصه زندگي کردن، يعني در رنج و شادي توأمان زيست کردن. او به ما آموزش مي‌دهد که چگونه هر چه در نقد اول ساختي، در نقد دوم و سوم فرو بريزي. او به ما ياد مي‌دهد چگونه حرف مشخص و فرهيخته بزني، اما آسمان ريسمان به هم بافتن براي فرار از امر مشخص را پيشه نکني.

کانت به ما ياد داد و مي‌دهد که چگونه ذهن تو براي اينکه نياز به وحدت دارد، آشوب بيروني را منسجم نشان مي‌دهد و تو مرتب در اين توهم به سر مي‌بري که آن آشوب بيرون را چگونه نظم دادي و با خيال آرام در اين توهم هستي که حقيقت نزد توست. آسوده و بي‌تنش حريم کوچکي مي‌سازي، در اين حريم کوچک سروري مي‌کني و مي‌پنداري که سرور جهاني.

در استکاني کوچک مرتب طوفان بپا مي‌کني و معصومانه فکر مي‌کني شناگر قهاري هستي و... . کانت به ما ياد مي‌دهد اگرچه با مفهومي سخت گران‌سنگ مشغولي، از هم‌صحبتي مردم عادي پرهيز نکني. نه اينکه مردم تقدس داشته باشند بلکه از اين جهت که بتواني با امر زندگي رابطه تنگاتنگ داشته باشي و نبض زندگي و تپش زندگي را دريابي.

کانت به ما ياد مي‌دهد که انديشه يعني در مخمصه زندگي کردن، يعني در رنج و شادي توأمان زيست کردن

اين در واقع درک ديگري از فلسفه است که فلسفه چگونه بايد در نسبت تنگاتنگي با امور مشخص باشد. از اين روست که کانت با امر تجربه در «سنجش خرد ناب» آغاز مي‌کند.

اما آنچه به طور خاصه مي‌توان گفت اين است که دوران جديد زندگي فکري فلسفي انسان با کانت به طور بنيادين دگرگون شد. تمامي جريان‌هاي جديد انديشه به گونه‌ اي ريشه خود را در کانت پيدا مي‌کنند. حتي يهوديان اشکناري در اروپا کوشش نمودند تا کانت را در سنت يهودي خوانش کنند.

ما نيز اگر بتوانيم کانت را در سنت فلسفي خودمان خوانش کنيم، مي‌توان اميدوار بود که فلسفه در ايران تکاني بخورد و دوستان متجدد ديني نيز بتوانند الهياتي نو متناسب با دوران زندگي جديد صورت‌بندي کنند.

*شما در کارگاه‌هايتان گاهي به طور سربسته اشاره مي‌کنيد که اگر فلسفه هگل مي‌دانستيد از خطاهاي نظري و عملي دوران جواني در امان مي‌مانيد. منظورتان کدام بخش از فلسفه هگل است؟

فلسفه هگل محصول شکست انقلاب فرانسه است؛ چرا که دوران ترور در انقلاب فرانسه هگل را تکان داد و او را از دوستان رومانتيک‌اش جدا کرد. هگل دريافته بود که بايد از جنبه فلسفي خلأيي در کار باشد که به اين فضاي ترور منجر شده است، از اين رو به اين سمت رفت که فلسفه‌اش را به‌گونه‌اي ساماندهي کند که اين چنين رخدادهايي در آلمان صورت نگيرد. بدين‌شکل که مسيحيت را در بنيان‌هاي فلسفي به‌گونه‌اي تجديد نظر کند که شکافي که در فرانسه رخداد داده بود ترميم نمايد. او تمامي مولفه‌هاي تمدن اروپايي يعني مسيحيت، يهوديت، روم و يونان را در دستگاهي نظام‌مند گرد آورد.

دوران جديد زندگي فکري فلسفي انسان با کانت به طور بنيادين دگرگون شد. تمامي جريان‌هاي جديد انديشه به گونه‌ اي ريشه خود را در کانت پيدا مي‌کنند

در اين زمينه، مفهوم اساسي هگل Versöhnung است که به معناي «آشتي» است. از سوي ديگر، فلسفه هگل را مي‌توان با استعاره «جغد مينروا» فهميد که در غروب پرواز مي‌کند.

حال اگر هگل را دقيقا متناسب با پرسش‌هاي خودمان خوانش مي‌کردم، شايد مي‌بايست تلاش مي‌کردم تا ايده آزادي را که محور انقلاب مشروطيت بود تحقق دهم، آنچنان که در مقاله‌اي با عنوان «انديشه و فلسفه در انقلاب مشروطيت» توضيح داده‌ام، بدين معنا که ما هرگز «آزادي» را موضوع تأمل خود قرار نداديم.

شايد اگر بدين شکل هگل را خوب خوانده بودم مي‌دانستم که چندان نمي‌شود از جهان هگلي بيرون آمد، اما اين دليل نمي‌شود که جهان هگلي را که در واقع تجسم جهان غرب امروز است، تأييد کرد. اما مي‌توان در کناره‌اي ايستاده و نقدي جدي را سامان‌دهي کرد و از اين نکته آگاه بود که با تکيه بر ارزش‌هاي انقلاب مشروطيت که «آزادي» بود، مي‌شد «عدالت» را هم که دغدغه هميشگي من بوده، تحقق داد، نه اينکه عدالت را فداي آزادي کرد و دست آخر هم عدالتي محقق نشود.

*اين روزها دوره جديد کارگاه «فلسفه کانت» شما در آستانه برگزاري است. شما کانت را براي مبتديان امر بر اساس متن کتاب «فلسفه کانت: بيداري از خواب دگماتيسم» نوشته ميرعبدالحسين نقيب‌زاده، درس مي‌دهيد، به عنوان پيش‌درآمدي از يک کتاب فارسي بر خوانش متون اصلي فلسفه غرب. کمي درباره متود تدريس خود توضيح دهيد و اينکه چه تفاوتي با روش‌هاي مدرسي دانشگاه‌ها و درس‌گفتارهاي موسسات غيررسمي دارد؟

من همواره به روش تدريس متن وفادار بوده‌ام، با اين باور که در ايران کسي متن را نمي‌تواند بخواند، بلکه همه ذهنيت خودشان را مي‌خوانند. پس تمرکز روي متن به نظر من بزرگ‌ترين امر آموزشي است که بايد بين تحصيل‌کردگان ايراني تقويت کرد، چرا که به‌واسطه سيستم آمورشي موجود در ايران و همين عدم تمرکز روي متن از دوران دبيرستان، ميل شديدي وجود دارد که اولا به طور شلخته يک تکه از متن را خواند و دوم اينکه ايده و خوانش ايدئولوژي سياسي خود را در متن مشروعيت بخشيد.

تمرکز روي متن به نظر من بزرگ‌ترين امر آموزشي است که بايد بين تحصيل‌کردگان ايراني تقويت کرد

اينکه بتوان از متن فاصله گرفت و با آن گفت‌وگو کرد، روشي است که بيش از هر چز بين تحصيل‌کردگان ايراني بايد تقويت شود. چون در اينجا متن خوانش نمي‌شود، بلکه متن به پيکار سياسي کشيده مي‌شود. براي همين، هر کس آن متني را مي‌خواند که قبول دارد و لذا هيچ‌کس آن متني را که قبول ندارد و يا در ضديت با آن است، نمي‌تواند دقيق بخواند. در حالي که همين تلاش براي خوانش و فهم متوني که مورد علاقه ما نيست، تمرين جدي در فلسفه و علوم اجتماعي است.

اين کار نياز به آموزش جدي دارد، حال آنکه در روش موسوم به «درس‌گفتار» که بيشتر شوخي است؛ هر کسي يک کتاب را مي‌خواند و براي يک عده از همه‌جا بي‌خبر روايت تکه‌پاره‌ خودش را روايت مي‌کند. اما در حقيقت، «درس‌گفتار» پژوهش يک محقق است که ارائه مي‌دهد تا مشروعيت نظري و تئوريک پيدا کند.

اما در مورد متن‌هاي کانت، در سال‌هاي نخست که به ايران بازگشته بودم، بيشتر اديب‌سلطاني درس مي‌دادم، اما در تجربه ديدم که بايد نخست درک کلي به دست آورد، آنگاه به متن اصلي رسيد. در اين مورد هم پايه کتاب آقاي نقيب‌زاده است، اما از متن اصلي و ترجمه آقاي اديب‌سلطاني بهره گرفته مي‌شود. اين دوره را من با نام «کانت يک» برگزار مي‌کنم، اما ترجمه اديب‌سلطاني محور است، هرچند آن را خط به خط نمي‌خوانيم، بلکه ساختار کلي آن را انتخاب و با اتکاه به متن درس مي‌دهيم و گفت‌وگو مي‌کنيم. اما در کارگاه «کانت سه» متن اديب‌سلطاني را همراه با متن آلماني به طور دقيق مي‌خوانيم.

*گويا ايده‌ شما اين است که در ادامه و در طول کارگاه‌هاي بعدي، شش کتاب مهم از سه فيلسوف بزرگ به روش خوانش متن از زبان اصلي با کمک ترجمه‌هاي موجود فارسي تدريس شود که همزمان با شروع اين کارگاه، دوره‌هاي قبلي کارگاه‌هاي هگل و دو کتاب آخر کانت هم به صورت هفتگي در حال برگزاري است.

بارها براي ما دانشجويان علوم اجتماعي متذکر شده‌اند که اين شش کتاب، شرط لازم فهم متون علوم اجتماعي و فلسفي دو قرن اخير هستند، يعني سه کتاب از کانت (نقد عقل محض، نقد قوه حکم، نقد عقل عملي)، دو کتاب از هگل (پديدارشناسي روح و علم منطق) و نيز کتاب مهم هايدگر (هستي و زمان).

شش کتاب، شرط لازم فهم متون علوم اجتماعي و فلسفي دو قرن اخير هستند؛ سه کتاب از کانت، دو کتاب از هگل و يک کتاب از هايدگر

به نظر مي‌رسد توضيح بيشتري لازم است تا دانشجوي علوم اجتماعي و نيز رشته‌هايي مثل حقوق نياز به خوانش منابع اصلي فلسفه را دريابد. مثلا براي خوانش ماکس وبر آيا دانستن اطلاعات کلي در مورد تأثيرپذيري او از نوکانتي‌ها کفايت نمي‌کند؟ يا در مورد مارکس، اطلاعات منابع علوم اجتماعي از هگل براي دانشجوي تحصيلات تکميلي علوم اجتماعي بسنده نيست؟ يا نسبت آثار فلسفي-جامعه‌شناختي مکتب فرانفکورت با هايدگر.

پروژه من خوانش متن‌هاي اصلي است، اما فکر مي‌کنم ما بايد به دوران جديد وارد شويم تا بتوانيم کتاب افلاطون و ارسطو را بخوانيم. بدون اين مهم، يعني ورود به دنياي جديد ما در هزارتوي افلاطون، ارسطو و آگوستين گم مي‌شويم.

من به دلايل تئوريک - که اگر مجال باشد مي‌توانم توضيح دهم - شش متن دوران جديد را بسيار مهم و حتي اساسي مي‌دانم و از زماني که به ايران آمده‌ام اين‌ها را به شيوه متن‌خواني درس مي‌دهم که برخي از آن‌ها مثل «سنجش خرد ناب» بيش از سه سال طول کشيد. هگل که اکنون در حال جريان است، نزديک به سه سال هر هفته برگزار شده که بيش از ۱۲۰ جلسه خوانش متن «پديدارشناسي روح هگل» مي‌شود. دو سنجش ديگر يعني «سنجش خرد عملي» که اکنون در جريان است و «سنجش نيروي داوري» هم چندين بار خوانش شده است. «هستي و زمان» هايدگر هم تقريبا سه سال طول کشيد که البته شرکت‌کنندگان آن دوره آلماني بلد بودند و من از روي آلماني مي‌خواندم و با دوستان که ترجمه‌هاي آقايان جمادي و رشيديان را پيش رو داشتند، مباحثه و توضيح داده مي‌شد.

پروژه من خوانش متن‌هاي اصلي است، اما فکر مي‌کنم ما بايد به دوران جديد وارد شويم تا بتوانيم کتاب افلاطون و ارسطو را بخوانيم

من فکر مي‌کنم اگر کسي اين شش متن را به طور جدي بخواند، همه متن‌هاي ديگر برايش بسيار ساده خواهد شد و شايد در آينده ما بتوانيم خودمان متناسب با مسائل و مشکلات خودمان متن‌هاي تئوريک ارزشمند خلق کنيم. اکنون به دليل همين عدم تسلط است که ما در برخورد با متن‌هاي فوکو، دريدا، دلوز و.. که به هرحال آدم‌هاي جدي هستند، مفتون و تبديل به چپ و راست فوکوئي، دلوزي و دريدائي مي‌شويم. آدم‌هاي غيرجدي مثل اسلاوي ژيژک و آلن بديو که ديگر هيچ.

با کمال تأسف اينجا برخي مفتون متن‌هاي ادوارد سعيد، هُمي بابا، استوارت هال و... اند. ما چهل سال است که در تنش و درگيري هستيم، حال آقاي بديو يا ژيژک با يک استعاره مي‌خواهد حوادث ايران براي ما توضيح دهد که «گربه افتاد» و ما هم در ناداني همراه با معصوميت تام مي‌خواهيم استعاره او را تفسير کنيم. اما اگر کسي اين متن‌هاي اصلي فلسفه را بخواند، فوکو برايش مثل متن روزنامه خواهد بود.

اما راهبرد من اين است که چگونه مي‌توان اين متن‌ها را در متن ايراني خوانش کرد؟ چگونه مي‌توان آن‌ها را در رابطه با سنت قدمائي و سنت دوران جديد قرار داد؟ چگونه مي‌توان با تکيه بر هگل جامعه ايران را فهميد؟ يا با تکيه بر کانت يک موضوعي جامعه يا علمي خودمان را مورد تأمل فلسفي قرار داد؟ من مي‌خواهم کانت، هگل، هايدگر را در سنت ايراني بارور کنم و ببينم آنان براي پرسش‌هاي منِ ايراني چه جوابي دارند. براي همين در اين کلاس‌ها همه متفکراني ايراني و همه مسائل تاريخ ايران حضوري همه‌جانبه اما متناسب با موضوع و متن دارند. من اين‌ها را در خلاء نمي‌خوانم، براي همين نمي‌توانم در اين مراکز رسمي درس دهم. چون اينجا همه در حال مراعات هم هستند که مناسبات نظم موجود به هم نخورد. من در فضاهاي رسمي نمي‌توانم اين متون را خوانش کنم، چون حواريون اشخاص معروف ايراني از طيف‌هاي گوناگون همه‌جا هستند و فلسفه در اينجا يعني به گونه‌اي درس دهي که به کسي برنخورد.

فلسفه بايد صراحت و شفافيت داشته باشد، مهم اين است که با جديت متن بخوانيم و از مريد و مراد بازي دست برداريممن با توهين و اتهام به شدت مخالفم، اما فلسفه بايد صراحت و شفافيت داشته باشد. شايد اين روح بر کلاس‌هاي من حاکم است، در ضمن تا آنجا که مي‌توانم مي‌خواهم از مونولوگ دوري کنم چرا که فلسفه جوهرش گفت‌وگو است.

اما اصل ديگري بر کلاس‌هاي من حاکم است، جمله سردر خانقاه ابوالحسن خرقاني است: «هر که در اين سرا درآيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد». در کلاس‌هاي من شاگردان متنوعي از طلبه گرفته تا دانشگاهي مدرن و پست‌مدرن و چپ مارکسيست و دختر چادر مشکي و دختري که اين نوع حجاب را ندارد و... همه هستند. مهم اين است که با جديت متن بخوانيم و از مريد و مرادبازي دست برداريم. اين تجمع حواريون و هوادار به شيوه‌اي که در ميان شاگردان برخي استادان دانشگاه و محافل خارج دانشگاه مرسوم است، براي من تهوع‌آور است، حتي اگر کسي هوادار من باشد.

*در يک نشست علمي شما ميشل فوکو را فيلسوف دسته چهارم خوانده بوديد. جالب است اگر دسته‌بندي شما را از فلاسفه غرب را بدانيم، يعني در رديف کانت و هگل چه کساني قرار دارند و پس از آن چه کساني؟ و اينکه چرا شما هايدگر را در رديف معدود فلاسفه تراز اول مي دانيد؟

اين نياز به بحث بسيار نظري دارد که چرا من شش فيلسوف را در تمدن غرب مهم مي‌دانم که عبارت‌اند از: افلاطون، ارسطو، آگوستين، کانت، هگل و هايدگر. اينها هر کدام قله‌هاي يک دوره هستند که توانسته‌اند عصاره يک سري مباحث را در درون سيستم خودشان صورت‌بندي منسجم و فلسفي کنند و لذا اينها را فلاسفه طراز اول مي‌دانم.

تعداد بازديد:91 آخرين تغييرات:96/05/15
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر