سه شنبه 30 آبان 1396 - 2 ربيع الاول 1439 - 21 نوامبر 2017
صفحه اصلي/دين و انديشه


 
 


 










 


 












خروجي RSS

صبر جوهره ایمان است/ ماجرای آشنایی جرج جرداق با نهج البلاغه

آيت الله رشاد:

صبر جوهره ايمان است/ ماجراي آشنايي جرج جرداق با نهج البلاغه

آيت الله رشاد گفت: نسبت صبر با ايمان مثل نسبت سر با تن است. مقاومت، جوهره و اصل ايمان است. مقاومت براي کسب نيکي ها و فضائل و انجام تکاليف و واجبات و مقاومت در ترک و دفع رذائل، لازم است.

به گزارش خبرنگار مهر، متن زير مشروح تازه ترين درس اخلاق آيت الله رشاد است که در ادامه مي خوانيد؛

اينها را بايد هر طلبه اي بخواند!

چقدر خوب بود اگر ما مي توانستيم متن نهج البلاغه، صحيفه سجاديه و خطبه فدکيه را به عنوان متن درسي در دستور کار حوزه قرار دهيم. اما اولا همه اين تصميمات در اختيار ما نيست. ثانيا پاره اي از اين تصميمات نيازمند امکاناتي است که براي ما فراهم نيست. البته لاجرم بايد به سمتي برويم که اين کار اتفاق بيفتد. اميدوارم هر طلبه اي در اين دوره ي ده ساله سطح، دست کم يک دور، تفسير قرآن و اين متون شريف را بخواند. البته پيشنهاد برنامه اي من اين بود که در سه پايه اول، يک دور فشرده تفسير قرآن خوانده شود. و بعد از آن در يک سطح بالاتر تا پايان پايه دهم، مورد بررسي و مداقّه قرار گيرد. ولي اقل کار همين است که تا اتمام پايه دهم، يک دور تفسير و شرح قرآن و ساير متون مذکور خوانده شود. اگر کسي اين چهار متن را با دقت و به صورت تفسيري کار کند؛ ذهن شيعي او شکل مي گيرد. و هويت شيعي، در وجود او تکون مي يابد.

ويژگي هاي نهج البلاغه صبحي صالح

کلمه اي که مي خواهيم مطرح کنيم در بخش کلمات قصار نهج البلاغه قرار دارد. و به ترتيبي که صبحي صالح شکل داده، کلمه هشتاد و دوم است. آن چنان که در گذشته عرض کردم بين نسخه هاي نهج البلاغه، منقح ترينشان متعلق به دکتر صبحي صالح لبناني است که اخيرا مرحوم شده اند. ايشان بسيار خوب متن هاي در دسترس را تصحيح و تحقيق و علائم سجاوندي را دقيقا مراعات کرده است. در انتها لغت نامه اي را در حجم نهج البلاغه ضميمه و لغات مشکله را معني کرده است. اين نهج البلاغه، در قطعه هاي جيبي و کيفي هم چاپ شده است و مي شود همراه انسان باشد.

ماجراي آشنايي جرج جرداق با نهج البلاغه

ما کمتر از جرج جرداق نيستيم. ايشان به من مي گفت: من شبها نهج البلاغه را زير متکايم مي گذارم و مي خوابم. او يک مسيحي کاتوليک بود و از طفوليت خود براي من ماجرايي را نقل مي کرد. او مي گفت: در دوران دبستان که کلاس چهارم يا پنجم بودم يکي دوبار از مدرسه فرار کردم. بار آخر به سمت دشت و صحرا رفتم و پاي يک درخت خوابم برد. مادر، برادر بزرگتر و معلمم خيلي نگرانم شده بودند. در بيروت دنبال من گشته بودند و وقتي به دشت آمدند ديدند پاي درختي خوابيده ام. مادر و معلمم خيلي تشر زدند که چرا اينجا آمده اي؟و.... برادرم فؤاد- که او هم مثل جرج اهل ادب بوده و هر دو شاعر بوده اند- گفت: ببينيم علت اين فرارها چيست؟ وقتي از من پرسيد گفتم: حقيقت اين است که من به ادبيات علاقه مندم و به دروس ديگر مدرسه علاقه اي ندارم. برادرم گفت: بسيار خب! برويم خانه!. کتاب نهج البلاغه را به من داد و گفت: روي اين کتاب کار کن! جرج با آن سن کم، از ارزش نهج البلاغه آگاه نبوده ولي فؤاد مطلع بوده است. جرج جرداق مي گفت: کتاب را به من داد و من شيفته آن کتاب شدم و از همان موقع شروع به کار کردن روي اين کتاب شدم. و بارها و بارها آن را دوره کردم. کتابي که ايشان نوشت به نام: « الامام علي صوت العداله الانسانيه»؛ در طول تاريخ، بهترين کتاب پيرامون نهج البلاغه است که راجع به نگاه اجتماعي، حماسي، انقلابي و حيث حقوق بشري حضرت امير المومنين عليه السلام نوشته شده و نظير آن را هيچ مسلماني ننوشته است. به زبان هاي مختلف و از جمله فارسي هم ترجمه شده است. آن زماني که من در بيروت به منزل او رفتم مي گفت: ديگر هيچ وقت از نهج البلاغه جدا نشدم. يک مسيحي درک مي کند و اينجور ملازم نهج البلاغه مي شود. آن وقت ما طلبه ها چقدر با اين کتاب مأنوسيم؟!

پنج توصيه اساسي

در اين کلام، حضرت مي فرمايند: « اوصيکم بخمس....». من شما را به پنج امر توصيه مي کنم که اگر رکاب بتازانيد و به تاخت برويد تا اين پنج توصيه را به دست بياوريد و آن ها را محقق کنيد و عمر گرانمايه را بر سر اين بگذاريد مي ارزد. «آباط» يعني پهلوهاي شکم شتر که سوارکار بايد با پاهايش به دو طرف شکم شتر ضربه بزند تا شتر به تاخت برود. «...لوضربتم اليها آباط الابل لکانت لذلک اهلا...». اگر به تاخت بر پهلوهاي شتر بکوبيد تا به آن برسيد جا دارد.

اميدتان به خدا باشد

يکم: «...لايرجونّ احد منکم الا ربّه...». اصل اول اينکه هيچ يک از شما جز به خدا دل نبنديد و اميدوار نباشيد. اينکه فکر کنيد اين و آن يا اين شي و آن شرايط، به داد شما ميرسد و امکاني براي شما فراهم مي کند؛ اينجور نيست. همه اميدها را انباشته و متوجه خداوند متعال بکنيد. فقط به اميد خدا باشيد. به هر اندازه که از عوامل و عناصر و اطراف محيط زندگي منقطع شويم به همان نسبت به خداوند متعال متصل مي شويم. اگر کمتر ببريم کمتر وصل خواهيم شد. تا آنجا که اگر از همه چيز و همه کس ببريم همه اتصال را با ساحت الهي برقرار خواهيم کرد.

خويش ترس باشيم نه خداترس!

دوم: «...و لايخافنّ الا ذنبه...». از که مي ترسيد؟ از انسان هاي شرور؟ از قدرت ها؟ تنها از گناه خود بترسيد! ما نبايد جز از گناه خود و به عبارتي جز از نفس خود بترسيم! تقوا را گاهي خداترسي معنا مي کنند. مگر خدا رحمن و رحيم نيست؟! چرا بايد از خدايي که ظلم نمي کند و عادل است ترسيد؟! حضرت امير سلام الله عليه در مسجد نشسته بودند و غلامشان جلوي در مسجد نشسته بود. حضرت چند بار غلام خود را صدا کردند ولي جوابي نشنيدند. آمدند جلوي در مسجد و فرمودند: شما که اينجا بودي چرا جواب ندادي؟ او عرض کرد: براي اينکه از شما نمي ترسم و مي دانم آنقدر بزرگوار هستيد که اگر پاسخ نگويم مرا تعذيب نمي کنيد. حضرت هم چيزي به او نگفتند. يا در جايي ديگر وقتي حضرت با غلام خود به بازار مي روند تا لباسي تهيه کنند. حضرت لباس گران تر را به غلام خود مي دهد. غلام عرض مي کند: اين لباس برازنده شماست چرا که اميرالمومنين هستيد! حضرت پاسخ مي دهند: تو جواني و اين براي تو برازنده تر است. براي من همين لباس ارزان، مناسب است. اين چنين برده داري هيچ گونه شباهتي به برده داري آمريکايي ندارد. حضرت همواره نه تنها عادلانه برخورد مي کند که فضل مي ورزد. حضرت که عبد صالح الهي است ترس ندارد. خداوند متعال هم اين گونه است. ما بايد از خدا نه که از خود بترسيم. از گناهان خود بيمناک باشيم. عدل الهي ترس ندارد. بلکه اين ظلم است که هولناک است. آن هم در خداوند نيست. اين رفتار ظالمانه ما با نفس خويش است که ترس دارد. تقوا خداترسي نيست. خويش ترسي است. بايد از اين دشمني ترسيد که بين دو طرف ما پنهان شده است. بايد اين را مهار کرد.

صاف بگو: بلد نيستم!

سوم: «...و لايستحين احد منکم اذا سئل عما لايعلم ان يقول لااعلم...» سومين توصيه حضرت که اگر همه عمر خود را بتازيد که به اين مقام اخلاقي دست پيدا کنيد ارزش دارد؛ اين است که اگر پاسخ سوالي را نمي دانيد خجالت نکشيد به اين در و آن در نزنيد! مستقيما بگويد: بلد نيستم. جواب اين سوال را نمي دانم. يادم هست حدودا سالهاي چهل و نه يا پنجاه بود که در قم طلبه بودم؛ سوالي پيرامون نماز از مرحوم آيت الله گلپايگاني پرسيدم. ايشان با اينکه مرجع تقليد بودند و ميليون ها نفر مقلد داشتند ولي خيلي راحت و بي تکلف پاسخ دادند: حضور ذهن ندارم؛ بايد مراجعه کنم.

ما طلبه ها خيلي در معرضيم. اگر دقت نداشته باشيم سبب انحراف و احيانا گمراهي افراد مي شويم. وقتي فرعي فقهي را اشتباها مطرح کنيد؛ طرف مقابل، در معرض عمل قرار مي گيرد. آنگاه شرعا موظفيد او را پيدا کنيد و مطلع نماييد. لذا اگر مسئله اي را نمي دانيد بگوييد: نمي دانم؛ به ديگري که در اين موضوع تبحر دارد مراجعه کن. ما که علامه دهر نيستيم. اين را هم در نظر داشته باشيد که بلافاصله پاسخ ندهيد!

در احوالات علامه طباطبايي

مرحوم علامه طباطبايي اينطور بود که وقتي سوالي طرح مي شد؛ چند دقيقه اي سرش را پايين مي انداخت؛ آنگاه پاسخ مي داد. «علامه» دو تا تاکيد دارد. ضمن اينکه عرف شيعي ايران و احيانا نجف -به خلاف افغانستان و پاکستان که شخص را به مجرد مختصر علمي «علامه» مي گويند.- به کسي علامه مي گويد که جامع علوم باشد. و بالاخص از حيث علوم عقلي در سطح بالايي قرار بگيرد. لااقل مصداقا اين گونه است. مثل تفاوت محقق حلي و علامه حلي. علامه طباطبايي حکيم بزرگي بود که به نظر حقير- که اين عرض بنده در کشور پذيرفته شده است- ايشان بنيانگذار مکتب جديدي در حکمت است. که اسم آن را مکتب« نو صدرايي» گذاشته ام. و بر مبناي مقاله مختصري که در تعريف اين مکتب نگاشته ام کتاب ها، مقالات و پژوهش هاي گسترده اي تأليف شده است. علامه طباطبايي سطح بسيار بالايي داشت. به سمت مرجعيت نرفت ولي در حد مرجعيت بود که حاشيه اش بر کفايه، نمايانگر توان علمي ايشان است. ايشان حکيم و بمعني الکلمه عارفي پاک باخته بود. بعد باطني او بسيار فراتر از آثار قلمي ايشان است. الغرض وقتي از چنين مردي سؤال مي شد آداب خاصي را رعايت مي کرد آنگاه پاسخ مي گفت. ابتدا سرش را پايين مي انداخت و بعد از تأملي جواب مي داد. وقتي کسي به ديدن ايشان مي رفت بعد از سلام و خوش آمدگويي در همان سالن ورودي منزلشان مي نشست؛ سرش را پايين مي انداخت و مشغول ذکر مي شد. تا سؤالي پرسيده نمي شد چيزي نمي گفت.

بايد ارسطو و افلاطون پيش ما زانو بزنند!

چند سال پيش، دانشکده فلسفه دانشگاه آتن، بنده را براي سخنراني دعوت کرد. سال پيش از من، مرحوم علامه جعفري در آنجا سخنراني کرده بود. او به من مي گفت: من به آنها اعتراض کردم که چرا اينجا از ارسطو و افلاطون خبري نيست؟ نه خياباني به نام آنهاست و نه مجسمه اي نصب کرده ايد. ما ايراني ها بدهکار شما هستيم و فلسفه را از شما گرفته ايم بياييد ببينيد که در کشور ما چقدر فلاسفه محترم شمرده مي شوند. من سال بعد که به آنجا رفتم خلاف اين مطلب را عرض کردم. آنجا در جمع اساتيد و دانشجويان گفتم: ادوار فلسفه اسلامي شش دوره بوده است. دوره پنجم، ظهور حکمت متعاليه و فلسفه مزدوج مرحوم صدرالمتألهين است و دوره ششم حکمت نوصدرايي است. مرحوم علامه طباطبايي مي فرمايد: وقتي حکمت وارد جهان اسلام شد؛ دويست و پنجاه مسأله بود و به هفتصد و پنجاه مسأله ارتقاء يافت. اين گزارش حضرت علامه است آن هم تا زمان صدرالمتألهين. من آنجا عرض کردم: اگر اکنون ارسطو و افلاطون زنده شوند بايد زانو بزنند و فلسفه را در نزد ما بياموزند. گفتم که از دهه بيست شمسي مکتب جديدي به نام مکتب نوصدرايي ظهور کرده است. در آنجا هم توضيحاتي پيرامون اين مکتب ارائه شد که از آن پس، آثار خوب و ارزشمند بسياري حول اين موضوع انتشار يافت.

ياد نگرفتن عيب است نه ندانستن!

چهارم: «...و لايستحين احد اذا لم يعلم الشيء ان يتعلّمه...». کسي از اينکه برود چيزي را که بلد نيست ياد بگيرد حيا و شرم نداشته باشد. گاهي گفته مي شود ندانستن اين چيزي که بلد نيستيم آنقدر شرم آور است که خجالت مي کشيم بپرسيم. در جواب چنين شخصي بايد گفت: اگر اين ندانستن اينقدر بد است پس کاري کن که از اين نقيصت خلاص شوي. برو پيش کسي ياد بگير تا تمام شود. ديگر تا آخر عمر خجالت زده نباشي. بلد نبودن عيب نيست. ياد نگرفتن عيب است. همه انسان ها در ابتداء تولد چيزي نمي دانند و اين طبيعي است. اما تداوم اين امر طبيعي عيب است و موجب شرمساري است. از اينکه نرويم تا بدانيم بايد خجالت بکشيم.

صبر و مقاومت؛ جوهره ي ايمان

پنجم: «...و عليکم بالصبر فانّ الصبر من الايمان کالرأس من الجسد...». توصيه پنجم توصيه به شکيبايي، مقاومت و پشتکار است. نسبت صبر با ايمان مثل نسبت سر با تن است. آن گونه که فرماندهي بدن با سر است. حيات تن با سر محقق مي شود. و بدن بدون سر سريعا مزمحل مي گردد. سر، شريف ترين نقطه جسم آدمي است. چشم و گوش و زبان و اعضاي مهم، در سر است. و هر آنچه از زيبايي هاي نمودار تصور مي شود در سر قرار دارد. سر اصل است و صبر، مثل سر است. صبر در ايمان، مثل سر در بدن ضروري است. اينکه صبر، سر ايمان و تارک و چکاد ايمان است؛ نشانگر اينست که نسبتي اساسي بين صبر که همان مقاومت و ايستايي است با ايمان وجود دارد. و آن اينست که مقاومت، جوهره و اصل ايمان است. مقاومت براي کسب نيکي ها و فضائل و انجام تکاليف و واجبات و مقاومت در ترک و دفع رذائل، لازم است. که همه اينها محتاج صبر، خستگي ناپذيري و پشتکار است. بنابراين هر دو وجه ايمان به صبر برمي گردد.«...و لاخير في جسد لارأس معه...». جسدي که سر ندارد مي پوسد و ارزشي ندارد. «...ولا في ايمان لا صبر معه». ايمان بي صبر هم ارزش ندارد. و مانند تن بي سر است.

خوشا چنين بي سر!

البته اين بي سري کجا و آن بي سري کجا! آن سر چنان است که وقتي از تن جدا مي شود بايد بر تربتش سجده کرد. بايد عاشقانه حول مرقد او طواف کرد. بايد در هر فرصتي از دور و نزديک او را زيارت کرد. بايد در اربعين شهادتش هزاران کيلومتر راه را پيمود؛ مختصر سلامي داد و لاجرم بازگشت. اين بي سري سرتر از همه شدن است. به تعبيري که راجع به شهيد حججي گفتم سر سردارها شدن است.

ان شاءالله خداوند متعال به ما توان، تحمل و توفيق آن صبر متعالي را که حضرت اميرالمومنين عليه السلام فرموده اند عنايت فرمايد.

تعداد بازديد:31 آخرين تغييرات:96/07/29
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر