شنبه 29 مهر 1396 - 1 صفر 1439 - 21 اكتبر 2017
صفحه اصلي/كودك و نوجوان


 
 


 










 


 












خروجي RSS

موش دانا

موش دانا

در روستايي خوش آب و هوا، آسياب بزرگي قرار داشت. در اين آسياب خانواده اي از موش ها زندگي مي کردند.

موش دانا

روزي جوان ترين موش  ازلانه بيرون آمد تا اطراف لانه اش را ببيند. بعد از مدتي خسته شد و داخل گاري آسيابان رفت و خوابيد.

وقتي بيدار شد از گاري بيرون آمد  تا به لانه اش برگدد. اما هرچه نگاه کرد  نه آسياب را ديد و نه لانه اش را. او در جست و جوي لانه اش به هر آن ها شد و فهميد که شيريني پزي است.

موش کوچولو که تنهايي را دوست نداشت هر روز براي پيدا کردن  دوستاني به هر گوشه مغازه سر مي د. يکي روز از پشت ديواري صداي چند موش را شنيد اما هر چه فرياد کرد آن ها صداي او را نشنيدند.

موش کوچولو با دندان هاي تيزش سعي کرد ديوار را سوراخ کند. او چند روز با پشت کار فراوان  تلاش کرد. اما فقط توانست سوراخ کوچکي بسازد.

يک روز موش کوچولو سر گردان در مغازه شيريني پزي مي گشت که چشمش به يکي از پنجره ها که باز بود افتاد. او به سرعت از پنجره بيرون رفت و از روي ديوار خود را به مغازه کناري رساند. آن جا، نانوايي بود.

موش کوچولو  در نانوايي با موش هاي ديگر دوست شد. او هميشه به حرف هاي آن ها گوش مي داد و خودش کم حرف مي زد. چون مي خواست بيش تر ياد بگيرد.

دوستانم جديدش خيلي دوست داشتند که موش کوچولو هم مثل آن ها درباره همه چيز صحبت کند. هميشه به او مي گفتند: تو هم حرفي بزن.

ولي موش کوچولو فقط مي خنديد و مي گفت: در روستاي من، موش ها کم حرف مي زنند.

آن موش ها، فکر مي کردند که موش کوچولو نادان است و حرفي براي گفتن ندارد.

يک روز، اتفاقي افتاد که همه موش ها از شنيدن آن از ترس لرزيدند.

يکي  از موش ها وحشت زده خبر آورد که: نانوا يک گربه خريده است.

او گفت: خودم ديدم او يک گربه سياه و بزرگ است. چشم هاي درشت و سبز رنگ. سبيل دار و پنجه هاي بلندي دارد. همه موش ها از ترس جيغ زدند.

آن ها دور هم جمع شدند تا هر چه زودتر فکر چاره اي بکنند. اما حرف هيچ يک کار ساز نبود. سرانجام پير ترين موش که همه فکر مي کردند عقل ترين است گفت: فکر به نظرم رسيده.

همه خوش حال شدند موش پير گفت: بايد زنگوله اي به دم گربه ببنديم تا از صداي آن بفهميم که او در هر لحظه کجاست و چه مي کند!

همه موش ها اين فکر را بهترين راه چاره دانستند. آن ها گفتند: اي موش پير! چون تو چنين فکري کردي خودت بهتر مي تواني زنگوله را به دم گربه ببندي.

موش پير گفت:  اما من براي انجام چنين کاري خيلي پير شده ام.

همه يک صدا پرسيدند: پس چه کسي زنگوله رابه دم گربه ببندد؟

هيچ کس حاضر نبود اين کار را انجام بدهد.

همه موش ها نااميد شدند که موش کوچولو جلو امد و گفت: من فکر ديگري دارم.

همه با تعجب پرسيدند: چه فکري؟

موش کوچولو گفت: اگر با کمک هم آن ديوار را سوراخ کنيم به يک شيريني پزي مي رسيم. اين طوري هر وقت گربه راه تهيه غذا را به ري ما بست مي توانيم به آن جا برويم. و هر روقت نيود برگرديم.

يکي از موش ها گفت: چه طور مي توانيم حرف تو را باور کنيم؟  تو موش ناداني هستي و چون دانشي نداري کم حرف مي زني.

موش گفت: من قبل از آمدن به نانوايي، اين اطراف را گشته ام و در آن شيريني پزي زندگي کرده ام. مي دانم که با کمک هم مي توانيم ديوار را سوراخ کني. اگر زودتر دست به کار نشويم گربه همه ما را نابود مي کند.

موش ها به هم نگاه کردند و گفتند: او راست مي گويد.بايد هر چه زودتر دست به کار شويم.

آن روز موش ها متوجه شدند  که موش کوچولو نادان نيست. آن ها از او پرسيدند:  چه طور چنين فکر خوبي به ذهن تو رسيد؟ 

آن ها از او پرسيدند: درست است که ما موش هاي روستايي  کم حرف مي زنيم. اما در عوض بيش تر فکر و عمل کنيم

نتيجه اخلاقي:

حرف زدن بدون فکر کردن، راحت است. اما براي عاقلانه حرف زدن، اول بايد فکرکرد و بعد حرف زد.

تعداد بازديد:39 آخرين تغييرات:96/07/16
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر