سه شنبه 30 آبان 1396 - 2 ربيع الاول 1439 - 21 نوامبر 2017
صفحه اصلي/كودك و نوجوان


 
 


 










 


 












خروجي RSS

واکسن گاوی

واکسن گاوي

يک مادر و يک پسر با هم زندگي مي کردند. مادر کار مي کرد و پسر ول مي گشت...

 واکسن گاوي
يک مادر و يک پسر با هم زندگي مي کردند. مادر کار مي کرد و پسر ول مي گشت.

واکسن گاوي



يک روز مادر پسرش را صدا کرد و گفت: پسرم وقتش رسيده که تو هم بروي سرکار.

پسر جواب داد: اي بابا کار کجا بود؟ مادر گفت: من برات پيدا مي کنم. مادر گشت  و توي يک آجيل فروشي براي پسرش کار پيدا کرد. فردا صبح مادر و پسر راه افتادند و رفتند سرکار.
 

عصر مادر برگشت. ديد چراغ ها روشن است و پسرش وسط  اتاق دراز کشيد و تخمه مي شکند. پرسيد: چرات زود برگشتي؟ آجيل فروشي چي شد؟ پسر آهي  کشيد و گفت: 
 

اي داد بي داد/ تخمه بو مي داد/ به من نمي داد/

منم بو دادم/ به ون ندادم/ ار دنگي خوردم/ بيرون افتادم.

مادر ديد پسرش خيلي  شکموست و کار کردن توي آجيل فروي و رستوران به دردش نمي خورد. اين بود که توي خياطي برايش کار پيدا کرد.

فردا دوتايي رفتند سرکار. اما وقتي مادر برگشت ديد پسرش  چند تا لباس کج و کوله پوشيده. جلوي آينه ايستاده و سوت مي زند.

مادر پرسيد: پسرم کار تو خياطي چه طور بود؟ پسر آهي کشيد و گفت:

خياظ دلم سوخت/ هر چي لباس سوخت/

به من نفر وخت/ منم دوزيدم/ خودم پوشيدم/ خياط من و زد/ بعد بيکارم کرد.

مادر دوباره راه افتاد و اين بار در يک گل فروشي  باي پسرش کار پيدا کرد. اما فردا وقتي برگشت ديد پسرش وسط يک عالمه گل خَر خُر مي کند! عصباني شد و گفت: اين جا چه خبر است؟ کارت چي شد؟ پسر جواب داد:

گل فروش من/ ماشين گل مي زد/ به من نمي زد/

من گل برداشتم/ رو هم گذاشتم/ به آستين زدم/
 

شلوار جين زدم/  به يقه زدم/ پيژامه زدم/

رو موهام زدم/ پشت گوشام زدم/ گل فروشيه ديد/

خوب به من خنديد/ گوشم و کشيد/ اخراجم کرديد/

مادر تا صبح راه رفت و فکر کرد. صبح زود رفت بيرون و وقتي برگشت گفت: يک کار مناسب برات پيدا کردم. آن وقت پسرش را برد پيش دام پزشک. عصر شد و برگشت خونه و ديد چراغ ها خاموش است با خودش گفت: مثل اين که اين بار پسرم سر کار بند شده.

مدتي گذشت. پسر لنگ لنگان و ناله کنان از راه رسيد. مادر پرسيد: خواب امروز چه طور شد؟

پس گفت:

دام پزشک اومد/ همش واکسن زد/ توي باغه زد به الاغه زد/  تو طويله زد/ به اون فيله زد/

توي لونه زد به ميمونه زد/ به بره مي زد/ آهسته مي زد/

به من نمي زد/ من واکسن زدم/  در اومد دادم/ از پا افتادم/ دام پزشکه اومد/

اولش خنديد/ بعدش جيغ کشيد/ بچه کجايي؟/  ان قد کجايي؟/ از فردا ديگه/  تو هم از مايي/

 پسر اين ها راگفت و لنگ لنگان  رفت توي اتاق و در را بست.
 

مادر پرسيد: چه کار مي کني؟

پسر گفت: دکتر چند تا کتاب داده تا بخوانم  و امتحان  دهم.  مي خواهم دستيارش شوم.
 

مادر خنديد و گفت: عجيب است. اما انگار اين پسر تنبل  براي کاري شدن  احتياج به يک واکسن گاوي داشت.

تعداد بازديد:44 آخرين تغييرات:96/07/24
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر