دوشنبه 27 آذر 1396 - 29 ربيع الاول 1439 - 18 دسامبر 2017
صفحه اصلي/كودك و نوجوان


 
 


 










 


 












خروجي RSS

خرگوش مهربان و سوپ هویج

خرگوش مهربان و سوپ هويج

يکي بود يکي نبود، زير گنبد کبود، خرگوش مهرباني بود که در روستاي سرسبز و خوش آب و هوايي زندگي مي‌کرد...

خرگوش مهربان و سوپ هويج

يکي بود يکي نبود، زير گنبد کبود، خرگوش مهرباني بود که در روستاي سرسبز و خوش آب و هوايي زندگي مي‌کرد.
يک روز صبح  آقاي
 خرگوش تصميم گرفت که به مزرعه برود و براي ناهارش چند هويج بچيند و با آن يک سوپ خوشمزه بپزد.
خرگوش مهربان چهار هويج را از زمين کند و به طرف خانه به راه افتاد.
او در مسير برگشتن به خانه آقاي
 موش را ديد، آقاي موش به خرگوش مهربان سلام کرد و گفت:
“خرگوش مهربان، بچه‌هايم گرسنه هستند. ممکن است يکي از هويج‌هايت را به من بدهي؟”
خرگوش هم يک هويج خوش رنگ را به آقاي موش داد. موش از او تشکر کرد. سه هويج ديگر براي خرگوش مهربان باقي مانده بود.
سپس
 خرگوش به خانم خوک رسيد. خانم خوک به خرگوش مهربان سلام کرد و گفت:
“خرگوش مهربان، داشتم به بازار مي‌رفتم تا براي بچه‌هايم هويج بخرم، خيلي خسته شده‌ام و هنوز هم به بازار نرسيده‌ام. ممکن است يکي از هويج‌هايت را به من بدهي؟ ”
خرگوش يکي ديگر از هويج‌هايش را به خانم خوک داد. حالا دو هويج ديگر براي او باقي مانده بود.
اين بار خرگوش مهربان، اردک عينکي را ديد. اردک به او سلام کرد و گفت:
خرگوش مهربان، آيا تو مي‌داني که هويج براي بينايي چشم مفيد است؟ آيا يکي از هويج‌هايت را به من مي دهي؟ ”
خرگوش هم با خوشرويي يکي ديگر از هويج‌ها را به اردک عينکي داد و به راه افتاد. حالا آقاي خرگوش فقط يک هويج در دست داشت .

او از جلو خانه‌ي مرغي خانم عبور کرد. مرغي خانم او را صدا کرد و پس از سلام گفت :
خرگوش مهربان، زمستان در راه است. چند روز ديگر جوجه‌هايم به دنيا مي‌آيند و من هنوز هيچ لباسي برايشان آماده نکرده ام . ممکن است اين هويج را به من بدهي ؟ اگر روي تخم هايم بنشينم حتما جوجه هاي بيشتري به دنيا خواهم آور”.
خرگوش مهربان هم يک هويج باقي مانده را به مرغي خانم داد و به سمت خانه به راه افتاد .
آقاي خرگوش خسته و گرسنه به خانه رسيد. هيچ هويجي براي او باقي نمانده بود. او با خود فکر مي‌کرد که براي ناهار چه غذايي بپزد، که ناگهان زنگ در خانه به صدا درآمد.
خرگوش مهربان پرسيد: “چه کسي پشت در است؟”
صدايي شنيد، “سلام، ما هستيم، آقاي
 موش، خانم خوک، اردک عينکي، مرغي خانم ”
خرگوش مهربان در را باز کرد. با تعجب به دوستانش نگاه کرد. آنها گفتند:
“امروز تو هويج‌هايت را به ما دادي . ما هم با هويج تو غذا پختيم و برايت آورده ايم.
خرگوش که خيلي خوشحال شده بود، دوستانش را به داخل خانه دعوت کرد و پرسيد:

“چه غذايي پخته ايد؟”
همه با هم گفتند: ” سوپ هويج ”
سپس همه با هم دور ميز نشستند و سوپ هويج خوردند.

تعداد بازديد:75 آخرين تغييرات:96/09/08
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر